-
هعی
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 22:41
صبح پا شدم دیدم چشمام پف کرده! داشتم خودم رو توی اینه با تعجب نگاه میکردم که یادم افتاد دیشب داستان رستم و سهراب رو خوندم و کلی گریه کردم..خیلی غمگین بود.مخصوصاً اونجا که کِیکاووس خودخواه،نوش دارو رو نداد که به سهراب برسونن چون ترسید که دیگه پادشاه نباشه.. رستمِ نازنینم :(((( نمیدونم چرا انقدر نازک دل شدم جدیدا! پی...
-
پِنی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 21:03
تاحالا دلتون خواسته یه ربات مثل Baymax که توی big hero 6 بود داشته باشید؟ من که خیلی دلم میخواد. اگه اون رو داشتم،امشب حتما خودمو پرت میکردم توی بغلش و ازش میخواستم هیچی نگه و فقط بغلم کنه.شاید یکمی هم گریه میکردم.یه مقدارِ خیلی کم. نه! حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم گریه ندارم.پس گریه نمیکردم. اما احتمالا بعدش که بغل...
-
هالند کم عقل
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 10:17
تا صبح داشتم خواب میدیدم که با مسئولای باشگاه جلسه گذاشتم و بهشون میگم که هر طوری شده هالند رو راضی کنن تا از سپاهان برگرده به تیم خودمون.. هالند! سپاهان! جلسه ی من با مدیران باشگاه! بعد جالب این که هالند راضی نمیشده :دی اسکل سیتی خیلی بهتر از سپاهانه ها … پ.ن: شاید این یه نشونه ست که دوباره بازیا رو ببینم!
-
توصیه ها
شنبه 6 اردیبهشت 1404 23:50
میدونستید پادکست گوش دادن،مهارت شنیداری شما رو تقویت میکنه؟در نتیجه شما احتمالا تبدیل به شنونده ی بهتری میشید و ادما از این که باهاتون صحبت کنن لذت میبرن! بعله! پس چی؟! … یه مینی سریال دارم میبینم تو مایه های bad sisters.جالب بوده تا اینجا. … همکارم امروز ازم پرسید خانم فلانی جان!شما اصلا عصبانی هم میشید؟ :دی … چت...
-
عجبا!
شنبه 6 اردیبهشت 1404 23:43
کیکاووس نابخرد ترین پادشاه در شاهنامه بوده! البته تا اینجا که من خوندم.بقیه ش رو نمیدونم! واقعا که آدمِ خودکامه،همش میره تو دیوار :/ باز خوبه رستمِ عزیزم هست! هرجایی که یه گندی میزنه،سریع رستم رو صدا میزنه!جدی اگر رستم نبود میخواست چیکار کنه؟ خلاصه که خود رأی نباشید آفرین!
-
منظور ها
شنبه 6 اردیبهشت 1404 19:00
رزا: فایوی فایوی! منظورش fifty fifty بود :دی ….. پَرگُل: تیچر تِنُم ایز فاینال؟ منظورش این بود که دهم فایناله؟ ….. باران: تیچر آی لاو یو دیس کلس.. منظورش این بود که عاشق این کلاس هستم.
-
ماه های جدید سال
شنبه 6 اردیبهشت 1404 18:32
شاگردم: جَنوعِری فِب رو عِری مانچ :دی
-
:(
شنبه 6 اردیبهشت 1404 13:35
کاشکی نمیدونستم خاورمیانه کجاست. کاشکی یک اروپایی بودم که فرق ایران و عراق رو نمیدونست. اصن این درگیریهای ذهنی که الان دارم،اگر ایرانی و یا حداقل در این محدوده ی جغرافیایی نبودم،باز هم داشتم؟فکر میکنم که نه! این جبر جغرافیایی امروز داره عصبانیم میکنه. هر لحظه..هر ثانیه. لعنتی.
-
چرا آخه
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:57
کاشکی اد شیرن،همون عزیزم رو فقط فارسی میگفت..چه فشاری داری به خودت میاری برای تلفظ کلمه ها آخه مَرد بامزه!
-
عنوان نداریم.
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:11
خب ؛دقایقی پیش،رسیدم به هفت خوان!به به..خیلی خوشحالم و به نظرم هیجان انگیزه.تا اینجا اینطوری متوجه شدم که مازندران،دیاری بوده که جادو و ارواح و دیو و فلان و اینا توش خیلی زیاد بوده،بخاطر همین هم کسی جرأت نمیکرده به سرش بزنه اونجا رو فتح کنه! اما جناب کیکاووس،به سرش زده که به قول خودش به یاریِ یزدان،اونجا رو فتح کنه!...
-
وضعیت زشت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:03
خیلی شعر بلدما ولی وقتی قرار باشه بخونمشون،یعنی از حفظ بخونم،توی مغزم صدای جیرجیرک میاد! هیچ خوشم نمیاد از این قضیه! باید درستش کنم.
-
لاو لاو لاو
جمعه 5 اردیبهشت 1404 01:51
اقای فردوسی! امیدوارم یه روزی ببینمت و محکم بغلت کنم و لپت رو حتما ماچ کنم که انقدر ذهن جالبی داشتی..نفس ادم در سینه ش حبس میشه وقتی جنگ ها رو شرح دادی. … پ.ن: احساس میکنم عاشق فردوسی شدم! البته بعد از جلال الدین جون. بعله پس چی! گود نایت چون دارم بیهوش میشم.
-
با تشکر
جمعه 5 اردیبهشت 1404 01:25
جنگلِ اینسری ۱۰ از ۱۰ :) جنگلش زنده بود.مثل اون یکی که عید رفتم نبود؛اه اه. تازه صدای اواز خوندنِ پرنده هاش هم فرق میکرد! دقت کردید؟پرنده های هر جنگلی،یه مدلی میخونن! اگر دقت نکردید،این بار دقت کنید حتما :))) من و نسیم،یه عااالمه خندیدیم..یه عااالمه مدیتیشن کردیم و چیل کردیم.غذا درست کردیم،جنگل رو گشت زدیم،درختا رو...
-
نازک دل
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 01:15
خب اونجایی که سپاه تورانیان،به خون خواهیِ سَلم و تور و به فرماندهیِ افراسیاب به ایران حمله میکنه و قباد،پسر کاوه ی آهنگر رو میکشه و نوذر پسر منوچهر شاه،یاد حرفای پدرش موقع مرگ میفته و نا امید میشه و این وسط سام هم میمیره و زال.درگیر غم و اندوهِ از دست دادن پدرش میشه و در نهایت،سپاه ایران،در مقابل سپاه تورانیان شکست...
-
شرح حال
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 01:09
اومدم یه خبر مهم بنویسم و برم. بالاخره آقای زال زر یا دَستان(من از این لقب یا اسمش بیشتر خوشم میاد)،پس از نامه بازی های زیاد با پدرش(سام) و منوچهر شاه و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پا فشاری های بی امانش به خواستنِ رودابه،با رودابه جون ازدواج کرد و رسیدیم به روز به دنیا اومدنِ رستم خان.بله! اقای رستمِ دستان که معرف...
-
چه وضعشه!
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 20:21
چوب فرشته ی مهربونِ سیندرلا رو میخوام :( بشینم روی تختم و از دور به وسایلم بگم بیبیدی با بیدی بوووو و بعد،همه ی وسایلم مستقیم پاشَن برن سر جاشون.. اما حیف و صد حیف.
-
مجمع الاَداییون!!!
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 11:10
یک مدرسه ای رو چند وقت پیش رفتم برای مصاحبه و گفتن بهت خبر میدیم.چون مدرسه ی پسرونه بود،دوست داشتم که تجربه ش کنم و خب مدرسه ی به نامی هم هست.منم در نهایت از لیستم حذفشون کردم.چون «بهت خبر میدیم» برای من،به منزله ی «نه» هست و میرم سراغ گزینه های بعدی.خلاصه هیچی،یه روز زنگ زدن من در دسترس نبودم؛فرداش زنگ زدن و من توی...
-
آنچه گذشت
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 23:53
دوشنبه ها خیلی سنگین و خسته کننده س برام.خیلی کلافه میشم از یه جایی به بعدش.چون با ادم های بسیار زیادی سر و کله میزنم و بیشتر از همیشه گوش میدم و صحبت میکنم. … از مدرسه که اومدم خونه،همینطوری که مقنعه م رو آویزون میکردم و از زمین و زمان غر میزدم و هی هم تکرار میکردم که وای دارم دیوانه میشم،اخرش با بغض نشستم روی صندلی...
-
بروبَچ
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 21:10
به نظرم فردوسی اخمو و خشن بوده.زیاد هم با کسی شوخی نمیکرده و با کسی هم شوخی نداشته.. حافظ لطیف و زود رنج.یعنی اگر چیزی بهش میگفتی،دلش زود میشکست،بعدش میرفته یه گوشه و در کنج عزلت،درموردش شعر میگفته.نازنازی بوده. :دی عطار مقاوم و خردمند. مولانا شوریده و فارغ از مسخره بازی های دنیوی. سعدی هم مثل رودخونه بوده.زلال و...
-
وطنم!
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 12:44
خوب شد ایرانیا واکسن کرونا زدن!! مشکلاتِ آب و هوایی رو هم ربط میدن به این که عوارض واکسن کروناس..حالا مشکلات مربوط به جسم و روان که بماند
-
چه کردی آقای فردوسی!
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 08:38
وای! راپونزل(پانزل!!؟) رو که حتما همتون میشناسید؟ میدونستید در شاهنامه ی فردوسی،رودابه موهاش رو میبافه و مثل کمند از پنجره ش میندازه پایین که زال اون رو بگیره و بیاد بالا؟ اما زال این کار رو نمیکنه و به جاش قربون صدقه ی موهای مُشکینِ رودابه میره و میگه وااای عااااسیسَم!خدا نیاره روزی رو که من از موهای قشنگ تو به عنوان...
-
نصایح شبانه
یکشنبه 31 فروردین 1404 23:09
اگر شما هم مثل من ذهنتون مدام در حال فعالیت باشه و از قضا،تحلیل کردن رو هم خیلی دوست داشته باشید،احتمالا در طی روز،خیلی چیزا شما رو به فکر فرو میبره،دنبال راه حل و به احتمال زیاد،چرایی ها میگردید. خب اگر اینطوری باشید،احتمالا میفهمید چی دارم میگم و میدونید که خیلی جاها،باعث عصبانیتتون هم میشه! مخصوصا اگر که آدم دغدغه...
-
زشته واقعا
یکشنبه 31 فروردین 1404 22:02
مهمونی که نشه جلوش شلوارک پوشید،مهمون نیست. ایش.
-
اُلد بات گُلد
یکشنبه 31 فروردین 1404 22:01
مکالمه ی من و امیرحسینِ ۹ ساله، امروز: +تیچر اگه کچل بشم چی؟ -خب بشی..چیه مگه؟ +اونوقت بهم میگن فوتبالیستِ کچل! -خب اگه خیلی اذیتت کرد،میری مو میکاری. +نه خوشم نمیاد. -اونموقع میشی زِیدان. +اون فرانسویه بابا فرق میکنه! -وا؟ ایرانیا نمیتونن کچل بشن؟ =))))) + چرا میتونن! ولی کدوم فوتبالیست ایرانی رو داریم که کچل باشه؟ -...
-
خودت خُل!
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:52
از صبح دارم کاپلان رو ورق میزنم و دیگه اختلالی نمونده که به خودم یا دیگران نسبتش نداده باشم..
-
بله یا خیر؟
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:46
از دیشب که رسیدم به وسطای داستان زال و رودابه،دارم فکر میکنم که چقدر عجیب بوده! فکر کن مثلا توی داستانِ این دو نفر،اینطوریه که زال،عاشق رودابه میشه.چطوری؟با توجه به توصیفاتی که ازش شنیده..رودابه هم به همین ترتیب و از توصیفاتی که از پدرش راجع به زال شنیده،یک صد نه صد دل عاشقش میشه.. و بعد،تصمیم میگیرن ازدواج کنن. ....
-
یاواش
شنبه 30 فروردین 1404 23:56
یکی از همکارام وقتی داره چایی میخوره،انگار داره آبگوشت میخوره! وااای..زن!تو چرا انقدر صدا میدی؟!
-
تا بی نهایت
شنبه 30 فروردین 1404 19:52
رزای ۷ ساله: تیچر! کلس بیساید ایز شَوت..وای؟ =))))))
-
وات تو دو وات نات تو دو!
شنبه 30 فروردین 1404 16:11
تنها چیزی که امروز باعث شد اخمام رو باز کنم،ترکیب کردن اسپرسو با بستنیِ مورد علاقه م بود. . هر جلسه که میرم آموزشگاه و بچه ها بغلم میکنن و با ذوق درمورد کارایی که ترم بعد میخوایم انجام بدیم ازم میپرسن،احساس بدی بهم دست میده.چون دروغکی باید سکوت کنم یا سر تکون بدم.میدونی؟حسِ کسی رو دارم که میدونه کِی میخواد رابطه ش رو...
-
ممنونم
جمعه 29 فروردین 1404 22:42
من عاشق اون لحظه هایی ام که گریه م میگیره. گریه ی ناراحتی نه ها! گریه ای که از سرِ شوق و ذوق باشه.. من خیلی راحت ذوق زده میشم. مثلا با خوندن یه شعرِ قشنگ،با شنیدن یک قطعه از یک ساز،با دیدن یک منظره ی قشنگ،یا وقتایی که توسط آدم های مورد علاقه م احاطه شدم،با دیدن یه نقاشی قشنگ،یا وقتایی که توسط ادم های مورد علاقه م بغل...