-
سالاد بازی
دوشنبه 19 خرداد 1404 01:27
یه سالادی امشب درست کردم که واقعا ۱۰ از ۱۰ . واقعا خوشمزه بود :) خیلی کیف داد. خب حالا مینویسیم که چجوری درست میشه. خیلی ساده س. چیزایی که نیاز داریم: پیاز قرمز کلم بروکلی فیله ی مرغ یا سینه ی مرغ نون تست(من هفت غله میریزم) برای سسش هم: ماست پنیر خامه ای کمی مایونز(میتونیم نزنیم حتی،خیلی حس نمیشه بود و نبودش) سیر نمک...
-
چه کنم چیکار کنم؟
دوشنبه 19 خرداد 1404 01:14
یکی از مغازه های موردعلاقه م،مغازه ی میوه و سبزی فروشیه.عاشقشم! ببین واقعا عاشقشم ها! خیلی کیف میده. خوش رنگ و بامزه س.خیلی خرید کردن میوه و سبزی رو دوست دارم ^^ وقتی رفتم میوه فروشی تا برای شام امشب کلم بروکلی بخرم،دیدم وای چقدر بوی کرفس میاد! بعد دیدم که وای چقدر کرفسا تازه و سرحالن! بعد رفتم از خانوم فروشنده یه...
-
نایس
یکشنبه 18 خرداد 1404 09:08
دیشب انقدر خوب خوابیدم که صبح وقتی گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم،چند ثانیه ای رو داشتم فکر میکردم که امروز چند شنبه س؟چه کارایی دارم؟چرا بیدار شدم اصلا؟ :دی و بامزه بود. این یعنی خیلی خوب خوابیدم و خیلی کیف داد ^^
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 خرداد 1404 09:33
فقط اندازه ی یک نقطه با دی اکتیو کردن اکانت اینستام فاصله دارم… .. دلم از درد داره منفجر میشه و نشستم روی صندلی و منتظرم مراجع بعدیم بیاد. .. حوصله هم ندارم! حتی نمیتونم راحت بنویسم..خیلی هم خوابم میاد.
-
خیلی سخت
جمعه 16 خرداد 1404 03:36
جلسه ی تراپی امروزم خیلی دردناک بود.چون از رنجی حرف زدم که انکارش میکردم. اون گره هنوز باز نشده،اما شل شده.فقط کمی.ولی همین هم بهم حس خوب میده. یک جمله ی تراپیستم همش توی ذهنمه که چشماش با یک ذوق و برقی بودن اون لحظه و ازم پرسید: میخوای اعلام عمومیش کنی؟ و من گفتم بله. و از جلسه که اومدم بیرون،اعلام عمومیش کردم.....
-
بار انداز
دوشنبه 12 خرداد 1404 19:55
خب! با پی ام اس در حال کشتی گرفتنم..اینطوری که از ساعت 4 تا 6 نشستم روی تختم،همش اسکرول کردم و لواشک و گوجه سبز خوردم. بعدش احساس کردم که باید دست به زانو گذاشته و یا علی گویان،از تختم کنده بشم..وگرنه میمیریدم :دی برقامون هم رفته بود! خلاصه پاشدم..یک آهنگ بسیار زیبا پلی کردم تا سیستم عصبیم آروم بشه،کمی باهاش همخوانی...
-
دتس ایت
دوشنبه 12 خرداد 1404 09:19
شب ها قبل از خواب،برنامه ی فردام رو مینویسم و روتین قبل از خوابم رو دارم و روز بعدش،یکی یکی اونا رو تیک میزنم. کیف میده :) این هفته که به پایان برسه،یه تسک جدید هم توی برنامه های روزانه م میارم.براش ذووووق دارم.ذوق زیااااد. ** امروز میخوام برم کتاب بخرم.تا در کنار جلد چهارم شاهنامه،کتاب جدیدم رو هم بخونم ^^ درسته پی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 خرداد 1404 22:02
پی ام اس اینجوریه که الان،برای کنسرتی که چند روز پیش علیرضا قربانی داشت و من اصلا خبر نداشتم که کِی بلیط فروشیه،اشک میریزم :( هرچند بچه ها گفتن چندان اجرای خفنی نبوده..ولی من غمگینم. بازم زهرمار.
-
ن م ی ا د
یکشنبه 11 خرداد 1404 21:53
در راستای این که الان حوصله ندارم،میخوایم امروز بپردازیم به “خوشم نمیاد ها”. بله! خوشم نمیاد وقتی کسی زحمت کشیده و غذایی رو با عشق و علاقه درست کرده،بقیه بی توجه باشن و بدون یه تشکر خشک و خالی،غذاشون رو بخورن و اونجا رو ترک کنن. … خوشم نمیاد که آدم ها به همدیگه دروغ میگن! … خوشم نمیاد که آدم ها،با واقع گرایی و منطقی...
-
چندش آور
شنبه 10 خرداد 1404 21:24
خب. از اینستاگرام بدم میاد.حالم بهم میخوره ازش.مغزمو سنگین میکنه و باعث میشه بیفتم توی چرخه ی پوچی و اهمال کاری. فقط به چند دلیل از این به بعد بازش میکنم؛اونم برای پیدا کردن رسپی های مختلف و یا دیدن استوری های هرروزه ی پیج دکتر زنان نازنینم.اونم چون هررزو نینی ها رو به دنیا میاره و ازشون استوری میذاره،خوشم میاد :دی...
-
باح باح
شنبه 10 خرداد 1404 21:16
عاشق غذا درست کردنم..رها میشم از همه چی :) امشب که از درس خوندن خسته شده بودم،با خودم گفتم اینطوری نمیشه!پاشدم رفتم توی اشپزخونه و ترکیبی که توی ذهنم بود رو ریختم توی ماهیتابه و نتیجه؟ ۱۰ از ۱۰. خیلی خوشمزه شد ** حالا البته خیلی ساده س ها..ولی مینویسمش که هروقت خواستم یادم بیاد. …. ابتدا یخچال را باز کرده و هر...
-
خوب
شنبه 10 خرداد 1404 12:45
دیشب و امروز یه عالمه نوشتم و حالا مغزم سبکه و حالم خوب ^^ یه مدت بود پادکست گوشنمیدادم! حالا امروز یک پادکست خیلی خوب توی راه تا رسیدن به کلینیک گوش دادم..هنوز یک ساعتش مونده،تموم که شد،به شما هم میگم که گوشش بدین ^^ وقتی برنامه دارم،با ارامش میتونم روزم رو بگذرونم وگرنه سردرگم میشم..من اصلا اینطوری نیستم که برنامه...
-
دیگه پا شو!
جمعه 9 خرداد 1404 19:52
چون دیشب خواب عمیق نداشتم،وقتی رسیدم خونه خیلی خوابم میومد.یه ساعتی رو خوابیدم.خواب چیه! غش کردم.اصلا یادم نیست چطور خوابم برد. حالا که نیم ساعتی میشه که بیدار شدم،قلبم تند تند میزنه. اثراتِ خوابِ بد موقع! خیلی وقته که روتین و برنامه م مشخص نیست! از وقتی کارام رو سبک تر کردم و هرروزش رو تا ۸ شب کار نمیکنم،تایم ازادم...
-
سال های دور؟
پنجشنبه 8 خرداد 1404 00:32
پلنم برای سال های ۳۵ سالگی به اونور اینه که نقاشی رو خیلی حرفه ای یاد گرفته باشم و یه عالمه نقاشی روی بوم بکشم.. ^^ پلن بعدیم هم برای وقتی که بچه هام بزرگ شدن اینه که یا کافه داشته باشم،یا گل فروش بشم.شایدم یه کافه ای داشته باشم که گل فروشی هم داشته باشه. . یه خانومی رو توی اینستا فالو دارم که ایرانی نیست و خب ایران...
-
پیشاپیش
چهارشنبه 7 خرداد 1404 14:22
امروز وایب پاییز میده. خورشید خانوم نیست و هوا ابریه..ابریِ بهاری نه ها! ابریِ پاییزی..نمیدونم چطور توضیح بدم. ولی امیدوارم امسال پاییز خوشحال کننده ای رو داشته باشم.مثل پارسال. پارسال خیلی خوشحال بودم..رو ابرا بودم اصن. اخی یادش بخیر :) پاییز جون! صدامو داری؟
-
ایشالا
دوشنبه 5 خرداد 1404 20:49
من هنوزم یادمه که خانوم جلی،چقدر بدجنسی کرد در حقم.کلاً کارای خودش و مامانش رو یادم نمیره. اما واقعا این روزا ناراحتم براشون و دوست ندارم این حال و اوضاع رو تجربه کنن. بخاطر همین،خیلی هواشون رو دارم..میرم پیششون،یسری کاراشون رو انجام میدم. امروز مامان خانوم جلی بهم گفت سوگل مرسی عزیزم که اومدی،حال و هوامون رو عوض...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 خرداد 1404 00:18
خیلی دلتنگم.. میدونی؟انگاری که دلم مچاله س..یه غمِ زیادی روی دلمه. اگه تراپیستم الان ازم سوال میکرد که خودت رو چجوری میبینی؟حتما بهش میگفتم که الان،خودم رو کوچولو و بی پناه میبینم… دلم میخواست درمورد روزی که گذروندم،با کسی صحبت کنم..اما کسی نبود.نخواستم هم که به مامان اینا بگم. روز بدی بود.. امیدوارم فردا روز بهتری...
-
:)
شنبه 3 خرداد 1404 23:07
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند «طبیب اصفهانی» . شب بخیر.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 خرداد 1404 21:58
این که چیزی که میخواستم فعلا به تعویق افتاده،گاهی وقتا خیلی غمگینم میکنه.اونقدری که میتونم بشینم و گریه کنم. ولی فعلا کاری از دستم بر نمیاد. پس صبر میکنم :) … اگر کسی شما رو دوستتون داشته باشه،تلاش میکنه که دنیاتون رو درک کنه. در غیر اون صورت،دوستتون نداره. این نظر منه. … مراجع امروزم اسمش لیانا بود. یه کوچولوی ۴...
-
۲ شَنبه
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 00:34
این ذاتِ حمایتگرِ مرد ها رو خیلی دوست دارم! مثلا میگه اینو میخوای؟میگیرم برات..فلان جا دوست داری؟میریم.. یا مثلا از این چیزا..مثالش رو یادم نیست. خوشم میاد دیگه.همین. …. امروز مدرسه تموم شد.دلم برای مدرسه تنگ میشه. مشاور مدرسه بودن رو خیلی دوست دارم.اصلا بچه ها رو و گروه رو چون دوست دارم،مدرسه رو هم دوست دارم.مدرسمون...
-
اخ جون
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 08:09
یه چیزایی قبلا اذیتم میکرد و یا میتونست ناراحتم کنه که الان به بند کفشم هم نیست :دی حالا نمیدونم بزرگ شدم اینطوریه یا اثر تراپی ها و تلاشهاست.. به گمونم که جفتش در کنار هم. خوشحالم هورا ^_^
-
بهتر و بهتر
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 09:43
امروز دو تا جلسه ی آنلاین داشتم. یکیشون جلسه ی آخرِ درمانِ اضطرابش بود :) خیلی خوشحالم که به این مرحله رسیدیم و ترسهاش رو دونه دونه پیدا کردیم و با هم حلش کردیم. بچه ی قشنگم خیلی خوشحال بود امروز و داشت از کارایی که این هفته کرده حرف میزد. من واقعا روانشناس خوبی ام :) امیدوارم بهتر هم بشم.
-
آنچه گذشت
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 00:03
شنبه ی قشنگی رو داشتم. اصن کلاً روزایی که کارای خونه رو انجام میدم و توی اشپزخونه میپلکم رو خیلی دوست دارم.خوش میگذره بهم :)) … یه جمله ی قشنگ امروز شنیدم! یکی گفت «زندگی باید آدمو صبور کنه..» … انقدر نرفتم توییتر و توییت نزدم،امروز دایرکتم رو که دیدم،یه عالمه از دوستای توییتریم ازم پرسیده بودن کجایی و نگرانت شدیم....
-
آهنگین!
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 11:09
حفظ کردن شعری که دیروز نوشتمش،از حفظ کردن هر چیزی سخت و سخت ترهههه! چرا؟ چون من این شعر رو همیشه با صدای شهرام ناظری شنیدم و عاشق ای آهنگشم. حالا وقتی میخوام مصراع ها رو بخونم،یه مکث خیلی طولانی بین یه سریاشون میکنم،چون با ریتمش داره توی ذهنم پلی میشه و این،کار رو خیلی سخت میکنه. البته که الان چها بیتش رو حفظم.ولی خب...
-
دو راهی!
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 15:18
باید تصمیم بگیرم. دلم یه چیزی میگه،عقلم یه چیزی.. بدم میاد که با عقل و منطقم تصمیم بگیرم.عقل و منطقم همیشه راه های دردناکی رو پیشنهاد میدن اما معمولا آسیب کمتری رو متحمل میشم. نمیدونم چه غلطی کنم. خدایا! من به تو چی گفته بودم؟ چرا گوش ندادی به حرفم :( حالا خودت راه رو نشونم بده..توروخدا.
-
تصمیم جدید
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 12:29
از این به بعد،هفته ای یدونه شعر حفظ میکنم ^^ اینجا هم مینویسمش اگر دوست داشتید شما هم حفظ کنید. با هَم بودن هرکاری رو راحت تر میکنه دیگه ;) خب..شعر این هفته،اختصاص داره به مولانای قلبم. مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پر آتش ز هر سویی بر انگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد دو صد دریا...
-
و باز هم خواستگار
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 14:13
مامان شاکیه که تو همه ی موقعیت های خوبت رو داری میپرونی! اماهرچقدر پولدار. هرچقدر معروف. هرچقدر خوشتیپ و محترم،من نمیخوام.. نه! نه نه! جواب من منفیه. ن می خوام تمام
-
شن به
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 00:44
روز به پایان رسید و من،در آینه به خود نگاه کردم و با لبخندی از سرِ رضایت،به خودم چشمکی و لبخندی زدم. :) امروز زیبا بودم.چرا که عاشق بودم و خوشحال.عاشق جزء به جزء زندگی. روی روتختیِ جدیدم دراز کشیده ام و بویِ نویی آن را میبلعم. روتختیِ نوِ خانه ی پدری :) شاید اگر روزی از این خانه بروم،مستقل زندگی کنم یا تصمیم بر ازدواج...
-
تعادل!
شنبه 20 اردیبهشت 1404 14:04
امروز خوشحالم..عاشقم و سراسر شوقِ زندگی. اونقدری که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه ناراحتم کنه ^_^ پی ام اس تموم شد و روزهای سرخوشی و قشنگی رو قراره داشته باشیم. هورااا..
-
گوش بدید
شنبه 20 اردیبهشت 1404 09:35
این آهنگ همایون شجریان و سامی یوسف رو شنیدید؟اسمش هست «زنده». سرمست میشم وقتی گوشش میدم ^_^ مُرده بدم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم «مولانای جانم»