-
سواد سیاسی بالا
یکشنبه 1 تیر 1404 18:47
توی ارایشگاه،همه تحلیل های مزخرفی میکردن و هرکدوم،اصرار داشتن که حرفشون درسته و بقیه نمیفهمن.یه خانومه با جدیت و با تاکیدی که به حرفاش داشت،یه جایی به این اشاره کرد که امریکاییا،تأسیسات آلفردو رو زدن :دی هیچکس هم بهش نگفت که آلفردو چیه؟همه تاییدش کردن :دی بامزه بود. منم چون اصلا حوصله نداشتم،لام تا کام حرف نزدم و...
-
درد
یکشنبه 1 تیر 1404 14:12
کلافه ام.. نمیدونم این درد لامصب،درد دنبالچه س یا درد ساکروم یا کوفت و یا زهرمار.. دلم میخواد بشینم های های گریه کنم.. فردا باید برم ام ار آی. کاشکی دکتر خودم بود و میتونستم برم پیشش..ولی بعید میدونم ایران باشه حتی!پیش این دکتره که اینسری رفتم هم نمیخوام برم..بی شخصیت اصن گوش نمیداد چی میگم و تند تند جوابمو داد و گفت...
-
تلاش برای زندگی
شنبه 31 خرداد 1404 13:29
صبح ها که بیدار میشم،قبل از این که چشمم رو باز کنم،چک میکنم و یکم سر جام وول میخورم تا ببینم کمرم چطوره.بعدشم دعا میکنم که امروز خوب باشه و بعد چشمم رو باز میکنم. رفتم دوش گرفتم.از همون دوش های یواش و طولانی که سیستم عصبیم رو آروم میکنه.موهام رو با اون سر شورِ بامزه ی انار،یواش یواش شستم؛خیلی ملایم بهشون ماسک مو...
-
از آن ساعت
شنبه 31 خرداد 1404 03:00
خب.. دومین و آخرین آمپول برای کمر نازنینم رو هم زدم.جاش خیلی درد میکنه :( خانومه خیلی بد آمپول زد! عین کلاه قرمزی..دیدین چجوری آمپول میزنه؟میگه نفس عمیییق،نفس عمیییق،زااارت سوزن رو فرو میکنه در باسنِ طرف :دی این خانومه هم الگوش کلاه قرمزی بود به گمونم. الان کمرم خیلی بهتره خداروشکر.وای واقعا خداروشکر..احساس عادی بودن...
-
:(
جمعه 30 خرداد 1404 19:57
احساس میکنم مغزم رو دارم از دست میدم. خوشحالم که آدما خونمونن.چون جاشون امنه. اما غم زیادی دارم..احساس میکنم همه چیزم رو از دست دادم.احساس میکنم که خیلی تنهام و هیچکسی رو ندارم که براش کوچولو بشم و مچاله بشم توی بغلش و اون،نازنازی و بوس بوسیم کنه.خب واقعیت هم اینه که ندارم همچین کسی رو.شاید اگر مهمونامون نبودن،میرفتم...
-
بی شباهت
جمعه 30 خرداد 1404 19:47
کاشکی الان قبلا بود. با همه ی اون آدمایی که خیلی دوسشون دارم،داشتیم میرفتیم سمت ساحل مورد علاقه ی من و در حالی که هرکدوم یه نوشیدنی توی دستمون بود،راننده آهنگ مورد علاقه ش رو پلی میکرد و ازمون میخواست که باهاش همخوانی کنیم و منم در حالی که شیشه ی پنجره رو داده بودم پایین و باد موهام رو درهم و برهم میکرد،دستم رو توی...
-
این روز ها
جمعه 30 خرداد 1404 18:45
دوتا کتاب تموم کردم و یه عالمه وبلاگ خوندم! از بی اینترنتی دارم خل میشم.خل که شدم! دارم چِل میشم. امروز کمرم خیلی بهتره خداروشکر.ولی شب باید برم آمپولم رو بزنم.چون ضد التهابه و این هم آخریشه.به نظرم بزنم و خیالم راحت بشه.امشب هم همگی میریم پیاده روی.امشب دیگه بهشون جوین میشم ایشالا :) حوصلم خیلی سر رفته و دلم میخواد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 خرداد 1404 17:10
مرد ها نا امیدم میکنند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 14:50
خونمون شلوغه..اتاقم رو دیگه ندارم و در اختیار مهموناست :( همش توی خونه سر و صداس..نمیتونم توی هیچ اتاقی برای خودم تنها باشم. مطمینم پیشی خانوم هم همین حس رو داره الان.مخصوصا که یه پیشی دیگه هم توی قلمروشه. اینترنت نیست و کَست باکس باز نمیشه.پسنمیتونم مدیتیشن گوش بدم و کمی آروم بشم :( همینطوری که نشستم،یهویی یه اضطراب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 01:01
امشب یه چیزی شد که دلم مچاله شد و از احساسِ بد،دچار تهوع شدم.. ولی بعدش خیلی خدا رو شکر کردم که انقدر هوامو داره..دوسم داره و مراقبمه. خدای من.. شکر و الهی شکر. من راضی ام به هر آنچه تو میخواهی؛چون میدونم که خیر،همونیه که تو میخوای.پس تو بخواه برام که خیر میخوای. دوستت دارم و ماچ محکم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 00:59
داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و منتظر رسیدن گروه سوم از دوستامون بودم که دیدم یکی،یه سگی رو بغل گرفته و داره قدم میزنه! با خودم گفتم چقدر آشناس! تا این که شناختمش..کله کدو بود!سگش رو آورده بود بچرخن با همدیگه..اخه از دیروز که کله کدو اومده،من انقدر کمردرد داشتم که از جام نمیتونستم تکون بخورم و همش دراز کشیده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 خرداد 1404 22:29
پر از گریه ام.. امروز پنج تا جلسه داشتم.سه تاش با بچه ها بود و دوتاش با مامان بچه ها. مامانا داشتن از استرس خفه میشدن و باعث شده بودن که بچه ها هم خیلی بترسن.وفتی باهاشون حرف زدم،ازم تشکر کردن و گفتن خانوم فلانی چقدز حرفاتون خوب بود..خیلی اروم شدیم. :) مثل رستم دستان،محکم و تنومند خودم رو نشون میدم.به همه روحیه...
-
شکر شکر شکر
سهشنبه 27 خرداد 1404 18:16
کله کدو اوووومد..کله کدوی عزیزم امروز اومد و کارش حل شد.(بغض و اشک و خوشحالی و غم توأمان) بابا زنگ زد و گفت کله کدو پیشمه،میخوای باهاش حرف بزنی؟بغض کردم و گفتم نه نمیتونم،بهش سلام برسون. بابا هم فوری بلند بلند گفت گلی سریع گریه ش میگیره بچه م. خیلی خوشحالم.دل تو دلم نیست برسه خونه و بریم ببینیمش.محکم بغلش میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 خرداد 1404 23:21
این شرایط خیلی بهم اضطراب داره میده..ولی یه غم گنده روی دلمه.غمِ کله کدو..دلم داره براش میترکه.هر لحظه موقع حرف زدن،اشک جمع میشه توی چشمام.. خدایا..توروخدا فردا همون خبری که منتظرشیم رو بشنویم.لطفا :(((((((
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خرداد 1404 13:26
دلم گرفته و میخوام مچاله بشم. درست مثل جنینی که توی شکم مادرشه. احساسات مختلفی رو دارم تجربه میکنم همزمان. امروز مامان زنگ زد به مامانِ کله کدو و صداش رو گذاشت روی اسپیکر..یهویی بغضی که هفته هاست توی دلم نگهش میدارم شکست..بغضم شکست و های های گریه کردم.مامان هم زد زیر گریه. حالا سه نفریمون داشتیم گریه میکردیم. از...
-
ایش
چهارشنبه 21 خرداد 1404 23:16
مغزم جمع نمیشه که کلمه ها رو بذارم کنار همدیگه و تبدیل به جمله کنمشون! پس نمینویسم. شب بخیر. …. پ.ن: کمرم هم درد میکنه..عوضی.
-
اطلاعی ندارم!
چهارشنبه 21 خرداد 1404 23:11
دیدی میگن دخترا اهن پرست و پول پرست و فلانن؟ یه صحبتی امشب با بچه ها توی ویدیو کال شد که یه تجربه ای از خودم رو یادم اومد..همه ش رو هم نوشتما! ولی دلم نخواست پستش کنم و چرکنویسش کردم.. نمیدونم چرا :/ حالا شاید یه روزی پستش کردم.
-
از امروز
دوشنبه 19 خرداد 1404 21:47
مغزم داشت میترکید! پس نت گوشیم رو باز کردم و نوشتم.برنامه ی فردام رو هم نوشتم و بعدش،مغزم کمی آروم گرفت. .. همه فکر میکنن من خیلی همیشه توی جیبم پر از پوله :( ولی بخدا اینطوری نیست.مخصوصا الان که خیلی کارم کم شده نسبت به قبل. بفرما! الان پول ندارم.یعنی دارم! ولی انقدر کمه که تقریباً هیچیه :( چته پول جان؟یکم بمون توی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 خرداد 1404 21:09
کاشکی حرف بزنم و نکنم این کار رو با خودم! چمه من اخه؟ چرا نمیگم؟ خب بگو دیگه زن! اَه
-
سالاد بازی
دوشنبه 19 خرداد 1404 01:27
یه سالادی امشب درست کردم که واقعا ۱۰ از ۱۰ . واقعا خوشمزه بود :) خیلی کیف داد. خب حالا مینویسیم که چجوری درست میشه. خیلی ساده س. چیزایی که نیاز داریم: پیاز قرمز کلم بروکلی فیله ی مرغ یا سینه ی مرغ نون تست(من هفت غله میریزم) برای سسش هم: ماست پنیر خامه ای کمی مایونز(میتونیم نزنیم حتی،خیلی حس نمیشه بود و نبودش) سیر نمک...
-
چه کنم چیکار کنم؟
دوشنبه 19 خرداد 1404 01:14
یکی از مغازه های موردعلاقه م،مغازه ی میوه و سبزی فروشیه.عاشقشم! ببین واقعا عاشقشم ها! خیلی کیف میده. خوش رنگ و بامزه س.خیلی خرید کردن میوه و سبزی رو دوست دارم ^^ وقتی رفتم میوه فروشی تا برای شام امشب کلم بروکلی بخرم،دیدم وای چقدر بوی کرفس میاد! بعد دیدم که وای چقدر کرفسا تازه و سرحالن! بعد رفتم از خانوم فروشنده یه...
-
نایس
یکشنبه 18 خرداد 1404 09:08
دیشب انقدر خوب خوابیدم که صبح وقتی گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم،چند ثانیه ای رو داشتم فکر میکردم که امروز چند شنبه س؟چه کارایی دارم؟چرا بیدار شدم اصلا؟ :دی و بامزه بود. این یعنی خیلی خوب خوابیدم و خیلی کیف داد ^^
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 خرداد 1404 09:33
فقط اندازه ی یک نقطه با دی اکتیو کردن اکانت اینستام فاصله دارم… .. دلم از درد داره منفجر میشه و نشستم روی صندلی و منتظرم مراجع بعدیم بیاد. .. حوصله هم ندارم! حتی نمیتونم راحت بنویسم..خیلی هم خوابم میاد.
-
خیلی سخت
جمعه 16 خرداد 1404 03:36
جلسه ی تراپی امروزم خیلی دردناک بود.چون از رنجی حرف زدم که انکارش میکردم. اون گره هنوز باز نشده،اما شل شده.فقط کمی.ولی همین هم بهم حس خوب میده. یک جمله ی تراپیستم همش توی ذهنمه که چشماش با یک ذوق و برقی بودن اون لحظه و ازم پرسید: میخوای اعلام عمومیش کنی؟ و من گفتم بله. و از جلسه که اومدم بیرون،اعلام عمومیش کردم.....
-
بار انداز
دوشنبه 12 خرداد 1404 19:55
خب! با پی ام اس در حال کشتی گرفتنم..اینطوری که از ساعت 4 تا 6 نشستم روی تختم،همش اسکرول کردم و لواشک و گوجه سبز خوردم. بعدش احساس کردم که باید دست به زانو گذاشته و یا علی گویان،از تختم کنده بشم..وگرنه میمیریدم :دی برقامون هم رفته بود! خلاصه پاشدم..یک آهنگ بسیار زیبا پلی کردم تا سیستم عصبیم آروم بشه،کمی باهاش همخوانی...
-
دتس ایت
دوشنبه 12 خرداد 1404 09:19
شب ها قبل از خواب،برنامه ی فردام رو مینویسم و روتین قبل از خوابم رو دارم و روز بعدش،یکی یکی اونا رو تیک میزنم. کیف میده :) این هفته که به پایان برسه،یه تسک جدید هم توی برنامه های روزانه م میارم.براش ذووووق دارم.ذوق زیااااد. ** امروز میخوام برم کتاب بخرم.تا در کنار جلد چهارم شاهنامه،کتاب جدیدم رو هم بخونم ^^ درسته پی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 خرداد 1404 22:02
پی ام اس اینجوریه که الان،برای کنسرتی که چند روز پیش علیرضا قربانی داشت و من اصلا خبر نداشتم که کِی بلیط فروشیه،اشک میریزم :( هرچند بچه ها گفتن چندان اجرای خفنی نبوده..ولی من غمگینم. بازم زهرمار.
-
ن م ی ا د
یکشنبه 11 خرداد 1404 21:53
در راستای این که الان حوصله ندارم،میخوایم امروز بپردازیم به “خوشم نمیاد ها”. بله! خوشم نمیاد وقتی کسی زحمت کشیده و غذایی رو با عشق و علاقه درست کرده،بقیه بی توجه باشن و بدون یه تشکر خشک و خالی،غذاشون رو بخورن و اونجا رو ترک کنن. … خوشم نمیاد که آدم ها به همدیگه دروغ میگن! … خوشم نمیاد که آدم ها،با واقع گرایی و منطقی...
-
چندش آور
شنبه 10 خرداد 1404 21:24
خب. از اینستاگرام بدم میاد.حالم بهم میخوره ازش.مغزمو سنگین میکنه و باعث میشه بیفتم توی چرخه ی پوچی و اهمال کاری. فقط به چند دلیل از این به بعد بازش میکنم؛اونم برای پیدا کردن رسپی های مختلف و یا دیدن استوری های هرروزه ی پیج دکتر زنان نازنینم.اونم چون هررزو نینی ها رو به دنیا میاره و ازشون استوری میذاره،خوشم میاد :دی...
-
باح باح
شنبه 10 خرداد 1404 21:16
عاشق غذا درست کردنم..رها میشم از همه چی :) امشب که از درس خوندن خسته شده بودم،با خودم گفتم اینطوری نمیشه!پاشدم رفتم توی اشپزخونه و ترکیبی که توی ذهنم بود رو ریختم توی ماهیتابه و نتیجه؟ ۱۰ از ۱۰. خیلی خوشمزه شد ** حالا البته خیلی ساده س ها..ولی مینویسمش که هروقت خواستم یادم بیاد. …. ابتدا یخچال را باز کرده و هر...