-
دو راهی!
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 15:18
باید تصمیم بگیرم. دلم یه چیزی میگه،عقلم یه چیزی.. بدم میاد که با عقل و منطقم تصمیم بگیرم.عقل و منطقم همیشه راه های دردناکی رو پیشنهاد میدن اما معمولا آسیب کمتری رو متحمل میشم. نمیدونم چه غلطی کنم. خدایا! من به تو چی گفته بودم؟ چرا گوش ندادی به حرفم :( حالا خودت راه رو نشونم بده..توروخدا.
-
تصمیم جدید
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 12:29
از این به بعد،هفته ای یدونه شعر حفظ میکنم ^^ اینجا هم مینویسمش اگر دوست داشتید شما هم حفظ کنید. با هَم بودن هرکاری رو راحت تر میکنه دیگه ;) خب..شعر این هفته،اختصاص داره به مولانای قلبم. مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پر آتش ز هر سویی بر انگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد دو صد دریا...
-
و باز هم خواستگار
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 14:13
مامان شاکیه که تو همه ی موقعیت های خوبت رو داری میپرونی! اماهرچقدر پولدار. هرچقدر معروف. هرچقدر خوشتیپ و محترم،من نمیخوام.. نه! نه نه! جواب من منفیه. ن می خوام تمام
-
شن به
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 00:44
روز به پایان رسید و من،در آینه به خود نگاه کردم و با لبخندی از سرِ رضایت،به خودم چشمکی و لبخندی زدم. :) امروز زیبا بودم.چرا که عاشق بودم و خوشحال.عاشق جزء به جزء زندگی. روی روتختیِ جدیدم دراز کشیده ام و بویِ نویی آن را میبلعم. روتختیِ نوِ خانه ی پدری :) شاید اگر روزی از این خانه بروم،مستقل زندگی کنم یا تصمیم بر ازدواج...
-
تعادل!
شنبه 20 اردیبهشت 1404 14:04
امروز خوشحالم..عاشقم و سراسر شوقِ زندگی. اونقدری که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه ناراحتم کنه ^_^ پی ام اس تموم شد و روزهای سرخوشی و قشنگی رو قراره داشته باشیم. هورااا..
-
گوش بدید
شنبه 20 اردیبهشت 1404 09:35
این آهنگ همایون شجریان و سامی یوسف رو شنیدید؟اسمش هست «زنده». سرمست میشم وقتی گوشش میدم ^_^ مُرده بدم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم «مولانای جانم»
-
نتیجه گیری
جمعه 19 اردیبهشت 1404 22:57
خب! سیاوش دوتا پسر داشت..اولیش فرود که مادرش جَریره بود و دومی،کِیخسرو که مادرش فرنگیس بود. سوگِ فرود هم غم انگیز بود :( اما نه به اندازه ی سوگ سیاوش یا حتی دیدار رستم و سهراب! ولی غم انگیز بود :((( تا اینجا،خود رأی ترین و یه دنده ترین پهلوانِ ایرانی توس،پسرِ نوذر بوده! در نتیجه،بیاید خود رأی نباشیم و به حرف بقیه هم...
-
خوشمان آمد
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 00:22
امروز در پادکستِ «چنین شد»، اپیزودِ «روایت عاشقانه ی احمد شاملو و آیدا سرکیسیان»، راوی گفت: “عشق یک علایمی داره.. عشق باید زاینده باشه..” با خودم چند بار تکرار کردم! عشق باید زاینده باشه..زاینده باشه..! چه قشنگ! .. دیگه واقعی شب بخیر.
-
پُر!
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 00:18
وقتی شاهنامه میخونم،از ایرانی بودنم خیلی خوشم میاد. .. رستم،شخصیت مورد علاقه م توی شاهنامه س که هر لحظه دوسش دارم.حتی دلم میخواد بغلش کنم.این یعنی این که خیلی دوسش دارم. .. اسب،توی شاهنامه خیلی با وفا شناخته میشه.مثلا اسبِ سیاوش،سالها منتظر کِیخسرو پسر سیاوش میمونه و وقتی افسار و لگامی که سیاوش براش استفاده میکرده رو...
-
نچ نچ!
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 18:16
دوستام دارن این هفته میرن کمپ و من نمیتونم برم چون که یه عالمه کلاس دارم. باید پنج شنبه ها رو خالی کنیم گلی جون! عشق و حالمون داره نصفه و نیمه میمونه!
-
شاهنومه
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 22:59
از بس توی شاهنامه درمورد مُشک و عَنبَر حرف میزنن که دلم میخواد مشک و عنبر رو قورت بدم :))) .. خب تا اینجا،سوگِ سیاوش،از داستان رستم و سهراب هم حتی غم انگیز تر بود..خیلی اشک ریختم براش.سیاوش خیلی آدم خوبی بوده.خیلی خیلی آدم گناهی و خوبی بوده.نه توی وطن خودش مِهری رو دید و نه وقتی به افراسیاب اعتماد کرد..توی زندگیش یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 21:37
دلم تنگه.. خیلی دلم تنگه..کاشکی انقدر دلتنگ نبودم. ... به یه عالمه سبد گل های قشنگی که روبروی تختمه نگاه میکنم و بغض میکنم. به مسیج های محبت آمیزی که برام میاد نگاه میکنم و موقع جواب دادنشون بغض میکنم. به حضورآدم هایی که دوسشون داشتم ولی الان دیگه دوسشون ندارم فکر میکنم و بغض میکنم. به اون چیزی که خیلی میخواستمش ولی...
-
تف
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 11:08
هم گلوم درد میکنه،هم سرفه میکنم و هم احساس میکنم زشتم و از خودم هم خوشم نمیاد.تازه همش هم دلم میخواد بخوابم.غمگین هم هستم.احساس میکنم هیچ غلطی هم نکردم توی زندگیم و به هیچی نرسیدم. امروز خوشحال نیستم اصلا
-
خنگ
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 09:27
وای این زنه چرا انقدر گیجه؟ سه بار در طی هفته باهام هماهنگ کرده و الانم که زنگ زدم،برگشته میگه درمورد مربی کودک شنبه تا 5شنبه باهاتون صحبت کردیم؟ خاااااانوم چیکار داری میکنی با خودت!
-
رایت رایت رایت
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 09:26
نمیدونم نوشتن چه سری داره ولی معجزه میکنه! حتی ساده ترین حالتش،لیست کردنِ کارهاست.دیشب خیلی خوابم میومد اما قبل از خواب،تند تند لیست کردم که فردا چیکار کنم. و الان که ساعت 9 و نیمه،به همشون رسیدم :) اینطوری مغزم آروم تر و سبکه! بنویسید آفرین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 23:52
زین دایره ی مینا خونین جگرم ای دل تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی «حافظ جون»
-
گودرَت
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 20:06
سانی بهم زنگ زد! این بار جور دیگه ای جوابش رو دادم. بعدش هم به پری مسیج دادم و گفتم قضیه چی بوده و جفتمون هم زمان نوشتیم«وقتی تراپی ها جواب داده.» یِعس! ایول.
-
هاپ هاپ
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 00:08
لونا دیروز بهم یادآوری کرد که سوگل جون! وارد دوره ی پی ام اس شدیم. و من الان دیدم.پس بگو چرا امروز بی حوصله بودم! پی ام اس مساویه با سردرد.مساویه با بد اخلاقی.مساوی با خواب زیاد.مساویه با موهای بد حالت و قیافه ی زشت. مساویه با مرض.مساویه با کوفت ایش
-
کور!
شنبه 13 اردیبهشت 1404 23:56
دوست ابلهم،ناراحتم میکنه. این آدم اصلا مناسبش نیست و نمیدونم چرا به بودن باهاش اصرار میکنه! مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما ناراحتیِ طرف به بند کفشش باشه؟یا مثلا مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما از آدمای اطرافش قایمش کنه؟یا حتی مثلا میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه و برای دیدنِ اون آدم،مشتاق نباشه؟ نه...
-
ویرانم
جمعه 12 اردیبهشت 1404 01:19
وای که چقدر امشب خوش گذشت.دورهمی های خونه ی ما،همیشه خیلی خوشمیگذره. درسته خیلی رقصیدم و یه مستی قشنگی رو همین الان هم دارم،ولی سرم داره میترکه.سرم داره میترکه و دیگه الانه که دوباره از دردش گریه کنم سَر جون! میشه صبح که پا میشم خوب باشی؟توروخدا :(((
-
سردرد خر
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 15:06
قرص نمیکند اثر.. مرگ مگر اثر کند. فاعک!
-
دراماتیک!
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 21:39
اموزشگاه مزخرف و گریه آور. یه پستی درموردش نوشتم ولی انقدر غم انگیز نوشتم و موقع نوشتنش گریه کردم که دلم نخواست پستش کنم. میدونم بعدا توی ذهنم کم رنگ میشه،ولی واقعا غمگینم. بهتره برم کمی فرندز ببینم و گوجه سبز بخورم. :(
-
دُری
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:39
سه ساعت منتظر اومدن دکی نشسته بودم.خب چون از صبح رفته بوده بیمارستان برای یک زایمان طبیعی. البته که در نهایت مجبور به سزارین شدن. میگم شما میدونستین که اگر مادر بخواد زایمان طبیعی هم بکنه،توی ایران پدر بچه نمیتونه کنارشون باشه؟؟ ۰_۰ من نمیدونستم! فکر میکردم برای زایمان طبیعی،توی بیمارستانای خصوصی حداقل،دیگه پدر میتونه...
-
دوست نازنینم
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:26
براش ناراحتم.انقدر خودش رو چاق و دوست نداشتنی میبینه که ما الان ماه هاست همدیگه رو ندیدیم.منظورم این نبود که چاق ها دوست داشتنی نیستنا،منظورم حسیه که «م» به خودش داره. امروز یه عکس از خودش فرستاد و قبلش گفت گلی یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟وبعد گفت از اونموقع چقدر لاغر شدم؟ خب دلم مچاله میشه براش.انقدر قشنگه و انقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 22:33
در رهِ دل چه لطیفست سفر، هیچ مگو. “مولانا”
-
بلا به دور
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 18:56
وای! این پسره توی سریال جدیده که دارم میبینم چقدر چندشه! وای ! -__- بعد دختری که باهاش ازدواج کرده؟ماه!ماهِ واقعی ها!! هم ظاهری هم اخلاقی و اینا.. اه اه ! بی لیاقت چندش آور.
-
آدمای توی مطب
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 08:03
همزمان که منتظر نشستم،دارم فکر میکنم. این آقا و خانومی که روبروم نشستن،بچه ی تو راهشون چه شکلی میشه میشه؟توی ذهنم دارم قیافه هاشون رو ترکیب میکنم. … خانومی که توی پذیرش بود چرا وقتی ازم پرسید ازدواج کردم یا نه،بعدش چپ چپ نگام کرد؟باید حتما ازدواج میکردم؟ :| بلند شم برم ازش بپرسم چش بود؟نه حالا خیلی هم مهم نیست. …...
-
Mad
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 23:59
خب بیاید بریم تو آسمون و از اون بالا به زندگی مردم نگاه کنیم. الان توی این ساعت هرکی مشغول چه کاریه؟ از خوبا شروع می کنیم: یکی همین الان برای اولین بار کسی که واقعی دوستش داره رو بوسید. یکی فهمید بارداره و یکی الان بچه ش به دنیا اومد. یکی داره با عشقش که خیلی وقته همسرش شده و بچه ش،میره سفر و الان تو فرودگاهن و قراره...
-
:(
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 23:16
امروز بهشون گفتم سرکلاس یه رایتینگ بنویسن.درمورد کلاس زبانشون. یک خط درمیون نوشته بودن کلاس زبان رو دوست دارم. تیچرم خوشگله،تیچرم بامزه س،تیچرم مهربونه،تیچرم قد بلنده،تیچرم فلانه،تیچرم بیساره :)))) یکیشون که خیلی قبل از اومدن به کلاس من ضعیف بود،نوشته بود تیچرم رو خیلی دوست دارم چون توی کلاسش استرس ندارم. میدونی؟اون...
-
برسد به دستش
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 22:53
سنتورم که نیست،انگار هیچ ساز دیگه ای نیست.. البته بمانَد که هنرنمایی کردم در زمینه ی دوتایِ دیگه و الان حال ندارم ببرم بدم کوکشون کنن :دی از کوک کردن ساز ها بدم میاد! یک هفته ی دیگه بگذره و سنتورم نیاد،میرم نِی میخرم و کلاسشو ثبت نام میکنم.چون خیلی دوسش دارم. سنتور جون! فقط یک هفته فرصت داری خودت رو برسونی عزیزم :دی