-
ایش
دوشنبه 29 دی 1404 14:49
یعنی یک نفر پیدا نمیشه که باهام بیاد چهارشنبه بریم انقلاب بچرخیم و کتاب بخریم.. فکر کنم باید تنها برم :( دوستای فعلیم رو دوست ندارم. نه این که دوسشون نداشته باشم..دیگه دنیاهامون نمیخوره به هم.یه عالمه فاصله س بینمون! نمیدونم..دلم دوستهای جدید میخواد.دوست های جدید در واپسین روزهای ۲۷ سالگی.. اشکالی نداره.خودم میرم...
-
سریع تر
دوشنبه 29 دی 1404 08:58
فقط منتظرم حقوق بگیرم..حقوق بگیرم و برم انتشارات مورد علاقه م و کتاب بخرم.بعدشم بچرخم توی کتابفروشی های انقلاب و دوتا رمان هم برای خودم بخرم.. میشه زودتر حقوقم رو بدید؟
-
مازوخیسم
یکشنبه 28 دی 1404 22:06
نشستم فیلم سد معبر رو دیدم! چرا؟چون میخواستم روان خودم رو خراش بدم..خیلی فیلم رو مخ و اذیت کننده ای بود.اما از دیدنش پشیمون نیستم.
-
شروع یکشنبه
یکشنبه 28 دی 1404 10:19
امروز کمی با حوصله تر از خواب بیدار شدم. نمیدونم چرا یک هفته ای میشه که دوباره سرم پُره وقتی بیدار میشم.یه مدت بود خوب شده بودم! روانتَنی؛ایز دَت یو؟ الان بیدار شدم و میخوام اوتمیل بخورم و بعدم برم باشگاه.. امیدوارم خیابونا و اتوبانهایی که من امروز قراره ازشون تردد کنم،خلوت باشن :)
-
غمنامه
یکشنبه 28 دی 1404 00:38
بی اینترنتی امروز برای لحظاتی داشت روانیم میکرد.. نمیدونم شایدم کلاً دارم روانی میشم و هنوز متوجهش نشدم! ممکنه با خودتون بگید تو که اینترنت داری و داری اینا رو اینجا پست میکنی..بله عزیزان اینترنت دارم؛منظورم اینترنت بینالمللی بود که بشه باهاش به سطح جهانی دسترسی پیدا کرد :) راستش دلم نه برای اینستا تنگ شده،نه برای...
-
ایناف ایز ایناف
شنبه 27 دی 1404 23:52
این دو سه روز خیلی چیزای ترش خوردم! آب زرشک و نمک..تمر هندی..نارنج! وای حتی موقع نوشتنش هم آب دهنم جمع میشه. نباید با این فرمون ادامه بدم..چون قطعا معده م شاکی میشه.
-
بنده ی محبوب
دوشنبه 22 دی 1404 00:46
داشتم دنبال یه جار میگشتم توی کمدم که چندتا از دفترامو دیدم.یکیشون رو شانسی برداشتم و شروع کردم به خوندن.. چقدرررر دور بودن از من! سال ۴۰۲ اینطورا بود! همینطوری هی میخوندم و هی میدیدم چقدر حالم بد بوده..توی یه رابطه ی افتضاح بودم! هر ورقِ دفترم پر از دلخوری و ناراحتی بوده..پر از اضطراب! نه این که بگم مقصر همه ی اون...
-
افتر لانگ تایم آی گِس
سهشنبه 9 دی 1404 22:21
حرف زیاده برای نوشتن. اما این روز ها آروم تر شدم.خیلی حوصله م نمیگیره حرف بزنم یا حتی بخوام بنویسم.بیشتر تماشا میکنم و حالم خوبه اینطوری. اضطراب هام به قدر خوبی مدیریت شدن. یکبار به تراپیستم گفتم که نمیشه دوباره برم پیش روانپزشکم و قرص بخورم؟بهم گفت ما میخوایم سیستم مغزی تو رو تغییر بدیم.قرص راه اسون تریه اما درست مثل...
-
مواج
دوشنبه 21 مهر 1404 00:31
اضطراب زیادی رو تحمل میکنم این روزها. موج ها یکی پس از دیگری میان و ما گاهی ازشون عبور میکنیم و گاهی هم ما رو محکم میکوبونن به صخره ها..اونوقته که گیج میشیم و لحظاتی رو باید مکث کنیم تا دوباره به خودمون بیایم و ادامه بدیم.. میدونم که هرچی پیش بیاد خیره…
-
تراپی امروز
پنجشنبه 3 مهر 1404 19:35
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 شهریور 1404 00:56
-
دلتنگ
جمعه 28 شهریور 1404 00:11
دلم برای خونه ی خودمون خیلی تنگ شده. خونه ی باباجون اینا رو میگم.خونه ای که توی رشت دارن.. دلم برای حیاط رویایی و سبزمون نقطه شده. دلم پر میزنه یه بار دیگه همه اونجا باشیم..جا بندازیم شبا با دختر خاله ها بخوابیم.صبح ها همه زود بیدار بشن،توی بالکن سفره ی بزرگ و بلند بندازن برای صبحانه و من خواب باشم…دخترخاله ها با...
-
روز یک
جمعه 28 شهریور 1404 00:06
روز اول از سفر به رشت. افتضاح. حتی یک ثانیه هم خوشحال نبودم. مغزم مدام کار کرد و فکر کرد. به ادامه خیلی امیدوار نیستم..
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 شهریور 1404 01:21
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریور 1404 00:12
ادم ها حرف های قشنگ زیاد میزنن.. اما کجاست کسی که واقعا عمل کنه؟
-
فِرست
دوشنبه 10 شهریور 1404 23:03
امشب اولین نارنگی امسال رو خوردم. اولین نارنگی سبزِ امسال. عمیق بوش کردم و مست شدم.. پاییز جونم داره میاد :)
-
دسته به دسته
دوشنبه 20 مرداد 1404 14:14
دو نوع آدم آروم وجود داره نوع اول: آدم آرومی که بیشتر باعث می شه دق کنی. چون بیخیاله. مثلا اگه یه بحثی پیش بیاد یا اتفاقی بیفته این آدم فقط وایمیسته نگات می کنه. گوش می ده ولی عکس العملی نداره. چه بسا یه لبخند هم گوشه ی لبشه و آخرشم کار خودشو می کنه. این آدما آینه ی دق هستن. نوع دوم آدم آرومیه که خیلی اهمیت میده ولی...
-
سی تا
چهارشنبه 8 مرداد 1404 16:04
روز پانزدهم با خودم و توی دلم میگفتم: با تو زین سهمگین طوفان کاش یارای گفتنم باشد
-
هورا
دوشنبه 16 تیر 1404 00:59
ذوق کودکانه م،دیده میشه و خیلی خوشحالم. شکر شکر شکر.
-
جالب
سهشنبه 10 تیر 1404 15:11
تا اینجا بیشترین کلمه ای که ازش شنیدم «فاز» ئه.. :دی مثلا اینطوری که منم مثل تو همین فازو دارم. یا مثلا اره فازشو گرفتم. بامزه :دی
-
فروغ جونم
شنبه 7 تیر 1404 21:33
آه بگذار گم شوم در تو کَس نیابد ز من نشانه ی من روح سوزانِ آهِ مرطوبت بوزد بر تنِ ترانه ی من آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصارِ دنیا ها.. دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم تو پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بُوَد بارِ دیگر تو بارِ دیگر تو «فروغ»
-
دینگ
شنبه 7 تیر 1404 00:37
جمعه ی مزخرفی که عین باتلاق داشت منو توی خودش میکشید.. اما بالاخره یه شاخه ی محکمی پیدا کردم و خودمو کشیدم بیرون :) کتاب عادت های اتمی رو خوندین؟ این از اون دسته کتاباییه که هیچوقت دلم نمیخواست بگیرم دستم و بخونم! پس پادکستش رو گوش دادم و ۸ اصا مهمش رو توی دفترچه م نوشتم. باید بگم که اثر خیلی خوبی روم داشت و انگار خدا...
-
دمپایی،نعمتی به اسم درد و جلی تسخیر شده
پنجشنبه 5 تیر 1404 02:33
داشتم دمپاییام رو از پام در میاوردم که برم توی تختم،دقت کنید،روی تخت نه!توی تخت؛بله! چون تختم منو بغل میکنه و در خود میکشه..میدونی چی میگم؟ اره خلاصه دور نشیم؛در همون حین بودم که با خودم حس کردم چقدر حس خوبی داره که دمپاییم رو از پام درمیارم و میام توی تختم.. نمیدونم.. ولی انقدر این کار امشب بهم لذت داد که خواستم...
-
این لحظه
پنجشنبه 5 تیر 1404 00:17
من عاشق جمع های خانوادگی ام.. الان هممون خونه ی مامان خانوم جلی هستیم. من شامم تموم شده و روی مبل دراز کشیدم.کمرم از درد داره ذوق ذوق میکنه و قرصی که جلی بهم داد،کم کم داره اثر میکنه.. دارم ادما رو تماشا میکنم و صداها رو گوش میکنم. شوهر خانوم جلی خیلی مَرده و جلی رو خیلی دوسش داره.خوشحالم برای جلی.با اینکه نسبت به من...
-
تامام
چهارشنبه 4 تیر 1404 15:15
کار شوهر خانم جلی هم درست شد :) مامان خانوم جلی زنگ زد به مامان و با خوشحالی گفت همتون امشب شام خونه ی ما دعوتید؛شما این مدت خیلی کنارمون بودید میخوایم شما هم باشید. عاقّی *_* برای خانوم جلی خیلی خوشحالم.از تهه تهه دلم.میتونه امشب همسر عزیزش رو کلی ماچ و بغل کنه.بعد از این همه مدتِ سخت. خداجون شکر و بوس.
-
اُلد لیدی
چهارشنبه 4 تیر 1404 09:54
رفتم فیزیوتراپی. انقدر این دکترم رو دوسش دارم که وقتی میگه چیز خاصی نیست و خوب میشی،میدونم که خوب میشم پس :) سر زانوم هم همینو گفت. الان پمادی که دکتر ارتوپدم بهم داد رو زدم و شکم بندی که مامان با اصرار گذاشته کنار تختم رو هم بستم.شبیه پیرزنا شدم :دی این پماده خیلی باحاله و قشنگ سِر میشه کمرم. از همه ی پمادهایی که...
-
روحیه ی قهرمانی
سهشنبه 3 تیر 1404 18:04
دکتر ام ار آیم رو دید. تازه برگشتم خونه. فعلا میخوام درموردش گریه کنم. گریه ی زیاد.
-
کله کدو و ماجرای نذری
سهشنبه 3 تیر 1404 00:27
بگو امشب چی شد؟ امشب رفتیم خونه ی کله کدو اینا..تا دیدمش پریدم و محکم بغلش کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یکم هم بغض کردم ولی جلوش رو گرفتم. مامان کله کدو با محبت بی سابقه ای بغلم کرد و قربون صدقم رفت.از همیشه هم حالش بهتر بود خداروشکر. ولی کله کدو خیلی عوض شده..پخته شده انگار.یکمی هم حالش خوب نیست به نظرم. خیلی...
-
امارات
دوشنبه 2 تیر 1404 14:21
ام ار ای یا به قول مادرجون امارات،امروز بدترین چیز ممکن بود. چون من ترس از فضای بسته دارم و احساس خفگی بهم دست میده و نمیتونم نفس بکشم. پسری که مسئولش بود ازم پرسید که قبلا ام ار ای انجام دادی؟گفتم اره ولی برای زانوم بوده. یادم نمیاد برای زانو هم کامل رفتم توی دستگاه یا نصفم بود! ولی هرچی بود،یادمه تونلش انقدر تنگ...
-
بلاتکلیفی
یکشنبه 1 تیر 1404 23:38
هیچ چیزِ زندگیم شبیه به قبل نیست. بیشترین چیزی که الان دغدغمه و داره آزارم میده،اینه که منبع درآمدم تبدیل شده به هیچ! و الان بلاتکلیفم و هیچ عایدی ندارم درواقع :( منی که یادم نمیاد آخرین بار،کی به بابا گفتم برام پول بزن. دارم مغزم رو از دست میدم. کمر جون! عزیزم! بیا و وا بده این وسط.کلافه هستم؛کلافه ترم نکن لطفا :( شب...