-
دلتنگ
جمعه 28 شهریور 1404 00:11
دلم برای خونه ی خودمون خیلی تنگ شده. خونه ی باباجون اینا رو میگم.خونه ای که توی رشت دارن.. دلم برای حیاط رویایی و سبزمون نقطه شده. دلم پر میزنه یه بار دیگه همه اونجا باشیم..جا بندازیم شبا با دختر خاله ها بخوابیم.صبح ها همه زود بیدار بشن،توی بالکن سفره ی بزرگ و بلند بندازن برای صبحانه و من خواب باشم…دخترخاله ها با...
-
روز یک
جمعه 28 شهریور 1404 00:06
روز اول از سفر به رشت. افتضاح. حتی یک ثانیه هم خوشحال نبودم. مغزم مدام کار کرد و فکر کرد. به ادامه خیلی امیدوار نیستم..
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 شهریور 1404 01:21
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 شهریور 1404 00:12
ادم ها حرف های قشنگ زیاد میزنن.. اما کجاست کسی که واقعا عمل کنه؟
-
فِرست
دوشنبه 10 شهریور 1404 23:03
امشب اولین نارنگی امسال رو خوردم. اولین نارنگی سبزِ امسال. عمیق بوش کردم و مست شدم.. پاییز جونم داره میاد :)
-
دسته به دسته
دوشنبه 20 مرداد 1404 14:14
دو نوع آدم آروم وجود داره نوع اول: آدم آرومی که بیشتر باعث می شه دق کنی. چون بیخیاله. مثلا اگه یه بحثی پیش بیاد یا اتفاقی بیفته این آدم فقط وایمیسته نگات می کنه. گوش می ده ولی عکس العملی نداره. چه بسا یه لبخند هم گوشه ی لبشه و آخرشم کار خودشو می کنه. این آدما آینه ی دق هستن. نوع دوم آدم آرومیه که خیلی اهمیت میده ولی...
-
سی تا
چهارشنبه 8 مرداد 1404 16:04
روز پانزدهم با خودم و توی دلم میگفتم: با تو زین سهمگین طوفان کاش یارای گفتنم باشد
-
هورا
دوشنبه 16 تیر 1404 00:59
ذوق کودکانه م،دیده میشه و خیلی خوشحالم. شکر شکر شکر.
-
جالب
سهشنبه 10 تیر 1404 15:11
تا اینجا بیشترین کلمه ای که ازش شنیدم «فاز» ئه.. :دی مثلا اینطوری که منم مثل تو همین فازو دارم. یا مثلا اره فازشو گرفتم. بامزه :دی
-
فروغ جونم
شنبه 7 تیر 1404 21:33
آه بگذار گم شوم در تو کَس نیابد ز من نشانه ی من روح سوزانِ آهِ مرطوبت بوزد بر تنِ ترانه ی من آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصارِ دنیا ها.. دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم تو پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بُوَد بارِ دیگر تو بارِ دیگر تو «فروغ»
-
دینگ
شنبه 7 تیر 1404 00:37
جمعه ی مزخرفی که عین باتلاق داشت منو توی خودش میکشید.. اما بالاخره یه شاخه ی محکمی پیدا کردم و خودمو کشیدم بیرون :) کتاب عادت های اتمی رو خوندین؟ این از اون دسته کتاباییه که هیچوقت دلم نمیخواست بگیرم دستم و بخونم! پس پادکستش رو گوش دادم و ۸ اصا مهمش رو توی دفترچه م نوشتم. باید بگم که اثر خیلی خوبی روم داشت و انگار خدا...
-
دمپایی،نعمتی به اسم درد و جلی تسخیر شده
پنجشنبه 5 تیر 1404 02:33
داشتم دمپاییام رو از پام در میاوردم که برم توی تختم،دقت کنید،روی تخت نه!توی تخت؛بله! چون تختم منو بغل میکنه و در خود میکشه..میدونی چی میگم؟ اره خلاصه دور نشیم؛در همون حین بودم که با خودم حس کردم چقدر حس خوبی داره که دمپاییم رو از پام درمیارم و میام توی تختم.. نمیدونم.. ولی انقدر این کار امشب بهم لذت داد که خواستم...
-
این لحظه
پنجشنبه 5 تیر 1404 00:17
من عاشق جمع های خانوادگی ام.. الان هممون خونه ی مامان خانوم جلی هستیم. من شامم تموم شده و روی مبل دراز کشیدم.کمرم از درد داره ذوق ذوق میکنه و قرصی که جلی بهم داد،کم کم داره اثر میکنه.. دارم ادما رو تماشا میکنم و صداها رو گوش میکنم. شوهر خانوم جلی خیلی مَرده و جلی رو خیلی دوسش داره.خوشحالم برای جلی.با اینکه نسبت به من...
-
تامام
چهارشنبه 4 تیر 1404 15:15
کار شوهر خانم جلی هم درست شد :) مامان خانوم جلی زنگ زد به مامان و با خوشحالی گفت همتون امشب شام خونه ی ما دعوتید؛شما این مدت خیلی کنارمون بودید میخوایم شما هم باشید. عاقّی *_* برای خانوم جلی خیلی خوشحالم.از تهه تهه دلم.میتونه امشب همسر عزیزش رو کلی ماچ و بغل کنه.بعد از این همه مدتِ سخت. خداجون شکر و بوس.
-
اُلد لیدی
چهارشنبه 4 تیر 1404 09:54
رفتم فیزیوتراپی. انقدر این دکترم رو دوسش دارم که وقتی میگه چیز خاصی نیست و خوب میشی،میدونم که خوب میشم پس :) سر زانوم هم همینو گفت. الان پمادی که دکتر ارتوپدم بهم داد رو زدم و شکم بندی که مامان با اصرار گذاشته کنار تختم رو هم بستم.شبیه پیرزنا شدم :دی این پماده خیلی باحاله و قشنگ سِر میشه کمرم. از همه ی پمادهایی که...
-
روحیه ی قهرمانی
سهشنبه 3 تیر 1404 18:04
دکتر ام ار آیم رو دید. تازه برگشتم خونه. فعلا میخوام درموردش گریه کنم. گریه ی زیاد.
-
کله کدو و ماجرای نذری
سهشنبه 3 تیر 1404 00:27
بگو امشب چی شد؟ امشب رفتیم خونه ی کله کدو اینا..تا دیدمش پریدم و محکم بغلش کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یکم هم بغض کردم ولی جلوش رو گرفتم. مامان کله کدو با محبت بی سابقه ای بغلم کرد و قربون صدقم رفت.از همیشه هم حالش بهتر بود خداروشکر. ولی کله کدو خیلی عوض شده..پخته شده انگار.یکمی هم حالش خوب نیست به نظرم. خیلی...
-
امارات
دوشنبه 2 تیر 1404 14:21
ام ار ای یا به قول مادرجون امارات،امروز بدترین چیز ممکن بود. چون من ترس از فضای بسته دارم و احساس خفگی بهم دست میده و نمیتونم نفس بکشم. پسری که مسئولش بود ازم پرسید که قبلا ام ار ای انجام دادی؟گفتم اره ولی برای زانوم بوده. یادم نمیاد برای زانو هم کامل رفتم توی دستگاه یا نصفم بود! ولی هرچی بود،یادمه تونلش انقدر تنگ...
-
بلاتکلیفی
یکشنبه 1 تیر 1404 23:38
هیچ چیزِ زندگیم شبیه به قبل نیست. بیشترین چیزی که الان دغدغمه و داره آزارم میده،اینه که منبع درآمدم تبدیل شده به هیچ! و الان بلاتکلیفم و هیچ عایدی ندارم درواقع :( منی که یادم نمیاد آخرین بار،کی به بابا گفتم برام پول بزن. دارم مغزم رو از دست میدم. کمر جون! عزیزم! بیا و وا بده این وسط.کلافه هستم؛کلافه ترم نکن لطفا :( شب...
-
زندگی فوق العاده!!!!
یکشنبه 1 تیر 1404 22:03
در حالی که دوش گرفتم و ماسک اسپرولینا(چه مسخره بازیا) درست کردم و با لطافت زدم به پوستم،نشستم تا Modern family رو ببینم. فعلا قسمت پنجمم و جالبه. الان شبیه فیونا شدم و صورتم سبزه :)))))))
-
سواد سیاسی بالا
یکشنبه 1 تیر 1404 18:47
توی ارایشگاه،همه تحلیل های مزخرفی میکردن و هرکدوم،اصرار داشتن که حرفشون درسته و بقیه نمیفهمن.یه خانومه با جدیت و با تاکیدی که به حرفاش داشت،یه جایی به این اشاره کرد که امریکاییا،تأسیسات آلفردو رو زدن :دی هیچکس هم بهش نگفت که آلفردو چیه؟همه تاییدش کردن :دی بامزه بود. منم چون اصلا حوصله نداشتم،لام تا کام حرف نزدم و...
-
درد
یکشنبه 1 تیر 1404 14:12
کلافه ام.. نمیدونم این درد لامصب،درد دنبالچه س یا درد ساکروم یا کوفت و یا زهرمار.. دلم میخواد بشینم های های گریه کنم.. فردا باید برم ام ار آی. کاشکی دکتر خودم بود و میتونستم برم پیشش..ولی بعید میدونم ایران باشه حتی!پیش این دکتره که اینسری رفتم هم نمیخوام برم..بی شخصیت اصن گوش نمیداد چی میگم و تند تند جوابمو داد و گفت...
-
تلاش برای زندگی
شنبه 31 خرداد 1404 13:29
صبح ها که بیدار میشم،قبل از این که چشمم رو باز کنم،چک میکنم و یکم سر جام وول میخورم تا ببینم کمرم چطوره.بعدشم دعا میکنم که امروز خوب باشه و بعد چشمم رو باز میکنم. رفتم دوش گرفتم.از همون دوش های یواش و طولانی که سیستم عصبیم رو آروم میکنه.موهام رو با اون سر شورِ بامزه ی انار،یواش یواش شستم؛خیلی ملایم بهشون ماسک مو...
-
از آن ساعت
شنبه 31 خرداد 1404 03:00
خب.. دومین و آخرین آمپول برای کمر نازنینم رو هم زدم.جاش خیلی درد میکنه :( خانومه خیلی بد آمپول زد! عین کلاه قرمزی..دیدین چجوری آمپول میزنه؟میگه نفس عمیییق،نفس عمیییق،زااارت سوزن رو فرو میکنه در باسنِ طرف :دی این خانومه هم الگوش کلاه قرمزی بود به گمونم. الان کمرم خیلی بهتره خداروشکر.وای واقعا خداروشکر..احساس عادی بودن...
-
:(
جمعه 30 خرداد 1404 19:57
احساس میکنم مغزم رو دارم از دست میدم. خوشحالم که آدما خونمونن.چون جاشون امنه. اما غم زیادی دارم..احساس میکنم همه چیزم رو از دست دادم.احساس میکنم که خیلی تنهام و هیچکسی رو ندارم که براش کوچولو بشم و مچاله بشم توی بغلش و اون،نازنازی و بوس بوسیم کنه.خب واقعیت هم اینه که ندارم همچین کسی رو.شاید اگر مهمونامون نبودن،میرفتم...
-
بی شباهت
جمعه 30 خرداد 1404 19:47
کاشکی الان قبلا بود. با همه ی اون آدمایی که خیلی دوسشون دارم،داشتیم میرفتیم سمت ساحل مورد علاقه ی من و در حالی که هرکدوم یه نوشیدنی توی دستمون بود،راننده آهنگ مورد علاقه ش رو پلی میکرد و ازمون میخواست که باهاش همخوانی کنیم و منم در حالی که شیشه ی پنجره رو داده بودم پایین و باد موهام رو درهم و برهم میکرد،دستم رو توی...
-
این روز ها
جمعه 30 خرداد 1404 18:45
دوتا کتاب تموم کردم و یه عالمه وبلاگ خوندم! از بی اینترنتی دارم خل میشم.خل که شدم! دارم چِل میشم. امروز کمرم خیلی بهتره خداروشکر.ولی شب باید برم آمپولم رو بزنم.چون ضد التهابه و این هم آخریشه.به نظرم بزنم و خیالم راحت بشه.امشب هم همگی میریم پیاده روی.امشب دیگه بهشون جوین میشم ایشالا :) حوصلم خیلی سر رفته و دلم میخواد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 خرداد 1404 17:10
مرد ها نا امیدم میکنند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 14:50
خونمون شلوغه..اتاقم رو دیگه ندارم و در اختیار مهموناست :( همش توی خونه سر و صداس..نمیتونم توی هیچ اتاقی برای خودم تنها باشم. مطمینم پیشی خانوم هم همین حس رو داره الان.مخصوصا که یه پیشی دیگه هم توی قلمروشه. اینترنت نیست و کَست باکس باز نمیشه.پسنمیتونم مدیتیشن گوش بدم و کمی آروم بشم :( همینطوری که نشستم،یهویی یه اضطراب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خرداد 1404 01:01
امشب یه چیزی شد که دلم مچاله شد و از احساسِ بد،دچار تهوع شدم.. ولی بعدش خیلی خدا رو شکر کردم که انقدر هوامو داره..دوسم داره و مراقبمه. خدای من.. شکر و الهی شکر. من راضی ام به هر آنچه تو میخواهی؛چون میدونم که خیر،همونیه که تو میخوای.پس تو بخواه برام که خیر میخوای. دوستت دارم و ماچ محکم.