-
جمعه ی عوق
جمعه 15 اسفند 1404 20:54
وقت گذروندن با جمعی از دوستای خانوادگی واقعا ایده ی خوبی برای امروز نبود. آدمای خیلی خوبی هستن..نه صبرکن! شایدم آمادی صرفاً خوبی هستن!آره.. از ۱۰ تا، ۱ دونه بهم خوش گذشت. اونم در بهترین حالتِ ممکن. من نمیدونستم که «ن» هم اومده.از وقتی برگشته ایران ندیده بودمش. وقتی داشتم بهش دست میدادم،خواست بغلم کنه که زدم رو دستش و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفند 1404 01:30
شبا مرخرفن..شبا رو دوست ندارم این مدت. امشب کف دستم با حنای طراحیم،یه خورشید گنده کشیدم.روی بند انگشتام هم گردالی گردالی کشیدم..پایین ناخونام،یعنی روی بند اون انگشتامم یسری طرحای من در آوردی کشیدم. حالا منتظرم که خشک بشن تا بتونم بخوابم. بامزه شد. میخواستم عکسشو بذارم ولی فعلا به یک دلیلی نمیذارم.شاید بعدا گذاشتم!...
-
…
پنجشنبه 14 اسفند 1404 01:00
دیگه هیچی برام قشنگ نیست.. آدم چجوری میتونه زندگیش رو پایان بده و درد نکشه؟خیلی دارم فکر میکنم ولی راه دلخواهی به ذهنم نمیرسه هنوز. یه چیز برام مهم بود که اون هم دیگه نیست.چون هیچیش دستِ من نیست. توی همه ی زندگیم،آدما فکر کردن واو چقدر گلی خوشحاله!چقدر همیشه حالش خوبه!چقدر دنیاش رنگارنگه!چقدر عاشق زندگیه!چقدر وجودش...
-
Stop it
چهارشنبه 13 اسفند 1404 21:33
انقدر این روزا زولبا و بامیه خوردم که میترسم مرض قند بگیرم.. بسه زن! بسه.. خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم ولی اصلا حوصله ندارم. همین.
-
بچه ی من
سهشنبه 12 اسفند 1404 13:06
توی این هیری ویری باید پیشی جون رو ببریم واکسن بزنه و ناخوناش رو کوتاه کنیم..ساعت ۶ باید بریم و امیدوارم اوضاع اروم باشه :( اصلا نمیدونه دور و برش چه خبره. عین فرشته ها میمونه..یکم میخوابه،بعد میاد خودشو میماله بهت و میگه نازم کن!بعد تا یکم نور آفتاب رو میبینه،میره جلوی آفتاب و غش میکنه و از خودش صداهای بامزه...
-
دردناک
سهشنبه 12 اسفند 1404 09:30
معنای دوتا واژه رو تا اینجای زندگیم،لمس کردم.. یکی استیصال بود و الان هم سراسیمگی. واقعا واژه ی «سراسیمه» رو با همه ی وجودم لمس کردم.
-
زندگی زهرماری
دوشنبه 11 اسفند 1404 23:39
ناخونام این بار قهوه ای نشدن و نارنجی تیره شدن :دی چون حنام قدیمی بود و اون رنگ قهوه ای رو دیگه نداشت! بعد از سه ساعت که برداشتمشون رفتم دستامو گرفتم جلوی مامان اینا و گفتم داهاااات واقعا بامزه شده.. نقاشی خیلی خوشگلی رو کشیدم و بعدشم اتاقم رو ترکوندم! یکی از کمدا رو مرتب کردم و اون یکی کمد رو فقط ریختم بیرون..بعدم...
-
تف غلیظ
دوشنبه 11 اسفند 1404 15:15
از فریزر حنای ناخونام رو گذاشتم بیرون و میخوام روی ناخونام دوباره حنا بذارم :) همیشه هم بقیه میگن وای چرا؟ و من دلم میخواد بگم به شما چه؟اما نمیتونم و میگم چون خوشم میاد! :دی خب واقعا هم خوشم میاد..مال من نارنجی نیست و قهوه ایه..خیلی خوش رنگه به نظرم :) . این کتابخونه ی اضافی که توی اتاقمه و مال من هم نیست شده آینه ی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 01:45
در مواقع اضطراب زا،اولین کاری که میکنم اینه که با تغییر دادن ساعت خواب و کارهای مزخرف کردن،سعی میکنم اون اضطراب رو کنترل کنم! میدونم که راه درستش اینه که باید بشینم و به همون روشی که با تراپیستم یاد گرفتیم ببینمش و بذارم باشه..اما نمیتونم!آخر شب که میشه تازه میفهمم که توی چه باتلاقی گیر افتادم. اتاقم زشت شده و دوسش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفند 1404 16:20
وای خسته شدم! و گاهی احساس میکنم دارم مغزم رو از دست میدم.. یهویی گریه م میگیره! دو سه روزه که بعد از ظهرا میخوابم :| فکر کن! منی که بعد از ظهرا نمیخوابم،خودم رو مجبور به خوابیدن میکنم. بله این است راه فرار برای بقا.. زندگیِ جالبی نیست..پیشنهاد نمیکنم :( … ورق برگشت و زندگی خیلی جالب شد :دی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 بهمن 1404 00:32
لبخندم کش میاد و گاهی قهقهه میزنم..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 بهمن 1404 18:20
گاهی از این که به آدمها اهمیت میدم بدم میاد. بدم چیه؟متنفر میشم. گاهی دوست دارم که مثل یسری از دوستام،خیلی بی تفاوت باشم نسبت به آدمها! ولی واقعا نمیتونم و هیچوقت هم یادش نگرفتم. ایش اصلا حوصله ندارم. :(
-
دِی آف
چهارشنبه 22 بهمن 1404 13:49
دو هفته بود که سردرد امونم رو بریده بود.مگه ول میکرد؟علاوه بر اون،اینبار دست سرگیجه رو هم گرفته بود و با هم اومده بودن..بعد از یه مدت هم یکی دیگه رو آوردن به اسمِ تاریِ دید! :دی خلاصه که دیوانه شدم و بعد از پیگیری فهمیدم که چون مدام تو گوشیم فیلم میبینم و ساعت خوابم بسیار نامنظم و در واقع افتضاحه،میگرنم لج کرده :دی یه...
-
کله ی سحر
دوشنبه 20 بهمن 1404 06:59
نشستم توی ماشین و ریمل میزنم. چون ممکن بود دیرم بشه،تند تند حاضر شدم و گفتم ریملم رو توی ماشین میزنم :دی دیروز نیم ساعت دیر رسیدم و خب دیر رسیدن از حقوقم کم میکنه. دیروز کلاً توی ترافیک بودم!هر مسیری که میرفتم ۱ ساعت و ۳۰ یا ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه توی راه بودم.مسیرهایی که ۲۰ دقیقه بیشتر زمان نمیبرد تا برسم! فکر کن ۵:۳۰ صبح...
-
رفیق
چهارشنبه 15 بهمن 1404 14:13
انقدر دیروز حالم بد بود که هر ثانیه چشمام اشکی میشد. فقط چون توی مدرسه بودم و بچه ها بودن تونستم کمی از حال و هوای درونیم دور بشم و تا ساعت ۳ بگذرونم روزم رو. بعدش رفتم دکتر و توی راه به هادی مسیج دادم کجایی؟ سریع نوشت چی شده؟ گفتم ببینیم همو؟ گفت من فلان جا ام(دور بودیم از هم) و میتونی بیای اینوری؟گفتم نه چون نوبت...
-
آخ
دوشنبه 13 بهمن 1404 22:10
من دلم تنگه.. گاهی اونقدر دلم تنگ میشه که حس میکنم از این حجم دلتنگی و فشاری که روی سینهم هست،ممکنه هر لحظه سکته کنم. آخ از این دلِ تنگم که گاه و بی گاه بهونه میگیره.بهونه میگیره و نمیدونم باید براش چیکار کنم.. من فقط وقتایی که اینجوری دلتنگ میشم سینه م درد میگیره و حس میکنم قلبم تیر میکشه… وای که چقدر سخته برام تحمل...
-
حال به هم زن
چهارشنبه 8 بهمن 1404 22:17
اونقدر حالم بده که نمیدونم دارم چیکار میکنم. اضطرابم اونقدر رفته بالا که بعد از چند ماه دوباره اون حالت تهوع و بی اشتهایی عصبی لعنتی اومده سراغم.سرم سنگین شده و درد میکنه. باز خوبه فردا تراپی دارم! این که زخم این طرحواره ی لامصب باز شده و الان انقدر حالم بده،خیلی دردناکه. دیشب شب خیلی بدی بود. اخرین جلسه ی فردام رو...
-
سردرد خر
یکشنبه 5 بهمن 1404 21:54
هنوزم شنیدن از اخبار برام ترسناکه. از خود جنگ نمیترسم..از دوری میترسم.چیزی که توی تراپیام درموردش صحبت کردیم و من تازه یکم بهتر شدم!اما کاملا اوکی نشدم.چون هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دلم به هم میپیچه :( این که فردا مدرسمون مجازی شده خوشحالم میکنه :دی البته من چون روانشناسم جزو کادرشون حساب میشم و باید حضوری برم ولی این...
-
سالهای دور
جمعه 3 بهمن 1404 23:11
داستان خروس زریِ پیرهن پری رو یادتونه؟همونی که مال احمد شاملوئه.. احتمالا بچه بودین کتابش رو براتون خوندن یا داستان صوتیش رو گوش دادین.. امشب یهویی یادش افتادم!یعنی شوگولین داشت هی میگفت «خروس زری،مرغ کاکلی..». بعد من یهویی گفتم عههه اون داستانه که خروس زریِ پیرهن پری بود! بعد سرچش کردم و اون قسمتیش که روباهه داره ساز...
-
….
پنجشنبه 2 بهمن 1404 22:32
فیلمای سه شنبه و چهارشنبه ی برفی رو نگاه میکنم و همزمان آهنگِ خسته ی ویگن داره پلی میشه.از اون اهنگاس که کیفیتش پایینه و انگاری داری گرامافون گوش میکنی :) عاشق گرامافونم. یه روزی برای خودم یه گرامافون قدیمی میخرم و هروقت برف اومد،شومینه رو روشن میکنم و یه صفحه توش میذارم و روی صندولی نَنوییم میشینم و درحالی که فنجون...
-
تلخ
پنجشنبه 2 بهمن 1404 20:02
تراپی امروز خیلی سنگین بود. حالم خیلی بد بود.. انقدر تا یک ساعت پیش گریه کردم که چشمام دیگه میسوزه. مساله ای که مضطربم میکرد،هنوز هم بازه و زمان میبره تا حل بشه.احساس بی انرژی بودن میکنم.نمیدونم چی درسته و چی غلط. نمیدونم چرا اینجا ام اصلا! شاید اگه خونه بودم بهتر بود..یه حال سردرگمی بدی دارم که اصلا خوب نیست.
-
چندش
پنجشنبه 2 بهمن 1404 14:56
یه آقایی هست که توی مطب تراپیستم،همیشه میبینمش.یعنی دوتا تراپیست اینجا هستن.بلکه هم سه تا. من همیشه ده دقیقه یا یک ربع زودتر میرسم.زنگ ایفون رو که میزنم،چون بقیه ی تراپیستا توی اتاقاشون و توی جلسه هستن،این آقاهه در رو باز میکنه.تاحالا هیچوقت بهش سلام نداده بودم.خب دلیلی نداشت که این کارو کنم.این آقاهه رو هم همیشه...
-
درود های بیکران
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:43
وقتایی که هیجان زیادی رو تجربه میکنم،مثل خشم یا اضطراب،سیستم بدنم به هم میپیچه و حالت تهوع شدیدی بهم دست میده.دستام یخ میزنه و عوقم میگیره.میتونم بالا بیارم و بعدشم دیگه هیچی نخورم و با فتوسنتز زندگیم رو ادامه بدم. البته مدتی میشه که به لطف تراپی مستمر و طولانی مدت حالم کمی بهتره و هجوم اضطرابها رو ندارم. اما امشب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمن 1404 00:19
لحظه ای که نقاب یک آدم میفته و ازش نا امید میشم،از بدترین لحظه هاست..
-
گجت
چهارشنبه 1 بهمن 1404 11:44
دیشب موقع خواب گوشیم رو گذاشتم روی ایر پلین مود و تا الان هم تغییرش ندادم.حوصله ی هیچ اس ام اس و پیامی رو ندارم. دیشب از غذای بنی ریختم توی ظرف و خواستم ببرم برای این گربه ی توی کوچمون که یهویی شروع کردم به این که دنبالش بگردم :| هی صداش زدم و پیش پیش کردم که بیاد..حواسم نبود که پارکینگ همسایه بغلیمون یه کوچولو شیب...
-
ریز دونه
سهشنبه 30 دی 1404 20:14
همه ی امسال منتظر بودم برف بیاد تا راه برم و بخونم: برف اومده، برف اومده، بیا بیا دلم چه بی تاب شد.. اگر که زودتر نجنبی، یهو دیدی تموم شد و آب شد! دوست داشتین سرچش کنین گوشش بدین.خیلی نازه :)
-
رقیق و لطیف
سهشنبه 30 دی 1404 19:46
امروز نرفتم مدرسه.پیام دادم و گفتم که اینجا چقدر برف زیاد اومده و ساعت ۴ که میخوام برگردم،یخبندون میشه و نمیتونم بیام.مرخصی رد کردم.ولی نمیدونم اون مدیر اصلیه قبول کنه یا نه. تا صبح چندین بار بیدار شدم و دویدم پشت پنجره و هربار دیدم برف داره میباره،ذوق کردم و دوباره پریدم توی تختم و خزیدم زیر پتو. دیر از خواب بیدار...
-
رخت سفید
سهشنبه 30 دی 1404 18:03
امروز روز خیلی بامزه ای بود. روزای برفی همیشه قشنگ و بامزه ن.عاشقشونم. هنوزم داره برف میباره..واهااای.کاشکی امشبم مثل دیشب تا صبح بباره و صبح که پا میشم زمین سفید شده باشه. خدایا شکرت شکرت شکرت. باید بیام درمورد امروز مفصل بنویسم!
-
دیر
دوشنبه 29 دی 1404 19:20
از مدرسه که رسیدم خونه،نخوابیدم.چون بد خلق میشدم. سوپروایزرمون گفت این ماه هم بابت خلاقیتی که داشتی،بیشترین کارانه رو برای تو در نظر میگیریم.کارانه درواقع یه جور پاداش یا حقوق اضافه و این حرفاس.خوشحال میشم که خلاقیتم به چشم میاد :) اینا هم خیلی منو تشویق میکنن و فکر میکنن بازم باهاشون تمدید میکنم اما نمیدونن که من سال...
-
ایش
دوشنبه 29 دی 1404 14:49
یعنی یک نفر پیدا نمیشه که باهام بیاد چهارشنبه بریم انقلاب بچرخیم و کتاب بخریم.. فکر کنم باید تنها برم :( دوستای فعلیم رو دوست ندارم. نه این که دوسشون نداشته باشم..دیگه دنیاهامون نمیخوره به هم.یه عالمه فاصله س بینمون! نمیدونم..دلم دوستهای جدید میخواد.دوست های جدید در واپسین روزهای ۲۷ سالگی.. اشکالی نداره.خودم میرم...