اگر شما هم مثل من ذهنتون مدام در حال فعالیت باشه و از قضا،تحلیل کردن رو هم خیلی دوست داشته باشید،احتمالا در طی روز،خیلی چیزا شما رو به فکر فرو میبره،دنبال راه حل و به احتمال زیاد،چرایی ها میگردید.
خب اگر اینطوری باشید،احتمالا میفهمید چی دارم میگم و میدونید که خیلی جاها،باعث عصبانیتتون هم میشه! مخصوصا اگر که آدم دغدغه مندی هم باشید.و مخصوصا که در ایران زندگی میکنید. :دی
حالا چیو میخوام بهتون یاد بدم گل های باغِ بهاری؟ :دی
اونم اینه که دوستانِ من! ببینید و توی ذهنتون هم تحلیل کنید؛اما روی اون موضوع گیر نکنید.یعنی مثلا دیدی وقتی داری رانندگی میکنی،یه راننده ای داره خودش رو پاره و پوره میکنه که سبقت بگیره؟هی پشت سرتون چراااغ میزنه و حتی شاید وقتی هم از کنارتون رد میشه،یه خط و نشونی هم میکشه.شما میتونید حرص بخورید،باهاش دعوا کنید،یا حتی باهاش دعوا نکنید و شروع کنید بگید ادما اینطوری شدن و اونطوری شدن و فقط اعصاب خودتون رو خورد کنید،یا به جاش یه نفس عمیق بکشید و همینطور که به اون کوهِ حماقت و نادانی خیره شدید،بگید آها!(لطفا با لحنِ امپراطور دلها،کوزکو جان خوانده شود؛این خیلی مهمه ها!کوزکو انیمیشن رو هم منظورمه درواقع.)
عرض میکردم خدمتتون! یا حتی میتونید اون انرژی که برای “آها” میخواستید صرف کنید رو هم سیو کنید و فقط به اون کوهِ حماقت،نگاه کنید و بعد به راه خودتون ادامه بدید.انگار نه انگار!
بله دوستانِ من! یکی از رموزِ زندگی آروم،اینه که شما یاد بگیرید نیازی نیست که در مقابل هر چیز و هر کَس،واکنش نشون بدید!واقعا لازم نیست! گاهی آدما انقدر از دنیای شما دورَن که فقط میتونید با خودتون،توی ذهن خودتون فکر کنید و بگید خدای من!چطور میتونه انقدر یک موضوعی رو نفهمه این آدم؟ همین!
من قبلا خیلی حرص الکی میخوردم و خیلی جاها،بحث الکی میکردم یا حتی سعی میکردم که آدمها رو در مقابل نفهمیهاشون متقاعد کنم..خب جوان بودم و جویای نام :دی شوخی میکنم!البته که هنوز هم جوان هستم و بسیار نازنازی تر از گذشته ^^
خب از بحث دور نشیم!
بله دیگه! بیخودی وقت و انرژیتون رو هدر ندید.به جاش،اون رو برای آدم هایی که دوسشون دارید و چیز های مهم و ارزشمند زندگیتون صرف کنید.تازه اینطوری،روانتون هم آروم تره.حیف نیست؟
پیرمردِ دست به جیب رو یادتونه؟ الگوتون اون باشه درواقع :دی اینطوری زندگی رو بردید.
آفرین.
حالا دیگه مسواکتون رو بزنید،کتابتون رو بخونید و بخوابید تا فردا، روز خیلی خوبی رو داشته باشید. ^_^
عه راستی! فردا اولین روز از اردیبهشته..اردی به عشقه..اخ جون *_*
شب بخیر و بوس.
مکالمه ی من و امیرحسینِ ۹ ساله، امروز:
+تیچر اگه کچل بشم چی؟
-خب بشی..چیه مگه؟
+اونوقت بهم میگن فوتبالیستِ کچل!
-خب اگه خیلی اذیتت کرد،میری مو میکاری.
+نه خوشم نمیاد.
-اونموقع میشی زِیدان.
+اون فرانسویه بابا فرق میکنه!
-وا؟ ایرانیا نمیتونن کچل بشن؟ =)))))
+ چرا میتونن! ولی کدوم فوتبالیست ایرانی رو داریم که کچل باشه؟
- علی منصوریان!
+ اَه بابا تیچر اون که قدیمیه..منظورم جدیدیاس. اصلا ولش کن میرم مو میکارم.
فکر میکنین نشستم تماشاش کردم؟نخیر..یه عالمه خندیدم از کلافگیش..اَه! بابا تیچر اون قدیمیه
از صبح دارم کاپلان رو ورق میزنم و دیگه اختلالی نمونده که به خودم یا دیگران نسبتش نداده باشم..
از دیشب که رسیدم به وسطای داستان زال و رودابه،دارم فکر میکنم که چقدر عجیب بوده!
فکر کن مثلا توی داستانِ این دو نفر،اینطوریه که زال،عاشق رودابه میشه.چطوری؟با توجه به توصیفاتی که ازش شنیده..رودابه هم به همین ترتیب و از توصیفاتی که از پدرش راجع به زال شنیده،یک صد نه صد دل عاشقش میشه.. و بعد،تصمیم میگیرن ازدواج کنن.
.
البته من خودمم که بچه بودم،خیلی بچه منظورمه؛مثلا ۷ سال اینا،از بیژن خوشم میومد :دی با توجه به چیزی که مامان برام میخوند،من روی اقا بیژن کراش داشتم..البته اون هم به علاقه ی من توجهی نکرد و دلش رو داد به منیژه. ایش ایش
:دی
.
پس نتیجه میگیریم که فقط در دنیای کودکانه ست که میتونی ندیده و نشناخته دل ببازی به کسی.در دنیای بالغانه،شرایط فرق میکنه.
.
مطمئن نیستم چقدر نتیجه گیریم درسته! ولی در این لحظه،مغزم میگه این درسته!
.
تا نتیجه گیری های بعدی،خدا یار و نگهدارِتان. :دی