-
لاو لاو لاو
جمعه 29 فروردین 1404 14:00
بنی روی یکی از مبلا،مست و خمار نشسته و همزمان که چرت میزنه،حواسش به همه هم هست. . مامان توی اشپزخونه ست و داره ظرفا رو میشوره. . بابا داره کباب ها رو به سیخ میکشه و همزمان درمورد موضوعی که اینروزا به فکرشیم صحبت میکنیم. . انار رفته حموم. . منم دارم دیتایی که بابا ازم خواسته رو پیدا میکنم و همزمان تماشاشون میکنم و قند...
-
مامانا راست میگن
پنجشنبه 28 فروردین 1404 09:41
من فهمیدم که ادما چرا نمیتونن صبح ها زود بیدار بشن و تازه همش هم میگن وقت نداریم به کارامون برسیم،چه برسه به کارای دلخواه! گوشی عزیزانم..گوشی! حالا جزئیاتش. و بعدا واستون میگم الان میخوام برم حاضر بشم. خدا نگهدار
-
گیش گیری گیدین ماشالا
چهارشنبه 27 فروردین 1404 21:59
خیلی خوشحالم.همینطوری بی دلیل :)))) با این که دلم از استرسِ شدن یا نشدنِ اون داستانه یه جوریه و نگرانم،ولی در کل خیلی خوشحالم :))) درووود بر فازِ فولیکولار در چرخه ی ماهانه ی زنانه :دی
-
ناخوشایند
چهارشنبه 27 فروردین 1404 16:41
از خداحافظی و رفتن ها متنفرم. من و شاگردام،خیلی ارتباط عمیق و قشنگی بینمون شکل میگیره.مثلا وقتایی که من کنسل کنم یا اونا نیان،واقعا دلمون برای همدیگه تنگ میشه.اصلا همین میشه که بچه ها،کارایی که ازشون میخوام رو انجام میدن و خوب یاد میگیرن. کیانا،اولین شاگردم شد که امروز بهش گفتم دیگه کلاس زبان رو برگزار نمیکنم.خیلی...
-
بپاش
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:26
نه تنها از 5:30 بیدارم،بلکه تا اینجا به همه ی کارامم رسیدم. پاشید..پاشید ظهر شد آدما!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 فروردین 1404 10:24
پیج مدرسمون از من یه ویدیو گذاشته و نوشته صحبت های دکتر فلانیِ عزیز.. چرااا اخه
-
تیریخیدا
سهشنبه 26 فروردین 1404 23:53
همش با خودم میگم اگه نشه چی؟ جدی اگه نشه چی؟ حالا بیا به این فکر کنیم اگه بشه چی؟ اگه بشه؟ :))))))))))))) اگه بشه خوشحال ترین میشم. خدا جون! میشه بشه لطفا؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 فروردین 1404 23:52
یه حس جالبی دارم! غم و شادیِ توأمان.یه جوریه..یعنی نه خبلی خوشحالم و نه خیلی ناراحت. یعنی ناراحتیه جوری نیست که اذیتم کنه..نمیدونم چطوری بگم! ….. یه نی نوازیِ سولو پیدا کردم که باعث میشه دلم بخواد نی بزنم. :))))) ….. نمیشد یه کم بیشتر عمر میکردیم تا همه ی کارا و چیزایی که میخوایم رو امتحان کنیم؟ :( ….. دامنِ سماعم یک...
-
همیشه شاکی!
سهشنبه 26 فروردین 1404 17:35
چرا ادما انقدر به همه چی گیر میدن؟گاهی فکر میکنم اصن با اینهمه گیر دادن،پس کی وقت میکنن از زندگی لذت ببرن؟ توی توییتر دعواس!بین تابستون فَن و زمستون فَن ها! خودشون این لفظ رو میگن. مثلا میگن برق قطع شد کولر نداریم! الان خوشحالی تابستون فَن؟ بعد حالا یه عده ای که طرفدار اینَن که تابستون فصل خوبیه،میریزن زیر اون توییت و...
-
جناب فرید الدین
دوشنبه 25 فروردین 1404 23:41
هیچ میدونستین امروز روز بزرگداشتِ عطار نیشابوری بوده؟ بعله! به همین مناسبت،ما چهارتا شعر خوندیم ازش که مال من از همه قشنگ تر بود. بوی زلف یارم آمد،یارم اینَک میرسد جان همی آساید و دلدارم اینَک میرسد اولین شب،صبح دَم با یارم اینَک میدَمَد و آخرین اندیشه و تیمارم اینَک میرسد بقیه ش رو خودتون بخونید.باشه ؟افرین. بله...
-
سروران عزیزی که
دوشنبه 25 فروردین 1404 23:30
امشب متوجه شدم که هر چه در نواختن یک ساز میتونم توانمند باشم،به همون اندازه هم در کوک کردنش ناتوانم :دی دلیلش هم اینه که توی این زمینه خیلی بی حوصله ام!فقط نمیدونم چه اصراری دارم خودم دست به چکش بشم.. متاسفانه امشب،کالیمبا رو هم از دست دادیم دوستان.یه جوری کوکش رو نا کوک کردم که اصن شاهکاااار حالا، یک سازِ در دست...
-
فرانسویِ غلیظ
دوشنبه 25 فروردین 1404 18:47
+من فرانسوی بلدم. -سلام چی میشه؟ +بُن جو. -منجوق؟ +بُن جو بابا بُن جو! صحبت های بسیارجدیِ دو کودک ۷ ساله. … گُسَستَم =))))))))
-
قول دادم دیگه!
دوشنبه 25 فروردین 1404 08:56
صبح با بدبختی بیدار شدم.عین یه قورباغه ای که ماشین از روش رد شده و مثل لواشک،به آسفالت کف خیابون چسبیده،چسبیده بودم به تخت نازنینم که صدای آلارم گوشیم،عین یه پاندولِ سنگین،خورد توی صورتم. و فکر کردین چی؟بله! پاشدم و به شاهنامه ی کنار تختم،خیلی نگون بختانه نگاه کردم و با خودم فکر کردم خب! الان دیشب تا ساعت ۲/۳۰ بیدار...
-
یاهاهاها
دوشنبه 25 فروردین 1404 01:05
منِ کوچولو در جاده و سفر ها،با غر و گریه رو به بابا: +اگر میخوای شجریان بذاری،حداقل شاد بذار. منظور وِی،تصنیف بود :))) مثلا ز دست محبوب و از غمِ عشقِ تو ای صنم و فلان. ….. منِ ۲۷ ساله همه ی امروز،به دنبال آواز ها بودم و تازه باهاشون همخوانی هم میکردم! ….. هیچی دیگه :) همین. شب بخیر.
-
چطور ممکنه!
یکشنبه 24 فروردین 1404 15:28
متاسفم که اینو میگم..ولی یه عالمه از جامعه ی روانشناسانِ ایرانی،نه تنها بی سواد و خُل هستند،بلکه بسیار پولکی و فاقدِ همدلی میباشند! دکّون باز کردن. حال ادم بهم میخوره. خدایا..من هیچوقت شبیهشون نشم.لطفاااااا.
-
گند
یکشنبه 24 فروردین 1404 13:14
امروز روز بدیه.. نه؛روز افتضاحیه. دلم میخواد بشینم کف زمین و گریه کنم. ولی نمیشه. …. گریه دارم.گریه ی زیاد.
-
ایش
شنبه 23 فروردین 1404 23:29
داشت غر میزد که فردا باید بره دانشگاه و ادای گریه کردن رو در میاورد.. دلم غنج میرفت از این که دانشجو نیستم و مجبور نیستم درسای عمومی مزخرف با استادای مزخرف رو تحمل کنم. گفتم عاخّی..کوچولو باید بری دانشگاه..که با جدیت گفت شما رزومه هات رو فرستادی؟ آه رزومه..رزومه لعنت به تو و ادیت کردنت..لعنت به وجود داشتنت اصلا عزیزم....
-
advanced english level
شنبه 23 فروردین 1404 19:13
-تیچر میشه چک کنم بعد دفترمو بدم؟ +چک یعنی چی؟ -چک یعنی دوباره از اول بررسی کردن و پیدا کردن اشکالات. . مکالمه ی دوتا بچه ی ۷ ساله :))))))) ……. +تیچر! مامانم چون داداشم توی شکمشه، اَنسولیمی شده (منظور وی،انسولین است). -اهاا! انسولینی شده؛یعنی چطور؟ +یعنی دکتر گفته خیلی استراحت کنه چون ممکنه افسردگی حاد بگیره و غش کنه....
-
گودرَت
شنبه 23 فروردین 1404 15:42
قبلا برای یه کلینیکی میخواستم رزومه بفرستم،به رئیس کلینیکش پیام دادم و فکر میکنی چی نوشته بود برام؟ «بفرست» بعد من اینطوری بودم که وا! :| نفرستادم! بی ادب..من انقدر مودبانه و محترمانه باهات صحبت کردم!بعد نه یه سلامی نه هیچی،فرتی میگی بفرست؟! :||||||| بعد امروز بهم زنگ زدن که شما روانشناس کودک نبودی؟گفتم چرا .گفت ما...
-
فلایینگ های
شنبه 23 فروردین 1404 14:19
منشی اموزشگاهمون میتونه با مژه هاش پرواز کنه!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 فروردین 1404 23:54
هم سنتورم شکسته،هم چراغ خوابم تصمیم گرفته بسوزه! حالا مجبورم با نور سفید کتابم رو بخونم. سلام بر نابینایی :دی …. برای چوبِ شکسته ی سنتور نازنینم اشک هایی ریختم که مسلمان نشنود کافر نبیند =))))) دراما کویین بازی در بالاترین لول به عبارتی :دی ….. میگم تا حالا براتون سوال نشده که فردوسی چه مغزی داشته؟اصلا مگه میشه...
-
انگل زاده
جمعه 22 فروردین 1404 22:23
امروز برای اولین بار توی زندیم،دلم میخواست بزنم توی دهن یه بچه ای! بی تربیتِ گستاخ. … پ.ن:چون بچه ی نرمال نبود.نمیتونم بیشتر توضیح بدم.ولی اگر میزدم توی دهنش،حقش بود.
-
آی عمو نوروز
چهارشنبه 20 فروردین 1404 23:37
میدونی الان که از «عمو نوروز» نوشتم چی یادم اومد؟ یه سری چیزا توی خونه ی ما خیلی بولده و خیلی جدی گرفته میشه.مثلا «نوروز» یکی از همون مراسماتیه که ما واقعا براش شادی میکنیم و خیلی خیلی برامون مهمه. از وقتی یادم میاد،عیدی توی خونمون پررنگ بود.یک مفهوم دیگه ای که خیلی باورش داشتم،عمو نوروز بود :) تا وقتی که دیگه بزرگ تر...
-
سیل اشک
چهارشنبه 20 فروردین 1404 23:12
کاشکی آهنگ عمو نوروز-شهرام ناظری عزیزدلم رو گوش نمیدادم.. حالا از اینهمه گریه نمیدونم چیکار کنم.چقدر غمگینه و درد داره توش :(((( .. پ.ن : مخصوصا اونجایی که میگه آی عمو نوروز..آی عمو نوروز..حال خوشت کو؟دایره و دنبک عاشق کشت کو.. (گریه ی زیاد..گریه ی خیلی زیاد) میشه یه روزی ایران رو دوباره خوشحال ببینیم؟ خیلی همه چیز...
-
عنوان نداریم.
چهارشنبه 20 فروردین 1404 09:33
پس من کی میتونم یه میمون رو ببینم و بغلش کنم؟ :( انقدر محکم اخم کردم از دیشب که احساس میکنم دیگه نمیتونم اخمامو از هم باز کنم!! امروز میرم اون کلینیکی که تعریفشون رو شنیده بودم!ببینم شرایط اتاق بازیشون چجوریه.. خیر باشد.
-
چرا واقعا؟
سهشنبه 19 فروردین 1404 21:23
من اگه یه روزی خدا رو ببینم،حتما ازش میپرسم که چرا افسار زن ها رو دادی دست چهارتا هورمونِ عوضی؟اونم هر ماه!اونم یک هفته قبل از فرو ریختنِ دیواره ی مذکور! امروز که توی اتوبان داشتم برمیگشتم،یه گربهه بهش ماشین زده بود و مرده بود.تا برسم خونه،برای اون گریه کردم. وقتی که پی ام اس باشم،گوشه گیر تر از همیشه میشم.بی حوصله،بد...
-
اعصاب پولادین یا همچین چیزایی؟
سهشنبه 19 فروردین 1404 16:37
اومدم برای چکاپ پلاک ثابتِ ارتودنسیم. ارتودنسی..اَه. این بلای خانمان سوز! چه خوب که تموم شد.همیشه ی خدا دهنم زخم بود. بعد از مدرسه مستقیم اومدم.بدو بدو رفتم توی دستشویی و مسواک زدم.خب زشت بود اینهمه چیز میز از صبح خوردم،بعد با همون دهن بگم اَاَاَ..و دکتر محتویات دندونام رو ببینه :دی فقط نمیدونم چرا خمیر دندونم این مزه...
-
میو
شنبه 9 فروردین 1404 16:04
پسر من واقعا مثل گربه هام! یه گربه ی بد قلق.. مثلا الان متوجه شدم که هنوزم این عادت با من هست و تا کسی رو از نزدیک نبینم و باهاش هم صحبت نشم،اون چه که واقعا هستم رو نشونش نمیدم و هی دلم میخواد برم از دور روی یه بلندی بشینم و تماشا کنمش تا اخلاقاش دستم بیاد! تازه احتمالا دمم رو هم تکون بدم..میدونی؟یه جورایی میرم توی...
-
تیک ایت ایزی
شنبه 11 اسفند 1403 22:39
امروز شاگرد کوچولوی 8 ساله م،شیرکاکائوش ریخت روی گوشیم.بخاطر این که بدنه ی شیرکاکائو رو خیلی فشار داده بود و وقتی گذاشتش روی میز، یهویی تپلی شد بدنه ش و مثل دوغ گازدار،محتویاتش ریخت بیرون.برگشت با یه ترس زیاد نگاهم کرد و گفت تیچر ببخشید و هول شده بود. بهش گفتم عه امیرحسین!چه اشکالی داره..ریخت دیگه.بیا پاکش کنیم با...
-
:)
سهشنبه 7 اسفند 1403 17:58
نشستم منتظر مامان و بابا که بیان.. در نا امید ترین حالتِ ممکن هستم. هیچ راهی ندارم.. همه جا تاریکه.. همه چی خرابه.. انقدر فشار بوده این مدت روم،مخصوصا امروز، که دلم میخواد چشمام رو ببندم و همینجا بخوابم.. دیگه نمیتونم و نمیخوام اصرار بیهوده کنم… در شل ترین حالت ممکن قرار میگیرم… هرچی شد شد. میدونم که هرچی بشه،خِیره…