-
باح باح
شنبه 10 خرداد 1404 21:16
عاشق غذا درست کردنم..رها میشم از همه چی :) امشب که از درس خوندن خسته شده بودم،با خودم گفتم اینطوری نمیشه!پاشدم رفتم توی اشپزخونه و ترکیبی که توی ذهنم بود رو ریختم توی ماهیتابه و نتیجه؟ ۱۰ از ۱۰. خیلی خوشمزه شد ** حالا البته خیلی ساده س ها..ولی مینویسمش که هروقت خواستم یادم بیاد. …. ابتدا یخچال را باز کرده و هر...
-
خوب
شنبه 10 خرداد 1404 12:45
دیشب و امروز یه عالمه نوشتم و حالا مغزم سبکه و حالم خوب ^^ یه مدت بود پادکست گوشنمیدادم! حالا امروز یک پادکست خیلی خوب توی راه تا رسیدن به کلینیک گوش دادم..هنوز یک ساعتش مونده،تموم که شد،به شما هم میگم که گوشش بدین ^^ وقتی برنامه دارم،با ارامش میتونم روزم رو بگذرونم وگرنه سردرگم میشم..من اصلا اینطوری نیستم که برنامه...
-
دیگه پا شو!
جمعه 9 خرداد 1404 19:52
چون دیشب خواب عمیق نداشتم،وقتی رسیدم خونه خیلی خوابم میومد.یه ساعتی رو خوابیدم.خواب چیه! غش کردم.اصلا یادم نیست چطور خوابم برد. حالا که نیم ساعتی میشه که بیدار شدم،قلبم تند تند میزنه. اثراتِ خوابِ بد موقع! خیلی وقته که روتین و برنامه م مشخص نیست! از وقتی کارام رو سبک تر کردم و هرروزش رو تا ۸ شب کار نمیکنم،تایم ازادم...
-
سال های دور؟
پنجشنبه 8 خرداد 1404 00:32
پلنم برای سال های ۳۵ سالگی به اونور اینه که نقاشی رو خیلی حرفه ای یاد گرفته باشم و یه عالمه نقاشی روی بوم بکشم.. ^^ پلن بعدیم هم برای وقتی که بچه هام بزرگ شدن اینه که یا کافه داشته باشم،یا گل فروش بشم.شایدم یه کافه ای داشته باشم که گل فروشی هم داشته باشه. . یه خانومی رو توی اینستا فالو دارم که ایرانی نیست و خب ایران...
-
پیشاپیش
چهارشنبه 7 خرداد 1404 14:22
امروز وایب پاییز میده. خورشید خانوم نیست و هوا ابریه..ابریِ بهاری نه ها! ابریِ پاییزی..نمیدونم چطور توضیح بدم. ولی امیدوارم امسال پاییز خوشحال کننده ای رو داشته باشم.مثل پارسال. پارسال خیلی خوشحال بودم..رو ابرا بودم اصن. اخی یادش بخیر :) پاییز جون! صدامو داری؟
-
ایشالا
دوشنبه 5 خرداد 1404 20:49
من هنوزم یادمه که خانوم جلی،چقدر بدجنسی کرد در حقم.کلاً کارای خودش و مامانش رو یادم نمیره. اما واقعا این روزا ناراحتم براشون و دوست ندارم این حال و اوضاع رو تجربه کنن. بخاطر همین،خیلی هواشون رو دارم..میرم پیششون،یسری کاراشون رو انجام میدم. امروز مامان خانوم جلی بهم گفت سوگل مرسی عزیزم که اومدی،حال و هوامون رو عوض...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 خرداد 1404 00:18
خیلی دلتنگم.. میدونی؟انگاری که دلم مچاله س..یه غمِ زیادی روی دلمه. اگه تراپیستم الان ازم سوال میکرد که خودت رو چجوری میبینی؟حتما بهش میگفتم که الان،خودم رو کوچولو و بی پناه میبینم… دلم میخواست درمورد روزی که گذروندم،با کسی صحبت کنم..اما کسی نبود.نخواستم هم که به مامان اینا بگم. روز بدی بود.. امیدوارم فردا روز بهتری...
-
:)
شنبه 3 خرداد 1404 23:07
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند «طبیب اصفهانی» . شب بخیر.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 خرداد 1404 21:58
این که چیزی که میخواستم فعلا به تعویق افتاده،گاهی وقتا خیلی غمگینم میکنه.اونقدری که میتونم بشینم و گریه کنم. ولی فعلا کاری از دستم بر نمیاد. پس صبر میکنم :) … اگر کسی شما رو دوستتون داشته باشه،تلاش میکنه که دنیاتون رو درک کنه. در غیر اون صورت،دوستتون نداره. این نظر منه. … مراجع امروزم اسمش لیانا بود. یه کوچولوی ۴...
-
۲ شَنبه
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 00:34
این ذاتِ حمایتگرِ مرد ها رو خیلی دوست دارم! مثلا میگه اینو میخوای؟میگیرم برات..فلان جا دوست داری؟میریم.. یا مثلا از این چیزا..مثالش رو یادم نیست. خوشم میاد دیگه.همین. …. امروز مدرسه تموم شد.دلم برای مدرسه تنگ میشه. مشاور مدرسه بودن رو خیلی دوست دارم.اصلا بچه ها رو و گروه رو چون دوست دارم،مدرسه رو هم دوست دارم.مدرسمون...
-
اخ جون
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 08:09
یه چیزایی قبلا اذیتم میکرد و یا میتونست ناراحتم کنه که الان به بند کفشم هم نیست :دی حالا نمیدونم بزرگ شدم اینطوریه یا اثر تراپی ها و تلاشهاست.. به گمونم که جفتش در کنار هم. خوشحالم هورا ^_^
-
بهتر و بهتر
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 09:43
امروز دو تا جلسه ی آنلاین داشتم. یکیشون جلسه ی آخرِ درمانِ اضطرابش بود :) خیلی خوشحالم که به این مرحله رسیدیم و ترسهاش رو دونه دونه پیدا کردیم و با هم حلش کردیم. بچه ی قشنگم خیلی خوشحال بود امروز و داشت از کارایی که این هفته کرده حرف میزد. من واقعا روانشناس خوبی ام :) امیدوارم بهتر هم بشم.
-
آنچه گذشت
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 00:03
شنبه ی قشنگی رو داشتم. اصن کلاً روزایی که کارای خونه رو انجام میدم و توی اشپزخونه میپلکم رو خیلی دوست دارم.خوش میگذره بهم :)) … یه جمله ی قشنگ امروز شنیدم! یکی گفت «زندگی باید آدمو صبور کنه..» … انقدر نرفتم توییتر و توییت نزدم،امروز دایرکتم رو که دیدم،یه عالمه از دوستای توییتریم ازم پرسیده بودن کجایی و نگرانت شدیم....
-
آهنگین!
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 11:09
حفظ کردن شعری که دیروز نوشتمش،از حفظ کردن هر چیزی سخت و سخت ترهههه! چرا؟ چون من این شعر رو همیشه با صدای شهرام ناظری شنیدم و عاشق ای آهنگشم. حالا وقتی میخوام مصراع ها رو بخونم،یه مکث خیلی طولانی بین یه سریاشون میکنم،چون با ریتمش داره توی ذهنم پلی میشه و این،کار رو خیلی سخت میکنه. البته که الان چها بیتش رو حفظم.ولی خب...
-
دو راهی!
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 15:18
باید تصمیم بگیرم. دلم یه چیزی میگه،عقلم یه چیزی.. بدم میاد که با عقل و منطقم تصمیم بگیرم.عقل و منطقم همیشه راه های دردناکی رو پیشنهاد میدن اما معمولا آسیب کمتری رو متحمل میشم. نمیدونم چه غلطی کنم. خدایا! من به تو چی گفته بودم؟ چرا گوش ندادی به حرفم :( حالا خودت راه رو نشونم بده..توروخدا.
-
تصمیم جدید
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 12:29
از این به بعد،هفته ای یدونه شعر حفظ میکنم ^^ اینجا هم مینویسمش اگر دوست داشتید شما هم حفظ کنید. با هَم بودن هرکاری رو راحت تر میکنه دیگه ;) خب..شعر این هفته،اختصاص داره به مولانای قلبم. مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پر آتش ز هر سویی بر انگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد دو صد دریا...
-
و باز هم خواستگار
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 14:13
مامان شاکیه که تو همه ی موقعیت های خوبت رو داری میپرونی! اماهرچقدر پولدار. هرچقدر معروف. هرچقدر خوشتیپ و محترم،من نمیخوام.. نه! نه نه! جواب من منفیه. ن می خوام تمام
-
شن به
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 00:44
روز به پایان رسید و من،در آینه به خود نگاه کردم و با لبخندی از سرِ رضایت،به خودم چشمکی و لبخندی زدم. :) امروز زیبا بودم.چرا که عاشق بودم و خوشحال.عاشق جزء به جزء زندگی. روی روتختیِ جدیدم دراز کشیده ام و بویِ نویی آن را میبلعم. روتختیِ نوِ خانه ی پدری :) شاید اگر روزی از این خانه بروم،مستقل زندگی کنم یا تصمیم بر ازدواج...
-
تعادل!
شنبه 20 اردیبهشت 1404 14:04
امروز خوشحالم..عاشقم و سراسر شوقِ زندگی. اونقدری که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه ناراحتم کنه ^_^ پی ام اس تموم شد و روزهای سرخوشی و قشنگی رو قراره داشته باشیم. هورااا..
-
گوش بدید
شنبه 20 اردیبهشت 1404 09:35
این آهنگ همایون شجریان و سامی یوسف رو شنیدید؟اسمش هست «زنده». سرمست میشم وقتی گوشش میدم ^_^ مُرده بدم زنده شدم گریه بُدَم خنده شدم دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم «مولانای جانم»
-
نتیجه گیری
جمعه 19 اردیبهشت 1404 22:57
خب! سیاوش دوتا پسر داشت..اولیش فرود که مادرش جَریره بود و دومی،کِیخسرو که مادرش فرنگیس بود. سوگِ فرود هم غم انگیز بود :( اما نه به اندازه ی سوگ سیاوش یا حتی دیدار رستم و سهراب! ولی غم انگیز بود :((( تا اینجا،خود رأی ترین و یه دنده ترین پهلوانِ ایرانی توس،پسرِ نوذر بوده! در نتیجه،بیاید خود رأی نباشیم و به حرف بقیه هم...
-
خوشمان آمد
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 00:22
امروز در پادکستِ «چنین شد»، اپیزودِ «روایت عاشقانه ی احمد شاملو و آیدا سرکیسیان»، راوی گفت: “عشق یک علایمی داره.. عشق باید زاینده باشه..” با خودم چند بار تکرار کردم! عشق باید زاینده باشه..زاینده باشه..! چه قشنگ! .. دیگه واقعی شب بخیر.
-
پُر!
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 00:18
وقتی شاهنامه میخونم،از ایرانی بودنم خیلی خوشم میاد. .. رستم،شخصیت مورد علاقه م توی شاهنامه س که هر لحظه دوسش دارم.حتی دلم میخواد بغلش کنم.این یعنی این که خیلی دوسش دارم. .. اسب،توی شاهنامه خیلی با وفا شناخته میشه.مثلا اسبِ سیاوش،سالها منتظر کِیخسرو پسر سیاوش میمونه و وقتی افسار و لگامی که سیاوش براش استفاده میکرده رو...
-
نچ نچ!
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 18:16
دوستام دارن این هفته میرن کمپ و من نمیتونم برم چون که یه عالمه کلاس دارم. باید پنج شنبه ها رو خالی کنیم گلی جون! عشق و حالمون داره نصفه و نیمه میمونه!
-
شاهنومه
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 22:59
از بس توی شاهنامه درمورد مُشک و عَنبَر حرف میزنن که دلم میخواد مشک و عنبر رو قورت بدم :))) .. خب تا اینجا،سوگِ سیاوش،از داستان رستم و سهراب هم حتی غم انگیز تر بود..خیلی اشک ریختم براش.سیاوش خیلی آدم خوبی بوده.خیلی خیلی آدم گناهی و خوبی بوده.نه توی وطن خودش مِهری رو دید و نه وقتی به افراسیاب اعتماد کرد..توی زندگیش یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 21:37
دلم تنگه.. خیلی دلم تنگه..کاشکی انقدر دلتنگ نبودم. ... به یه عالمه سبد گل های قشنگی که روبروی تختمه نگاه میکنم و بغض میکنم. به مسیج های محبت آمیزی که برام میاد نگاه میکنم و موقع جواب دادنشون بغض میکنم. به حضورآدم هایی که دوسشون داشتم ولی الان دیگه دوسشون ندارم فکر میکنم و بغض میکنم. به اون چیزی که خیلی میخواستمش ولی...
-
تف
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 11:08
هم گلوم درد میکنه،هم سرفه میکنم و هم احساس میکنم زشتم و از خودم هم خوشم نمیاد.تازه همش هم دلم میخواد بخوابم.غمگین هم هستم.احساس میکنم هیچ غلطی هم نکردم توی زندگیم و به هیچی نرسیدم. امروز خوشحال نیستم اصلا
-
خنگ
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 09:27
وای این زنه چرا انقدر گیجه؟ سه بار در طی هفته باهام هماهنگ کرده و الانم که زنگ زدم،برگشته میگه درمورد مربی کودک شنبه تا 5شنبه باهاتون صحبت کردیم؟ خاااااانوم چیکار داری میکنی با خودت!
-
رایت رایت رایت
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 09:26
نمیدونم نوشتن چه سری داره ولی معجزه میکنه! حتی ساده ترین حالتش،لیست کردنِ کارهاست.دیشب خیلی خوابم میومد اما قبل از خواب،تند تند لیست کردم که فردا چیکار کنم. و الان که ساعت 9 و نیمه،به همشون رسیدم :) اینطوری مغزم آروم تر و سبکه! بنویسید آفرین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 23:52
زین دایره ی مینا خونین جگرم ای دل تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی «حافظ جون»