Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

رقیق و لطیف

امروز نرفتم مدرسه.پیام دادم و گفتم که اینجا چقدر برف زیاد اومده و ساعت ۴ که میخوام برگردم،یخ‌بندون میشه و نمیتونم بیام.مرخصی رد کردم.ولی نمیدونم اون مدیر اصلیه قبول کنه یا نه.

تا صبح چندین بار بیدار شدم و دویدم پشت پنجره و هربار دیدم برف داره میباره،ذوق کردم و دوباره پریدم توی تختم و خزیدم زیر پتو.

دیر از خواب بیدار شدم.

ساعت ۸ اینا بود که صدای مامان اینا رو میشنیدم که صحبت میکنن،اما لبخند زدم و دلم خواست بخوابم. درست مثل وقتایی که بچه مدرسه ای بودم و میفهمیدم امروز برف اومده و تعطیلیم.

ساعت ۱۱ بود که از خواب بیدار شدم.سریع رفتم پشت پنجره و دیدم وای هنوز داره میباره.از ذوق داشتم دیوانه میشدم.

صبحانه خوردم و رفتیم باشگاه.

دو ساعت تمرین کردم.خیلی پر انرژی و خوب :)

اما وقتی نشستم توی ماشین و تا خواستم استارت بزنم،دیدم وای چراغ جلوهام رو روشن گذاشتم! دوباره :دی  

چون بابا کارخونه بود و نمیتونست خودشو زود بهم برسونه،زنگ زدم به کله کدو و گفتم توروخدا بگو که این دور و ورایی..خندید و گفت خونه ام!چیشده؟ گفتم من دم زمین اسکیتم پاشو خودتو بهم برسون ماشینم باتری خالی کرده :دی بعدم بهش گفتم به بابا نگه چون نمیخوام نگران بشه! یکم نشستم تا زنگ زد و گفت گلی من کابل ندارم به هرکی هم زنگ میزنم امروز بدون ماشین اومدن،صبرکن ببینم چیکار میتونم بکنم. یهویی یادم افتاد توی ماشین بابا کابل هست! شانس اوردم امروز با ماشین خودش نرفته بود. سریع دوباره کله کدو رو گرفتم و گفتم بیا دنبالم بریم خونه ی ما،کابل رو برداریم و برگردیم :دی خلاصه اومد و باتری به باتری کردیم و ماشین روشن شد :دی منم تا میتونستم خندیدم..پشت تلفن بهم گفت عاشقی تو! حالا چرا انقدر میخندی؟ خب چیکار کنم خنده م گرفته بود که هرسری گیج بازی درمیارم و این اتفاق میفته..حالا هر سری مثلا هر شیش ماه یه بار اینطورا :دی تو فاصله ای که کله کدو برسه،واسه خودم قدم زنان زیر برف رفتم پرو شیک خریدم و خیلی هم داشت بهم خوش میگذشت :دی

اومدم خونه که دیدم مامان حاضر شده که با دوستامون برن یه جای قشنگ توی برف و اینا.دیدم حال ندارم و گفتم من نمیام.

وقتی مامان رفت،دیدم دارم از هوسِ آلوچه و ترشک میمیرم :دی دوباره لباس پوشیدم رفتم یه مغازه ای که الوچه های ترش خوشمزه داره(حتی الانم دهنم اب افتاد) و چندتا چیز ترش خریدم و برگشتم خونه. تا برگشتم،به انار گفتم بیا با هم بریم! گفت حال ندارم..گفتم من هیچوقت هیچ ادم پایه ای دور و برم نبوده..اصلا دلم نمیخواد تنها برم،گریه م گرفت توی ماشین!پاشو بپوش با هم بریم..به طرز باور نکردنی پا شد! فکر کن!!!! قبلا محال بود این کارو بکنه حتی بخاطر حرف من پاشه بیاد! بعدش یکم ماتیک مربا کردیم و رفتیم پیش مامان اینا.اونجایی که بودیم،چون ارتفاعش بیشتر بود،برف بیشتری میبارید و دست نخورده بودن..وای که مثل بهشت بود. سکوت و قشنگی :) به نظرم زمستون و بهار،قشنگ ترین فصل های ممکن هستن.

یه عالمه عکس گرفتم..یه عالمه عکس خوشگل. دیدین ادم توی برف چقدر خوشگله؟لپاش و نوک دماغش قرمزه،پوستش قشنگ تره،دلش شاد تر و خوشحال تره.حتی الانم که درموردش مینویسم،یه لبخند کش دار دارم :)))

فقط یک نگرانی دارم اونم پیشی‌های تو کوچه ن!امروز قطعا نتونستن برن جایی و غذا بخورن..صدای هیچکدومشون هم نمیاد :( اگر برف همینطوری ادامه پیدا کنه،فردا حتما میرم دنبال این پیشی توی کوچمون میگردم تا بهش غذا بدم.چون اگر غذا نخورن یخ میکنن.چقدر جون دارن مگه؟

در نهایت امروز بهترین روز ۱۴۰۴ بود برام.

پر از برف و سفیدی،قشنگ و لطیف و ناز..اتاقم مرتب و خوش بو،دلم گرم و آروم..تاسیان دیدم و حالا میخوام کتابِ اخر شاهنامه ی اخوان ثالث عزیزم رو بخونم.وقتایی که برف میاد دوست دارم شعر بخونم؛از بس که رقیق میشم :)

ما خیلی خوشبختیما! چون میتونیم برف ببینیم ^^

خدا جون..ماااچ و بوس محکم :*

پ.ن: دوست داشتم یه عکس از امروزم اپلود کنم..ولی چون فضای اینجا دیگه مثل قبلنا نیس،نمیدونم چرا.ولی دلم یه جوری شد و اپلودش نکردم.

رخت سفید

امروز روز خیلی بامزه ای بود.

روزای برفی همیشه قشنگ و بامزه ن.عاشقشونم.

هنوزم داره برف میباره..واهااای.کاشکی امشبم مثل دیشب تا صبح بباره و صبح که پا میشم زمین سفید شده باشه.

خدایا شکرت شکرت شکرت.

باید بیام درمورد امروز مفصل بنویسم!

دیر

از مدرسه که رسیدم خونه،نخوابیدم.چون بد خلق میشدم.

سوپروایزرمون گفت این ماه هم بابت خلاقیتی که داشتی،بیشترین کارانه رو برای تو در نظر میگیریم.کارانه درواقع یه جور پاداش یا حقوق اضافه و این حرفاس.خوشحال میشم که خلاقیتم به چشم میاد :) اینا هم خیلی منو تشویق میکنن و فکر میکنن بازم باهاشون تمدید میکنم اما نمیدونن که من سال دیگه اینجا نیستم :دی

انقدر برف قشنگی میبارید که پاشدم عودو شمع روشن کردم توی اتاقم.چراغ سفیده رو خاموش کردم و پرده ها رو کشیدم کنار.هوا انقدر gloomy و قشنگ شده بود که هی میرفتم پشت پنجره و هی برمیگشتم و ذوق میکردم :) میدونی شبیه چی شده بود؟شبیه این گوی هایی که تکونشون میدی یهویی همه جاش برفی میشه..شبیه اون :)

به محض این که رسیدم خون،نشستم تاسیان دیدم تا شاگردم بیاد :) تاسیان رو خیلی جسته و گریخته دیده بودم!اونم وقتی مامان داشت میدید رد شده بودم و یسری صحنه هاش رو دیده بودم.البته دو قسمت اخرش رو هم کامل دیدم :دی حالا که دقیق میدونم تهش چی میشه،بهتر میتونم شخصیت ها رو آنالیز کنم :دی

شاگردم تازه رفت. حالا میخوام یک قسمت تاسیان ببینم و کتابم رو بخونم.


ایش

یعنی یک نفر پیدا نمیشه که باهام بیاد چهارشنبه بریم انقلاب بچرخیم و کتاب بخریم..

فکر کنم باید تنها برم :(

دوستای فعلیم رو دوست ندارم. نه این که دوسشون نداشته باشم..دیگه دنیاهامون نمیخوره به هم.یه عالمه فاصله س بینمون!

نمیدونم..دلم دوستهای جدید میخواد.دوست های جدید در واپسین روزهای ۲۷ سالگی..

اشکالی نداره.خودم میرم کتابامو میخرم و بعدش میرم کافه میشینم و واسه خودم کتاب میخونم.

سریع تر

فقط منتظرم حقوق بگیرم..حقوق بگیرم و برم انتشارات مورد علاقه م و کتاب بخرم.بعدشم بچرخم توی کتابفروشی های انقلاب و دوتا رمان هم برای خودم بخرم..

میشه زودتر حقوقم رو بدید؟