-
گودرَت
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 20:06
سانی بهم زنگ زد! این بار جور دیگه ای جوابش رو دادم. بعدش هم به پری مسیج دادم و گفتم قضیه چی بوده و جفتمون هم زمان نوشتیم«وقتی تراپی ها جواب داده.» یِعس! ایول.
-
هاپ هاپ
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 00:08
لونا دیروز بهم یادآوری کرد که سوگل جون! وارد دوره ی پی ام اس شدیم. و من الان دیدم.پس بگو چرا امروز بی حوصله بودم! پی ام اس مساویه با سردرد.مساویه با بد اخلاقی.مساوی با خواب زیاد.مساویه با موهای بد حالت و قیافه ی زشت. مساویه با مرض.مساویه با کوفت ایش
-
کور!
شنبه 13 اردیبهشت 1404 23:56
دوست ابلهم،ناراحتم میکنه. این آدم اصلا مناسبش نیست و نمیدونم چرا به بودن باهاش اصرار میکنه! مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما ناراحتیِ طرف به بند کفشش باشه؟یا مثلا مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما از آدمای اطرافش قایمش کنه؟یا حتی مثلا میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه و برای دیدنِ اون آدم،مشتاق نباشه؟ نه...
-
ویرانم
جمعه 12 اردیبهشت 1404 01:19
وای که چقدر امشب خوش گذشت.دورهمی های خونه ی ما،همیشه خیلی خوشمیگذره. درسته خیلی رقصیدم و یه مستی قشنگی رو همین الان هم دارم،ولی سرم داره میترکه.سرم داره میترکه و دیگه الانه که دوباره از دردش گریه کنم سَر جون! میشه صبح که پا میشم خوب باشی؟توروخدا :(((
-
سردرد خر
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 15:06
قرص نمیکند اثر.. مرگ مگر اثر کند. فاعک!
-
دراماتیک!
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 21:39
اموزشگاه مزخرف و گریه آور. یه پستی درموردش نوشتم ولی انقدر غم انگیز نوشتم و موقع نوشتنش گریه کردم که دلم نخواست پستش کنم. میدونم بعدا توی ذهنم کم رنگ میشه،ولی واقعا غمگینم. بهتره برم کمی فرندز ببینم و گوجه سبز بخورم. :(
-
دُری
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:39
سه ساعت منتظر اومدن دکی نشسته بودم.خب چون از صبح رفته بوده بیمارستان برای یک زایمان طبیعی. البته که در نهایت مجبور به سزارین شدن. میگم شما میدونستین که اگر مادر بخواد زایمان طبیعی هم بکنه،توی ایران پدر بچه نمیتونه کنارشون باشه؟؟ ۰_۰ من نمیدونستم! فکر میکردم برای زایمان طبیعی،توی بیمارستانای خصوصی حداقل،دیگه پدر میتونه...
-
دوست نازنینم
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:26
براش ناراحتم.انقدر خودش رو چاق و دوست نداشتنی میبینه که ما الان ماه هاست همدیگه رو ندیدیم.منظورم این نبود که چاق ها دوست داشتنی نیستنا،منظورم حسیه که «م» به خودش داره. امروز یه عکس از خودش فرستاد و قبلش گفت گلی یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟وبعد گفت از اونموقع چقدر لاغر شدم؟ خب دلم مچاله میشه براش.انقدر قشنگه و انقدر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 22:33
در رهِ دل چه لطیفست سفر، هیچ مگو. “مولانا”
-
بلا به دور
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 18:56
وای! این پسره توی سریال جدیده که دارم میبینم چقدر چندشه! وای ! -__- بعد دختری که باهاش ازدواج کرده؟ماه!ماهِ واقعی ها!! هم ظاهری هم اخلاقی و اینا.. اه اه ! بی لیاقت چندش آور.
-
آدمای توی مطب
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 08:03
همزمان که منتظر نشستم،دارم فکر میکنم. این آقا و خانومی که روبروم نشستن،بچه ی تو راهشون چه شکلی میشه میشه؟توی ذهنم دارم قیافه هاشون رو ترکیب میکنم. … خانومی که توی پذیرش بود چرا وقتی ازم پرسید ازدواج کردم یا نه،بعدش چپ چپ نگام کرد؟باید حتما ازدواج میکردم؟ :| بلند شم برم ازش بپرسم چش بود؟نه حالا خیلی هم مهم نیست. …...
-
Mad
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 23:59
خب بیاید بریم تو آسمون و از اون بالا به زندگی مردم نگاه کنیم. الان توی این ساعت هرکی مشغول چه کاریه؟ از خوبا شروع می کنیم: یکی همین الان برای اولین بار کسی که واقعی دوستش داره رو بوسید. یکی فهمید بارداره و یکی الان بچه ش به دنیا اومد. یکی داره با عشقش که خیلی وقته همسرش شده و بچه ش،میره سفر و الان تو فرودگاهن و قراره...
-
:(
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 23:16
امروز بهشون گفتم سرکلاس یه رایتینگ بنویسن.درمورد کلاس زبانشون. یک خط درمیون نوشته بودن کلاس زبان رو دوست دارم. تیچرم خوشگله،تیچرم بامزه س،تیچرم مهربونه،تیچرم قد بلنده،تیچرم فلانه،تیچرم بیساره :)))) یکیشون که خیلی قبل از اومدن به کلاس من ضعیف بود،نوشته بود تیچرم رو خیلی دوست دارم چون توی کلاسش استرس ندارم. میدونی؟اون...
-
برسد به دستش
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 22:53
سنتورم که نیست،انگار هیچ ساز دیگه ای نیست.. البته بمانَد که هنرنمایی کردم در زمینه ی دوتایِ دیگه و الان حال ندارم ببرم بدم کوکشون کنن :دی از کوک کردن ساز ها بدم میاد! یک هفته ی دیگه بگذره و سنتورم نیاد،میرم نِی میخرم و کلاسشو ثبت نام میکنم.چون خیلی دوسش دارم. سنتور جون! فقط یک هفته فرصت داری خودت رو برسونی عزیزم :دی
-
هعی
دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 22:41
صبح پا شدم دیدم چشمام پف کرده! داشتم خودم رو توی اینه با تعجب نگاه میکردم که یادم افتاد دیشب داستان رستم و سهراب رو خوندم و کلی گریه کردم..خیلی غمگین بود.مخصوصاً اونجا که کِیکاووس خودخواه،نوش دارو رو نداد که به سهراب برسونن چون ترسید که دیگه پادشاه نباشه.. رستمِ نازنینم :(((( نمیدونم چرا انقدر نازک دل شدم جدیدا! پی...
-
پِنی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 21:03
تاحالا دلتون خواسته یه ربات مثل Baymax که توی big hero 6 بود داشته باشید؟ من که خیلی دلم میخواد. اگه اون رو داشتم،امشب حتما خودمو پرت میکردم توی بغلش و ازش میخواستم هیچی نگه و فقط بغلم کنه.شاید یکمی هم گریه میکردم.یه مقدارِ خیلی کم. نه! حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم گریه ندارم.پس گریه نمیکردم. اما احتمالا بعدش که بغل...
-
هالند کم عقل
یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 10:17
تا صبح داشتم خواب میدیدم که با مسئولای باشگاه جلسه گذاشتم و بهشون میگم که هر طوری شده هالند رو راضی کنن تا از سپاهان برگرده به تیم خودمون.. هالند! سپاهان! جلسه ی من با مدیران باشگاه! بعد جالب این که هالند راضی نمیشده :دی اسکل سیتی خیلی بهتر از سپاهانه ها … پ.ن: شاید این یه نشونه ست که دوباره بازیا رو ببینم!
-
توصیه ها
شنبه 6 اردیبهشت 1404 23:50
میدونستید پادکست گوش دادن،مهارت شنیداری شما رو تقویت میکنه؟در نتیجه شما احتمالا تبدیل به شنونده ی بهتری میشید و ادما از این که باهاتون صحبت کنن لذت میبرن! بعله! پس چی؟! … یه مینی سریال دارم میبینم تو مایه های bad sisters.جالب بوده تا اینجا. … همکارم امروز ازم پرسید خانم فلانی جان!شما اصلا عصبانی هم میشید؟ :دی … چت...
-
عجبا!
شنبه 6 اردیبهشت 1404 23:43
کیکاووس نابخرد ترین پادشاه در شاهنامه بوده! البته تا اینجا که من خوندم.بقیه ش رو نمیدونم! واقعا که آدمِ خودکامه،همش میره تو دیوار :/ باز خوبه رستمِ عزیزم هست! هرجایی که یه گندی میزنه،سریع رستم رو صدا میزنه!جدی اگر رستم نبود میخواست چیکار کنه؟ خلاصه که خود رأی نباشید آفرین!
-
منظور ها
شنبه 6 اردیبهشت 1404 19:00
رزا: فایوی فایوی! منظورش fifty fifty بود :دی ….. پَرگُل: تیچر تِنُم ایز فاینال؟ منظورش این بود که دهم فایناله؟ ….. باران: تیچر آی لاو یو دیس کلس.. منظورش این بود که عاشق این کلاس هستم.
-
ماه های جدید سال
شنبه 6 اردیبهشت 1404 18:32
شاگردم: جَنوعِری فِب رو عِری مانچ :دی
-
:(
شنبه 6 اردیبهشت 1404 13:35
کاشکی نمیدونستم خاورمیانه کجاست. کاشکی یک اروپایی بودم که فرق ایران و عراق رو نمیدونست. اصن این درگیریهای ذهنی که الان دارم،اگر ایرانی و یا حداقل در این محدوده ی جغرافیایی نبودم،باز هم داشتم؟فکر میکنم که نه! این جبر جغرافیایی امروز داره عصبانیم میکنه. هر لحظه..هر ثانیه. لعنتی.
-
چرا آخه
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:57
کاشکی اد شیرن،همون عزیزم رو فقط فارسی میگفت..چه فشاری داری به خودت میاری برای تلفظ کلمه ها آخه مَرد بامزه!
-
عنوان نداریم.
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:11
خب ؛دقایقی پیش،رسیدم به هفت خوان!به به..خیلی خوشحالم و به نظرم هیجان انگیزه.تا اینجا اینطوری متوجه شدم که مازندران،دیاری بوده که جادو و ارواح و دیو و فلان و اینا توش خیلی زیاد بوده،بخاطر همین هم کسی جرأت نمیکرده به سرش بزنه اونجا رو فتح کنه! اما جناب کیکاووس،به سرش زده که به قول خودش به یاریِ یزدان،اونجا رو فتح کنه!...
-
وضعیت زشت
جمعه 5 اردیبهشت 1404 19:03
خیلی شعر بلدما ولی وقتی قرار باشه بخونمشون،یعنی از حفظ بخونم،توی مغزم صدای جیرجیرک میاد! هیچ خوشم نمیاد از این قضیه! باید درستش کنم.
-
لاو لاو لاو
جمعه 5 اردیبهشت 1404 01:51
اقای فردوسی! امیدوارم یه روزی ببینمت و محکم بغلت کنم و لپت رو حتما ماچ کنم که انقدر ذهن جالبی داشتی..نفس ادم در سینه ش حبس میشه وقتی جنگ ها رو شرح دادی. … پ.ن: احساس میکنم عاشق فردوسی شدم! البته بعد از جلال الدین جون. بعله پس چی! گود نایت چون دارم بیهوش میشم.
-
با تشکر
جمعه 5 اردیبهشت 1404 01:25
جنگلِ اینسری ۱۰ از ۱۰ :) جنگلش زنده بود.مثل اون یکی که عید رفتم نبود؛اه اه. تازه صدای اواز خوندنِ پرنده هاش هم فرق میکرد! دقت کردید؟پرنده های هر جنگلی،یه مدلی میخونن! اگر دقت نکردید،این بار دقت کنید حتما :))) من و نسیم،یه عااالمه خندیدیم..یه عااالمه مدیتیشن کردیم و چیل کردیم.غذا درست کردیم،جنگل رو گشت زدیم،درختا رو...
-
نازک دل
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 01:15
خب اونجایی که سپاه تورانیان،به خون خواهیِ سَلم و تور و به فرماندهیِ افراسیاب به ایران حمله میکنه و قباد،پسر کاوه ی آهنگر رو میکشه و نوذر پسر منوچهر شاه،یاد حرفای پدرش موقع مرگ میفته و نا امید میشه و این وسط سام هم میمیره و زال.درگیر غم و اندوهِ از دست دادن پدرش میشه و در نهایت،سپاه ایران،در مقابل سپاه تورانیان شکست...
-
شرح حال
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 01:09
اومدم یه خبر مهم بنویسم و برم. بالاخره آقای زال زر یا دَستان(من از این لقب یا اسمش بیشتر خوشم میاد)،پس از نامه بازی های زیاد با پدرش(سام) و منوچهر شاه و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پا فشاری های بی امانش به خواستنِ رودابه،با رودابه جون ازدواج کرد و رسیدیم به روز به دنیا اومدنِ رستم خان.بله! اقای رستمِ دستان که معرف...
-
چه وضعشه!
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 20:21
چوب فرشته ی مهربونِ سیندرلا رو میخوام :( بشینم روی تختم و از دور به وسایلم بگم بیبیدی با بیدی بوووو و بعد،همه ی وسایلم مستقیم پاشَن برن سر جاشون.. اما حیف و صد حیف.