صبح ها که بیدار میشم،قبل از این که چشمم رو باز کنم،چک میکنم و یکم سر جام وول میخورم تا ببینم کمرم چطوره.بعدشم دعا میکنم که امروز خوب باشه و بعد چشمم رو باز میکنم.
رفتم دوش گرفتم.از همون دوش های یواش و طولانی که سیستم عصبیم رو آروم میکنه.موهام رو با اون سر شورِ بامزه ی انار،یواش یواش شستم؛خیلی ملایم بهشون ماسک مو زدم.با شامپوی چشم،چشمام رو شستم،دندونام رو مسواک زدم و صورتم رو با فوم جدیدی که هفته ی پیش خریده بودم شستم.اسکراب جدیدی که مامان برام خریده بود رو استفاده کردم و به دونه هاش که دست میزدم،یاد شن های جنوب میفتادم..(چقدر دلم برای جنوب تنگ شده.)حالا پوستم نرمه و بوی قهوه میدم.هی دستمو میارم بالا و بوش میکنم :))))))
آهنگای ملایمی که «الف» برام فرستاده رو پلی کردم.چون باعث میشه احساس سبکی بهم دست بده.اون شب که بهش گفتم استرس دارم،گفت وایستا الان برات چندتا موزیک ملایم میفرستم که حالت بهتر بشه. اسم اینی که دارم گوش میدم soothing drops ئه..
حالا حوله رو پیچیدم دور موهام و خودم رفتم زیر پتو.چون مهمونا گرمشونه و کولر روشنه.
روی تخت مامان دراز کشیدم و دارم خدا رو شکر میکنم.بابت یه عالمه چیز.
یه بغض موذی همش میاد تا بالای گلوم و میخواد که حالمو بد کنه.ولی اجازه نمیدم بهش.نمیخوام گریه کنم الان.
نمیخوام دوباره اون اضطراب ها،اون سیاهی ها،اون حال بدیا و اون چاهی که توش افتاده بودم رو تجربه کنم.اجازه نمیدم هیچ چیزی باعثش بشه.چون نمیخوام دوباره برم پیش روانپزشکم و قرص بخورم.چون روانپزشکم جلسه ی اخر بهم گفت که ببین گلی!برین مپت رو ببین چقدر فرق کرده با روز اول..تو الان خوبی ولی یادت باشه اضطرابِ تو ،همیشه حاضر و آماده س که وارد بشه.کارایی که تمرین کردیم و چیزایی که یاد گرفتیم رو هیچوقت یادت نره.
و من هرروز دارم تمرین میکنم.تمرین میکنم تا دوباره دنیام خاکستری و سیاه نشه :( هرروز تمرین میکنم تا دنیای رنگارنگم رو حفظ کنم و حتی یه رنگ تازه بپاشم به دنیام.
الان که به اینجای نوشته م رسیدم،حالم خیلی بهتره.فقط باید از جام پاشم چون دراز کشیدن زیاد،کمر خانوم رو شاکی میکنه!باید فعالیت هام رو مدام تغییر بدم.
.
امیدوارم شما هم خوب باشین.سالم باشین و امیدوار.
خب..
دومین و آخرین آمپول برای کمر نازنینم رو هم زدم.جاش خیلی درد میکنه :( خانومه خیلی بد آمپول زد! عین کلاه قرمزی..دیدین چجوری آمپول میزنه؟میگه نفس عمیییق،نفس عمیییق،زااارت سوزن رو فرو میکنه در باسنِ طرف :دی این خانومه هم الگوش کلاه قرمزی بود به گمونم.
الان کمرم خیلی بهتره خداروشکر.وای واقعا خداروشکر..احساس عادی بودن میکنم.میمونه قرصام و استراحتی که دوباره تا اخر هفته به خودم میدم و اصلا رانندگی نمیکنم.
این پست رو وقتی داشتم مینوشتم،ساعت ۱۲ بود و الان ۳. از اونموقع،پان اومد توی اتاق و درمورد یه عاااالمه چیز با هم حرف زدیم.دارم از خواب بیهوش میشم.
شب بخیر و بوس.
احساس میکنم مغزم رو دارم از دست میدم.
خوشحالم که آدما خونمونن.چون جاشون امنه.
اما غم زیادی دارم..احساس میکنم همه چیزم رو از دست دادم.احساس میکنم که خیلی تنهام و هیچکسی رو ندارم که براش کوچولو بشم و مچاله بشم توی بغلش و اون،نازنازی و بوس بوسیم کنه.خب واقعیت هم اینه که ندارم همچین کسی رو.شاید اگر مهمونامون نبودن،میرفتم توی اتاقم و بلند بلند گریه میکردم.
نمیدونم چرا انقدر گریه دارم امروز.کجا برم گریه کنم؟پیش کی برم گریه کنم؟منی که گریه کردن برام خیلی سخته..
شایدم نباید اون آهنگای غمگینی که تهه گوشیم بودن رو گوش میدادم.
دلم میخواد مغزمو خاموش کنم.
اون اضطراب لعنتی دوباره برگشت.
زهرمار.
کاشکی الان قبلا بود.
با همه ی اون آدمایی که خیلی دوسشون دارم،داشتیم میرفتیم سمت ساحل مورد علاقه ی من و در حالی که هرکدوم یه نوشیدنی توی دستمون بود،راننده آهنگ مورد علاقه ش رو پلی میکرد و ازمون میخواست که باهاش همخوانی کنیم و منم در حالی که شیشه ی پنجره رو داده بودم پایین و باد موهام رو درهم و برهم میکرد،دستم رو توی هوا تکون میدادم و همزمان با بقیه،میخوندم:
دریا دریا دریا
من با تموم دردام
ارزو میکنم کاشکی دوباره فردا
عشقمو ببینم کنار موجا
دلم برای اون روز،اون لحظه،اون ادما،اون جنگل و اون دریا خیلی تنگ شده.
حالا دیگه هیچی شبیه قبل نیست.هیچکدوم از اون آدما اینجا نیستن و هرکدوم یه وری از دنیان..
حالا دیگه هیچی شبیه قبل نیست و نمیتونیم اخر هفته رو بچینیم و بریم سفر.
حالا خیلی غمگینم و بغضم ترکید.
دوتا کتاب تموم کردم و یه عالمه وبلاگ خوندم! از بی اینترنتی دارم خل میشم.خل که شدم! دارم چِل میشم.
امروز کمرم خیلی بهتره خداروشکر.ولی شب باید برم آمپولم رو بزنم.چون ضد التهابه و این هم آخریشه.به نظرم بزنم و خیالم راحت بشه.امشب هم همگی میریم پیاده روی.امشب دیگه بهشون جوین میشم ایشالا :)
حوصلم خیلی سر رفته و دلم میخواد فریاد بزنم.
:(((((