اضطراب زیادی رو تحمل میکنم این روزها.
موج ها یکی پس از دیگری میان و ما گاهی ازشون عبور میکنیم و گاهی هم ما رو محکم میکوبونن به صخره ها..اونوقته که گیج میشیم و لحظاتی رو باید مکث کنیم تا دوباره به خودمون بیایم و ادامه بدیم..
میدونم که هرچی پیش بیاد خیره…
خدای من..
خدای خوب و عزیزِ من..
تو بخواه برام.
من راضی ام به هر آنچه تو میخواهی..
چون هر آنچه تو بخواهی،خِیر است.
شکر و الهی شکر.
شب بخیر.
دلم میخواست الان ظرفای شام رو داشتیم جمع میکردیم..
من میرفتم کم کم برای خواب حاضر میشدم و میگفتم نمیای؟و میگفتی الان میام جونِ من..
بعد هی میچرخیدی توی خونه..میچرخیدی و یکسری کارایی که به نظر من بیخودیَن رو انجام میدادی :دی
آب میخوردی و میومدی یه لیوان آب میذاشتی بغل تخت برای خودت..اگر لیوان اب کنار من نبود،یا ازم میپرسیدی برات آب بیارم؟یا میاوردی و میذاشتیش بغل تخت..
دوباره میرفتی و میشنیدم که از اشپزخونه یه صداهایی میاد..اگر تابستون باشه،یه ظرف هندونه میاری و اگر نه،میوه های دیگه..شبای تابستون،ازم میپرسی هندونه میخوری بیارم؟ و من با ذوق میگم با گلاب؟با همون حالت قشنگت چشمات رو ذوق زده میکنی و میگی اره..ظرف هندونه رو میاری و همینطوری که نشستیم و پاهامون رو دراز کردیم،میبینم که یه چنگال کوچولو برای من آوردی و برای خودت،چاقو! بهت میگم قشنگ تر نیست تو هم چنگال داشتی؟چاقو رو میگیری جلوی صورتت و یکم نگاش میکنی،بعدش میگی اخه حال میده..و من تو رو میبینم که انگار ۷ سالته! دلم برات آب میشه که هندونه رو با چاقو خوردن بهت حال میده..بهت لبخند میزنم و میگم باشه،پس حداقل مراقب زبونت باش..
دلم میخواست الان بهت میگفتم بوس شب بخیرم رو بده تا بخوابم..بعد منو میکشیدی توی بغلت،بوسم میکردی و بهم شب بخیر میگفتی.یکم که میگذشت،یه قسمتی از شونه م رو نشون میدادم و میگفتم اینجا..اینجام بوس میخواد.میخندیدی و بوسم میکردی و بعدشم میگفتی قربونش برم اینجاش بوس میخواد. یکم بعدش،احتمالا یه چیزایی یادم میاد و میخوام حرف بزنم که یاداوری میکنی بخواب توروخدا الان خوابت میپره بیچاره میشیم..
عزیزِ خوبم..
کاشکی زودتر فردا تمام شود.
شب بخیر.