-
نمیفهمم
دوشنبه 16 شهریور 1405 00:02
چند دقیقه مونده بود کلاس نقاشیم شروع بشه که تلفن بابا زنگ خورد. هی صداش متعجب تر میشد و آخرش گفت چیییی؟شوخی نکن!!نمیفهمم چی میگی!!یعنی چی؟کِی؟ متعجب رو کردم به مامان و گفتم داره با کی حرف میزنه؟کله ش رو آروم به عقب تکون داد و گفت هیچی؛غریبه س! تا این که بابا گوشی رو قطع کرد و بهت زده گفت رهی فوت کرد.. باورم نمیشد!!!...
-
وسط روزی!
یکشنبه 15 شهریور 1405 10:09
من که از اول میدونستم دنیای من و اقای میم،از همدیگه خیلی جداست و خیلی تفاوت های زیادی بینمون وجود داره..حالا خانواده های بسیار متفاوتی که هرکدوم توش بزرگ شدیم بماند! اما دیشب از لابلای حرفاش یسری چیزا رو متوجه شدم و اونم این بود که اونم میدونه چقدر فرق داریم و احتمالاً حرکت خاصی نزنه.پس من هم ارتباطم رو در حد نرمال...
-
روزای بد
سهشنبه 10 شهریور 1405 23:17
شب که میشه منتظرم تا آقای میم به یه بهانه ای استوریم رو ریپلای بزنه :دی دروغ چرا؟هم بد اخلاق جوابشو میدم هم سرد..خب چون اعتماد ندارم و اعتماد کردن خیلی سخت شده برام. دیشب از دست خانواده ی بابا گریه م گرفت و وقتی اومدم خونه،وایستادم به نماز خوندن و همین که ایستادم،اشکام شروع کردن به ریختن..چون عمه ی عوضیم خیلی دلمو...
-
نیشت رو ببند
دوشنبه 9 شهریور 1405 01:19
احساس میکنم استادِ اینم که دستی دستی خودمو بندازم تو هچل! دیشب تا ساعت ۳ صبح با اقای میم چت میکردم و نیشم تا بناگوش باز بود.. میدونم که دارم کار احمقانه ای میکنم..ولی بهم کیف میده :دی داستان از این قراره که دیشب من،طبق معمول که نمیدونستم چی باید در جواب بعضی حرفا بگم،از ایموجیِ دختری که چوب دستی نابیناها دستشه و داره...
-
بگذر دیگه
پنجشنبه 5 شهریور 1405 22:34
اونقدر حالم بد بود که ۵ صبح به تراپیستم گفتم جلسمون رو کنسل کنیم چون تا الان خوابم نبرده..یه اضطراب عجیبی هم دارم که تا حدودی میدونم چیه.. دوست داشتم مثل قبل باشه همه چی..باشگاهمو برم،کلاس دو رو برم،کارام رو بکنم..ایش همه چی بد شده.
-
ایش
پنجشنبه 5 شهریور 1405 00:30
حس میکنم افتادم توی تله ی اقای میم :) یعنی این که قبلا من دیر به دیر جوابش رو میدادم،حالا برعکسش شده..و این برام عجیبه! ولش کن..من که گرفتم کلاً میوتش کردم :دی فردا تراپی دارم و دلم میخواد نرم..چون حرف زدن درمورد موضوعی که برای فردا انتخاب کردم،وحشتِ روزامه..اونقدر ازش وحشت دارم که ضربان قلبم به حالت عادیش نمیزنه!...
-
ماجرای اقای میم
سهشنبه 3 شهریور 1405 22:54
من اقای میم رو چندباری دیدم.توی مراسمات مادربزرگم.از نزدیک ترین فاصله.هم خونه،هم سر خاک،هم برای شم که توی تالار بودیم..اما چون قبلا بهش گفته بودم که اگر ببینمت نمیشناسمت،پس سلام هم بهش نکردم..البته پیش هم نیومد!ولی خب به هرحال.. اتفاقا بعد از اون شب،اومد دایرکتم. بذار تعرییف کنم. مراسم ختم مادربزرگم بود و ما بعد از...
-
وا!
پنجشنبه 29 مرداد 1405 01:15
من از اقای میم با اونهمه ادعایی که میکنه برای دوست داشتن من انتظار داشتم که الان توی دایرکتم یه چیزی میگفت.. البته با اون جواب های سرد و بی روحی که من بهش میدم و اون بی محلی هایی که بهش میکنم،حق داره. اما خب منظورم از این که انتظار داشتم یه چیزی بگه،یه جیز دیگه ست که نمیتونم توضیح بدم چون از خواب دارم میمیرم.. امروز...
-
جماعت عوضی
چهارشنبه 28 مرداد 1405 00:54
مادربزرگم فوت کرد. مامانِ بابام.همونی که خیلی هم دوستش نداشتم.اما گریه کردم وقتی دیدم روی تخت،بی جون افتاده.. بابام برای کار واجبی دیشب ساعت ۳ با شوهرخاله هام رفتن رشت و وقتی امشب خبر رو بهش دادن،سریع راه افتادن.اما هنوز نرسیدن. خانواده ی بابام،واقعا خانواده ی آشغال و بدجنسی هستن.. جو گرفته بودن و یک ساعت بعد از فوت...
-
گزارش روز
دوشنبه 26 مرداد 1405 22:26
پولم هنوز به ساعته نمیرسه! قیمتشو هی میرم چک میکنم و زده ۶۶ تومن.. من خیلی زور بزنم بتونم نزدیک به ۵۰ تومنش رو جمع کنم..ایییش. واقعا از تهه دلم ساعت مد نظرم رو میخوام و اتفاقا لازمش هم دارم! حالا ولش کن.. درمورد رفتن یا نرفتن به سیستان با تراپیستم حرف زدم و دودلیم رو مطرح کردم!و از دل این قضیه رسیدیم به یه چیزی که همه...
-
مسخره بازی
شنبه 24 مرداد 1405 11:59
مدرسمون گفته بود که ستاد برای معلمای تمام واحد ها دوره ی هوش مضنوعی گذاشته!منم که عشق یادگیری!خوشحال که اخ جون بریم چیزای جدید یاد بگیریم.. الان یک ساعت از کلاس گذشته و تنها چیزی که یارو یاد داده یسری چیزای بیسیک و ساخت عکس بوده!یعنی همین واقعا :| خب اینو منم میتونستم یاد بدم که..مسخره بازی!! تازه سالنش خیلی هم گرم و...
-
قبل از خواب
جمعه 23 مرداد 1405 22:54
امشب رسیدم خونه. با یه عالمه تجربه ی جدید از این سفر. اون یکی معلمی که قرار بود همراه همدیگه بریم روستا براش کاری پیش اومده و نمیاد.گویا خودم باید برم. یکم نگرانم و هنوز وسایلم رو هم جمع نکردم!حتی بلیط قطار هم نخریدم.. یه عالمه چیز میخواستم بنویسما یادم رفت!انقدر که خوابم میاد.. فردا مدرسه برامون کلاس هوش مصنوعی...
-
چطور؟
پنجشنبه 22 مرداد 1405 11:47
عاشق سادگی ام.. عاشق معمولی بودنم. عاشق کک و مک داشتن روی صورتمم.. عاشق پوشیدن پیراهن تالشی ام.. عاشق بوی گا و گوسفندم.. عاشق کار کردنم..عاشق غذا پختنم.. عاشق سبزی کاشتن و برداشتنم.. شاید خنده دار باشه اما عاشق سختی کشیدنم! عاشق امکاناتِ معمولیِ زندگی ام..حتی عاشق اینم که توی خونه ی خودمون توی روستا باشم و حتی وسط...
-
همیشگی ترین
پنجشنبه 22 مرداد 1405 11:42
من از زندگی شهری متنفرم. نه این که تحت تاثیر فضای مجازی باشم و اینو بگم..از بچگی متنفر بودم.از همون موقع که میرفتیم روستای خودمون توی شمال،حالم بهم میخورد از این که برگردم به شهر.. از شهر و درگیری ها و اداهاش اصلا خوشم نمیاد.. دلم میخواد برم..و اینبار دیگه یک مِیل نیست!یک خواسته س!یک هدفه.. اما هنوز نمیدونم چجوری.....
-
آرزوی اصلی زندگیم
سهشنبه 20 مرداد 1405 23:12
سلام. ساعت ۲۳:۰۸ روز سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵. از سردرد و خواب دارم میمیرم. اما مینویسم که اینجا بمونه. امشب جلسه ی نهایی رو داشتم و در کمال ناباوری،به عنوان معلم داوطلب انتخاب شدم که برم به یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان و به مدت ۲۰ روز اونجا زندگی کنم و معلمشون باشم. حتی الان هم که مینویسم بغض میکنم. نوشتم در عین...
-
لحظات پایانی
سهشنبه 20 مرداد 1405 19:40
ساعت ۸ جلسه دارم.، برای همون آرزویی که گفتم داره برآورده میشه. از استرس دل و روده م داره به هم میپیچه..همش میگم نکنه خواب باشه؟نکنه اینطوری بشه؟نکنه رد بشم؟ از هیجان نزدیکه که بالا بیارم.. حالا این وسط هم از صبح گلو درد دارم و کلافه شدم. این به درک مهم نیست.. دعا کنین جلسه م خوب پیش بره و صحبت های نهایی رو داشته...
-
ارزوی همه ی زندگیم
سهشنبه 20 مرداد 1405 10:57
دیروز خوشحال کننده ترین خبر زندگیم بهم رسید. چیزی که در اونج نا امیدی فرمش رو پر کرده بودم و بعد از گذشت یه ماه و نیم،دیروز موقع پیاده شدن از ماشین با خودم فکر کردم ای بابا!منو که انتخاب نکردن..حتما مهارت هام به درد نمیخورده. دیروز که گوشیم زنگ خورد،اونقدر خوشحال شدم که خونه رو دور میزدم و گریه میکردم و از خودم ویدیو...
-
چه وضعیه
یکشنبه 18 مرداد 1405 21:49
ساعتی که میخوام بخرم گرونه..نمیدونم شایدم برای خیلیا گرون نباشه!اما برای من و جیبم گرونه فعلا :دی بین ۶۰ تا ۷۰ تومنه. پس بنا بر این باید خیلی بیشتر کار کنم و خیلی کم تر خرج! درواقع خیلی خیلی کم تر خرج کنم :دی و یه مدتی پولامو جمع کنم تا بخرمش.ولی نمیدونم اصلا بتونم یا نه خب :( مگه من چقدر درآمد دارم! مامان یکی از...
-
اه اه عوق
شنبه 17 مرداد 1405 10:00
از آدمای متوقع خیلی بدم میاد ^^ حالا بعدا توضیح میدم!
-
رکورد جدید
شنبه 17 مرداد 1405 08:51
دیشب به سمانه گفتم فردا میخوام برم بدوم؛نظرته جفتمون با هم قرار بذاریم که صبح این کار رو انجام بدیم؟ آخه احساس کردم اینطوری متعهد تریم احتمالا.. خیلییی خوشحال شد و گفت من صبح بیدار شدم مسیج میدم که البته نداد :دی ولی من چون قرار گذاشته بودیم،صبح خودمو با چک و لگد از تخت کشوندم پایین چون دلم میخواست بخوابم و همش با...
-
زانو جون
چهارشنبه 14 مرداد 1405 19:30
هِلوووووو.. :) صبح ها یا 4 بیدار میشم یا 5:30 . یه روزایی هم مثل شنبه ها میتونم بیشتر بخوابم.مثلا تا 9. شاید فکر کنید از این که ساعت 4 بیدار میشم ناراضی ام؟باید عرض کنم خدمتتون که خییییر!روزایی که ساعت 4 بیدار میشم،ساعت گوشیم اولین زنگش رو که میزنه،از جا با لبخند بیدار میشم و از پنجره ی اتاقم اسمون رو نگاه میکنم و توی...
-
اکلیل بارون
دوشنبه 29 تیر 1405 23:05
میخواستم توی دفترم بنویسم ولی دستام واقعا جون ندارن که خودکارم رو بگیرم توی دستم. کلاسم ساعت 9/30 تموم شد. وسط کلاس با شاگردم بودم که وویس سوپروایزر مدرسه رو باز کردم و اعصابم خورد شد!حوصله ندارم بنویسم چرا..بعد از کلاسم سریع به شربت زنگ زدم و تند تند شروع کردم قضیه رو تعریف کردن و اونقدر حرص خوردم که پشتم داشت تیر...
-
تند تند
دوشنبه 29 تیر 1405 20:20
دارم از خواب بیهوش میشم و تازه منتظرم شاگردم انلاین بشه برای کلاسش!کلاسمون ساعت 6/30 بود اما برقا رفته بود و نت هم درنتیجه ش میره!تازه جدیدا آب هم همزمان قطع میشه که بیشتر کیف کنیم و لذت ببریم از زندگی.. بعد از مدرسه بدو بدو رفتم باشگاه و اونقدر برنامه ی این ماهم سنگینه که نمیتونم دستمو بلند کنم. اما بعد از باشگاه یه...
-
از هر دری سخنی
دوشنبه 29 تیر 1405 00:35
فکرکن حالم چجوریه که حوصله ی تماشای بازی فینال رو ندارم..فقط بین دو نیمه رفتم شکیرا خوشگله رو دیدم و لبخند اومد به لبم. قبل از این که وبلاگمو باز کنم یه عالمه حرف داشتم که بنویسم!ولی الان یادم نمیاد.. خب یکی از دلایلش اینه که بدم میاد از این که با گوشی پست بذارم..اصلا حوصله ی نوشتن توی گوشی رو ندارم. امشب درحالی که...
-
غم زیاد
چهارشنبه 24 تیر 1405 23:07
توی یکی از اتاقای خونه ی مادربزرگمم.یعنی مامانِ بابام. این روزا حالش اصلا خوب نیست..زمین گیر شده و از لاغری،قابل تشخیص نیست.ریه ش آب آورده و به سختی غذا میخوره.. راستش این ادم رو خیلی دوسش نداشتم.چون همیشه بابام رو اذیت میکرد و توقعات بی جا ازش داشت.. دروغ چرا؟ولی وقتی میبینمش دلم خیلی براش میسوزه..وقتی توی این حال...
-
خوشبختی/دلتنگی
دوشنبه 15 تیر 1405 22:21
ای وااای :))))) وبلاگ نااازنین و خوشگلم! اونقدر دلم برات تنگ شده بود که دو سه باری خوابت رو دیدم..مثلا خواب دیدم که وارد گوگل شدم،سرچ کردم و دارم اینجا مینویسم. وای چقدر خوشحالم که الان میتونم خوابم رو زندگی کنم! خب حالا وقتشه به دوستای وبلاگیم سر بزنم ببینم در چه حالن!
-
فرصت طلایی
شنبه 23 اسفند 1404 03:33
ساعت خوابم داره میرسه به ۴ صبح! آفرین جغد شب زنده دارِ عزیز..این فرصتی بود که در همه ی ادوار زندگیت هیچوقت نداشتیش و حالا سر از پا نمیشناسی و داری با دمت گردو میشکنی!(شاید با خودتون بگید مگه جغد دم داره؟اما خب جمله ی بهتری که بتونم معنا رو برسونم پیدا نکردم) :دی خواب چیه اصن؟ مگه آدمیزاد به خواب هم احتیاج داره؟ مغز تو...
-
خانوم تولدیان
جمعه 22 اسفند 1404 15:52
خب توی خونه ی ما رسم اینه که کسی که تولدشه،از یک روز قبل از تولدش تا آخرین ثانیه ی روز تولدش،رئیسه :دی یعنی هرچی اون بگه میشه و همه در خدمتشن..خیلی کیف میده :دی مثلا امروز قبل از ناهار هرچی غر زدم کسی هیچی نگفت و تازه قربون صدقمم رفتن چون تولدمه بهرحال :دی یا سر ناهار به انار میگفتم واسم دوغ بریز!گفت خودت دست نداری...
-
شخماتیک
جمعه 22 اسفند 1404 01:28
نشسته بودیم که یهویی مامان گفت دقت کردی از وقتی فلانی توی زندگیت نیست،حتی سردردت هم کم تره؟من مطمئنم ریزش موهات هم بخاطر این بود که حال خوبی نداشتی. بعد یهویی به خودم اومدم و دیدم واو! راست میگه! من اصلا مدتهاست سردرد ندارم!اون یک ماهِ آخرِ کذایی،همش حالم بد بود! ایش..چه بهتر که نیست دیگه.حتی یادم نمیاد چند وقت از اون...
-
تکرار مکررات
چهارشنبه 20 اسفند 1404 23:38
مردها واقعا نا امیدم میکنند. امشب برای پری نوشتم: تا اطلاع ثانوی از مردها دور بمانید.