-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1405 00:04
روزها رو شب میکنم به عشق خوندن رمان جدیدی که دستمه..
-
آبان جون
جمعه 1 آبان 1405 13:27
چیزای کوچیک حالم رو خیلی خوب میکنه..مثلا امروز اولِ آبانه و هوا پاییزی تر شده. بعد از 12 روز،شایدم یکم بیشتر،سردردم بهتر شده. سرمی که دیروز زدم حالم رو خیلی بهتر کرد. البته اگر دوباره مراقب لایف استایلم نباشه به فنا میرم.. حالا دفتر برنامه ریزیم رو برداشتم و میخوام برای 13 روزی که وقت دارم،برنامه ریزی کنم و از همین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1405 01:58
این دفعه از همیشه طولانی تر شده! قبلا هم این حالت ها و این رفتارها بود..اما این بار طولانی تر از همیشه ست.. دروغ چرا؟هم خوشحالم و لذت میبرم و هم میترسم. نمیدونم..خیلی گیجم..اونقدر ذهنم درگیره که دو هفته س سردرد امونم رو بریده. اه نمیدونم چی میشه.. خدا جون..خیر باشه لطفا.
-
نکبت
سهشنبه 28 مهر 1405 23:49
نه تنها دلم رو با حرفاش میشکنه بلکه طلبکار هم میشه و باهام تند رفتار میکنه.. انقدر دلم از حرفش شکست که اشکام گوله گوله میریزن..اما از تهه دلم دعا کردم چیزیش نشه ولی کاشکی یکم قلبش رقیق زبونش نرم بود..اخه هربار که اینطوری دلم بشکنه،طرف بعدش یه چیزیش میشه. ولی واقعا ازش بدم میاد..خیلی هم بدم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1405 19:02
در مسیری دارم قرار میگیرم یا شاید هم قرار گرفتم که خیلی سخته.. توی این مسیر خیلی تنهام.خیلی تنها تر از اون چه بشه تصور کرد.انگار که جلوی یک عالمه آدم باید وایستم..یا انگاری که خلاف جهت رودخونه دارم حرکت میکنم.. مثلا همین الان توی فروشگاه،رفتاری از خاله م و مامانم نسبت به خودم دیدم که دو دقیقه ی بعدش گرمای مغازه رو...
-
خیر است
یکشنبه 19 مهر 1405 21:55
یه پستی نوشتم و قبل از این که منتشرش کنم،پاکش کردم.. چون چیزهایی در من تغییر کرده یا بهتر بگم در حالِ تغییره که صدایی توی گوشم بهم نهیب زد و حواسم جلب شد که بهتره پستش نکنم. نه برای این که مضمون خاصی داشت..برای این که سعی بر درک ِدیگران داشتم :) از مسیری که توش قرار گرفتم پر از شور و شعفم..امیدوارم که در ادامه هم...
-
پایان ماجرای اقای میم
یکشنبه 19 مهر 1405 15:50
نیم ساعت زودتر رسیدم و تا کلاس بعدیم بخواد شروع بشه توی ماشین منتظر میشینم.. به آقای میم گفتم نه و جواب منفیم رو اعلام کردم.چون دفعه ی دومی که همدیگه رو دیدیم،متوجه شدم که خیلی خیلی فرق داریم با همدیگه و حتی حرف های مشترکمون چیزی نزدیک به صفره..بعد یسری چیزا درمورد توقعاتش از زن و زندگی و اینا گفت که من اصلا خوشم...
-
پایان دوستی :(
چهارشنبه 15 مهر 1405 00:21
از ادمهایی که همش باید مراقب باشی که باهاشون چجوری حرف میزنی و هی بسنجی که این الان ممکنه ناراحتش کنه یا نه خوشم نمیاد! آدم هایی که سنشون زیاده اماهنوز نمیتونن بیان و مسألشون رو بگن که چه چیزی ناراحتشون کرده و عین بچه کوچولوها از گروه لفت میدن و رفتارای اینجوری دارن که اصلا خوشم نمیاد! مثل همین خانوم پرستار که رفتار...
-
آپدیت میم
یکشنبه 12 مهر 1405 23:33
یکی توی پیام های وبلاگم برام نوشته بود«شاید قسمتت همین آقای میم باشه» نمیدونم واقعا!شاید! شاید هم نه! میدونی چیه؟من گارد دارم..چون نمیخوام تبدیل به رابطه ی عاطفی بشه و روی شناختم تاثیر بذاره.اما امروز خیلی با تراپیستم حرف زدیم و بررسی کردیم..در نهایت متوجه شدم که اگر دلم میخواد،گاردم رو بیارم پایین و بذارم یه صمیمیتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مهر 1405 01:45
آقای میم اونقدر بالا و پایین رفت و به این در و اون در زد تا قرار شد فکرامو بکنم..فکرامو کردم و بهش گفتم باشه یه بار همدیگه رو بینیم.البته قبلش با بابا حسابی مشورت کردم و از مامان هم نظرش رو پرسیدم.اونا هم موافق بودن که یه بار ملاقاتش کنم. امروز همدیگه رو دیدیم و اصلا حس بدی نداشتم بهش! برام یه دسته گل بزرگ خریده بود...
-
بالاخره
شنبه 4 مهر 1405 10:06
اگه تراپی نمیرفتم و زخم های کودکیم تا حد زیادی التیام نگرفته بود،الان که ازم رو برگردوند،آنچنان به هم میریختم که انگار دنیا روی سرم آوار شده! ولی الان که رو ازم برگردوند،اون حالتی نشدم..درسته پرت شدم توی دنیای کودکیم و یهو انگار همه ی اون روزایی که ازم رو بر میگردوند از جلوی چشمم گذر کردن،اما چند لحظه مکث کردم و با...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1405 02:39
فردا مراسمه و به رسمِ خانواده ی پدریم،فامیل های نزدیکشون میان خونشون یه سر.. امیدوارم که میم هم بیاد..که البته خیلی بعید میدونم. حالا بعداً میگم چرا امیدوارم بیاد.چون یه دلیلی پشتش دارم! تا الان داشتیم حلواها رو به دستور خانومِ جلیِ رو مخ روبان پیچی میکردیم.. راستی امشب با خانوم جلی یه بگو مگویی هم کردیم که البته اخرش...
-
پیچ در پیچ
سهشنبه 31 شهریور 1405 01:50
خب! عالی شد! -_- حالا دوتا آقای میم توی زندگیم هست.یکیش ایرانه و اون یکیش خارج از ایران. یکیشون واضحاً بهم ابراز علاقه کرده و خواسته ش کاملاً مشخصه،یکیشون از سوالایی که میپرسه مشخصه که در تلاشه که همدیگه رو بیشتر بشناسیم و بهم علاقه هم داره تا حدودی.. این وسط منم که دارم گیج میشم! به اقای میم که ایرانه،گفتم بهم فرصت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 شهریور 1405 07:40
نشستیم داریم با همکارا صبحانه میخوریم.. یه حرفایی دارن سر میز میزنن که باورم نمیشه انقدر سطحی و مزخرفن کاش سریع تر تموم بشه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 شهریور 1405 00:20
داره از آقای میم خوشم میاد.. واضحاً میدونم یسری تفاوت های اساسی داریم! اما داره ازش خوشم میاد..مخصوصا که امشب تحصیلات و سطح سوادش به چشمم اومد. کاش انقدر هر بار ابلهانه از دیدن سطح سواد یه آدم خر نشم.. خودم هم بدبین شدم البته و اینو حس میکنم.. اما یه جاهایی حس میکنم حرفاش متناقض میشه!یه جاهایی خوشم میاد از حرفاش.....
-
چندش
شنبه 21 شهریور 1405 02:03
معمولا،مخصوصا اخیرا حرف نمیزنم درمورد خودم با کسی.. لزومی نمیبینم اخه! ولی امشب یه موضوعی رو به یکی گفتم..اصلا هم موضوع خاصی نبود و چون پرسید،گفتم..ولی به محض گفتن،با جمله ی مزخرفِ بعدیش،پشیمونم کرد! واقعا حالمو بهم میزنه ارتباط با ادما یه وقتایی! اه اه. شب بخیر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 شهریور 1405 03:46
آقای میم عزیز! حرفات خیلی قشنگه..اما چه سود که همش حرفه. و یک الگوی تکراری،دوباره داره تکرار میشه.. به خودش هم اینو گفتم البته که من باور ندارم. اما بهم گفت من اصلا نمیخوام تو اذیت بشی و گفت از دور تماشات میکنم. نمیدونم آخر این داستان به کجا برسه اما یکم میترسم. صبح شد دیگه!بکپ! شب بخیر.
-
نمیفهمم
دوشنبه 16 شهریور 1405 00:02
چند دقیقه مونده بود کلاس نقاشیم شروع بشه که تلفن بابا زنگ خورد. هی صداش متعجب تر میشد و آخرش گفت چیییی؟شوخی نکن!!نمیفهمم چی میگی!!یعنی چی؟کِی؟ متعجب رو کردم به مامان و گفتم داره با کی حرف میزنه؟کله ش رو آروم به عقب تکون داد و گفت هیچی؛غریبه س! تا این که بابا گوشی رو قطع کرد و بهت زده گفت رهی فوت کرد.. باورم نمیشد!!!...
-
وسط روزی!
یکشنبه 15 شهریور 1405 10:09
من که از اول میدونستم دنیای من و اقای میم،از همدیگه خیلی جداست و خیلی تفاوت های زیادی بینمون وجود داره..حالا خانواده های بسیار متفاوتی که هرکدوم توش بزرگ شدیم بماند! اما دیشب از لابلای حرفاش یسری چیزا رو متوجه شدم و اونم این بود که اونم میدونه چقدر فرق داریم و احتمالاً حرکت خاصی نزنه.پس من هم ارتباطم رو در حد نرمال...
-
روزای بد
سهشنبه 10 شهریور 1405 23:17
شب که میشه منتظرم تا آقای میم به یه بهانه ای استوریم رو ریپلای بزنه :دی دروغ چرا؟هم بد اخلاق جوابشو میدم هم سرد..خب چون اعتماد ندارم و اعتماد کردن خیلی سخت شده برام. دیشب از دست خانواده ی بابا گریه م گرفت و وقتی اومدم خونه،وایستادم به نماز خوندن و همین که ایستادم،اشکام شروع کردن به ریختن..چون عمه ی عوضیم خیلی دلمو...
-
نیشت رو ببند
دوشنبه 9 شهریور 1405 01:19
احساس میکنم استادِ اینم که دستی دستی خودمو بندازم تو هچل! دیشب تا ساعت ۳ صبح با اقای میم چت میکردم و نیشم تا بناگوش باز بود.. میدونم که دارم کار احمقانه ای میکنم..ولی بهم کیف میده :دی داستان از این قراره که دیشب من،طبق معمول که نمیدونستم چی باید در جواب بعضی حرفا بگم،از ایموجیِ دختری که چوب دستی نابیناها دستشه و داره...
-
بگذر دیگه
پنجشنبه 5 شهریور 1405 22:34
اونقدر حالم بد بود که ۵ صبح به تراپیستم گفتم جلسمون رو کنسل کنیم چون تا الان خوابم نبرده..یه اضطراب عجیبی هم دارم که تا حدودی میدونم چیه.. دوست داشتم مثل قبل باشه همه چی..باشگاهمو برم،کلاس دو رو برم،کارام رو بکنم..ایش همه چی بد شده.
-
ایش
پنجشنبه 5 شهریور 1405 00:30
حس میکنم افتادم توی تله ی اقای میم :) یعنی این که قبلا من دیر به دیر جوابش رو میدادم،حالا برعکسش شده..و این برام عجیبه! ولش کن..من که گرفتم کلاً میوتش کردم :دی فردا تراپی دارم و دلم میخواد نرم..چون حرف زدن درمورد موضوعی که برای فردا انتخاب کردم،وحشتِ روزامه..اونقدر ازش وحشت دارم که ضربان قلبم به حالت عادیش نمیزنه!...
-
ماجرای اقای میم
سهشنبه 3 شهریور 1405 22:54
من اقای میم رو چندباری دیدم.توی مراسمات مادربزرگم.از نزدیک ترین فاصله.هم خونه،هم سر خاک،هم برای شم که توی تالار بودیم..اما چون قبلا بهش گفته بودم که اگر ببینمت نمیشناسمت،پس سلام هم بهش نکردم..البته پیش هم نیومد!ولی خب به هرحال.. اتفاقا بعد از اون شب،اومد دایرکتم. بذار تعرییف کنم. مراسم ختم مادربزرگم بود و ما بعد از...
-
وا!
پنجشنبه 29 مرداد 1405 01:15
من از اقای میم با اونهمه ادعایی که میکنه برای دوست داشتن من انتظار داشتم که الان توی دایرکتم یه چیزی میگفت.. البته با اون جواب های سرد و بی روحی که من بهش میدم و اون بی محلی هایی که بهش میکنم،حق داره. اما خب منظورم از این که انتظار داشتم یه چیزی بگه،یه جیز دیگه ست که نمیتونم توضیح بدم چون از خواب دارم میمیرم.. امروز...
-
جماعت عوضی
چهارشنبه 28 مرداد 1405 00:54
مادربزرگم فوت کرد. مامانِ بابام.همونی که خیلی هم دوستش نداشتم.اما گریه کردم وقتی دیدم روی تخت،بی جون افتاده.. بابام برای کار واجبی دیشب ساعت ۳ با شوهرخاله هام رفتن رشت و وقتی امشب خبر رو بهش دادن،سریع راه افتادن.اما هنوز نرسیدن. خانواده ی بابام،واقعا خانواده ی آشغال و بدجنسی هستن.. جو گرفته بودن و یک ساعت بعد از فوت...
-
گزارش روز
دوشنبه 26 مرداد 1405 22:26
پولم هنوز به ساعته نمیرسه! قیمتشو هی میرم چک میکنم و زده ۶۶ تومن.. من خیلی زور بزنم بتونم نزدیک به ۵۰ تومنش رو جمع کنم..ایییش. واقعا از تهه دلم ساعت مد نظرم رو میخوام و اتفاقا لازمش هم دارم! حالا ولش کن.. درمورد رفتن یا نرفتن به سیستان با تراپیستم حرف زدم و دودلیم رو مطرح کردم!و از دل این قضیه رسیدیم به یه چیزی که همه...
-
مسخره بازی
شنبه 24 مرداد 1405 11:59
مدرسمون گفته بود که ستاد برای معلمای تمام واحد ها دوره ی هوش مضنوعی گذاشته!منم که عشق یادگیری!خوشحال که اخ جون بریم چیزای جدید یاد بگیریم.. الان یک ساعت از کلاس گذشته و تنها چیزی که یارو یاد داده یسری چیزای بیسیک و ساخت عکس بوده!یعنی همین واقعا :| خب اینو منم میتونستم یاد بدم که..مسخره بازی!! تازه سالنش خیلی هم گرم و...
-
قبل از خواب
جمعه 23 مرداد 1405 22:54
امشب رسیدم خونه. با یه عالمه تجربه ی جدید از این سفر. اون یکی معلمی که قرار بود همراه همدیگه بریم روستا براش کاری پیش اومده و نمیاد.گویا خودم باید برم. یکم نگرانم و هنوز وسایلم رو هم جمع نکردم!حتی بلیط قطار هم نخریدم.. یه عالمه چیز میخواستم بنویسما یادم رفت!انقدر که خوابم میاد.. فردا مدرسه برامون کلاس هوش مصنوعی...
-
چطور؟
پنجشنبه 22 مرداد 1405 11:47
عاشق سادگی ام.. عاشق معمولی بودنم. عاشق کک و مک داشتن روی صورتمم.. عاشق پوشیدن پیراهن تالشی ام.. عاشق بوی گا و گوسفندم.. عاشق کار کردنم..عاشق غذا پختنم.. عاشق سبزی کاشتن و برداشتنم.. شاید خنده دار باشه اما عاشق سختی کشیدنم! عاشق امکاناتِ معمولیِ زندگی ام..حتی عاشق اینم که توی خونه ی خودمون توی روستا باشم و حتی وسط...