-
اکلیل بارون
دوشنبه 29 تیر 1405 23:05
میخواستم توی دفترم بنویسم ولی دستام واقعا جون ندارن که خودکارم رو بگیرم توی دستم. کلاسم ساعت 9/30 تموم شد. وسط کلاس با شاگردم بودم که وویس سوپروایزر مدرسه رو باز کردم و اعصابم خورد شد!حوصله ندارم بنویسم چرا..بعد از کلاسم سریع به شربت زنگ زدم و تند تند شروع کردم قضیه رو تعریف کردن و اونقدر حرص خوردم که پشتم داشت تیر...
-
تند تند
دوشنبه 29 تیر 1405 20:20
دارم از خواب بیهوش میشم و تازه منتظرم شاگردم انلاین بشه برای کلاسش!کلاسمون ساعت 6/30 بود اما برقا رفته بود و نت هم درنتیجه ش میره!تازه جدیدا آب هم همزمان قطع میشه که بیشتر کیف کنیم و لذت ببریم از زندگی.. بعد از مدرسه بدو بدو رفتم باشگاه و اونقدر برنامه ی این ماهم سنگینه که نمیتونم دستمو بلند کنم. اما بعد از باشگاه یه...
-
از هر دری سخنی
دوشنبه 29 تیر 1405 00:35
فکرکن حالم چجوریه که حوصله ی تماشای بازی فینال رو ندارم..فقط بین دو نیمه رفتم شکیرا خوشگله رو دیدم و لبخند اومد به لبم. قبل از این که وبلاگمو باز کنم یه عالمه حرف داشتم که بنویسم!ولی الان یادم نمیاد.. خب یکی از دلایلش اینه که بدم میاد از این که با گوشی پست بذارم..اصلا حوصله ی نوشتن توی گوشی رو ندارم. امشب درحالی که...
-
غم زیاد
چهارشنبه 24 تیر 1405 23:07
توی یکی از اتاقای خونه ی مادربزرگمم.یعنی مامانِ بابام. این روزا حالش اصلا خوب نیست..زمین گیر شده و از لاغری،قابل تشخیص نیست.ریه ش آب آورده و به سختی غذا میخوره.. راستش این ادم رو خیلی دوسش نداشتم.چون همیشه بابام رو اذیت میکرد و توقعات بی جا ازش داشت.. دروغ چرا؟ولی وقتی میبینمش دلم خیلی براش میسوزه..وقتی توی این حال...
-
خوشبختی/دلتنگی
دوشنبه 15 تیر 1405 22:21
ای وااای :))))) وبلاگ نااازنین و خوشگلم! اونقدر دلم برات تنگ شده بود که دو سه باری خوابت رو دیدم..مثلا خواب دیدم که وارد گوگل شدم،سرچ کردم و دارم اینجا مینویسم. وای چقدر خوشحالم که الان میتونم خوابم رو زندگی کنم! خب حالا وقتشه به دوستای وبلاگیم سر بزنم ببینم در چه حالن!
-
فرصت طلایی
شنبه 23 اسفند 1404 03:33
ساعت خوابم داره میرسه به ۴ صبح! آفرین جغد شب زنده دارِ عزیز..این فرصتی بود که در همه ی ادوار زندگیت هیچوقت نداشتیش و حالا سر از پا نمیشناسی و داری با دمت گردو میشکنی!(شاید با خودتون بگید مگه جغد دم داره؟اما خب جمله ی بهتری که بتونم معنا رو برسونم پیدا نکردم) :دی خواب چیه اصن؟ مگه آدمیزاد به خواب هم احتیاج داره؟ مغز تو...
-
خانوم تولدیان
جمعه 22 اسفند 1404 15:52
خب توی خونه ی ما رسم اینه که کسی که تولدشه،از یک روز قبل از تولدش تا آخرین ثانیه ی روز تولدش،رئیسه :دی یعنی هرچی اون بگه میشه و همه در خدمتشن..خیلی کیف میده :دی مثلا امروز قبل از ناهار هرچی غر زدم کسی هیچی نگفت و تازه قربون صدقمم رفتن چون تولدمه بهرحال :دی یا سر ناهار به انار میگفتم واسم دوغ بریز!گفت خودت دست نداری...
-
شخماتیک
جمعه 22 اسفند 1404 01:28
نشسته بودیم که یهویی مامان گفت دقت کردی از وقتی فلانی توی زندگیت نیست،حتی سردردت هم کم تره؟من مطمئنم ریزش موهات هم بخاطر این بود که حال خوبی نداشتی. بعد یهویی به خودم اومدم و دیدم واو! راست میگه! من اصلا مدتهاست سردرد ندارم!اون یک ماهِ آخرِ کذایی،همش حالم بد بود! ایش..چه بهتر که نیست دیگه.حتی یادم نمیاد چند وقت از اون...
-
تکرار مکررات
چهارشنبه 20 اسفند 1404 23:38
مردها واقعا نا امیدم میکنند. امشب برای پری نوشتم: تا اطلاع ثانوی از مردها دور بمانید.
-
مود سوینگینگ
چهارشنبه 20 اسفند 1404 17:20
پست قبلی رو که نوشتم،ناهار خوردم. ناهار مورد علاقه ی همه ی زندگیم ماهی جونِ خوشمزه .. :) برای ماهی خیلی ذوق کردم و هی به مامان گفتم وای چقدر داره کیف میده :دی دست خودم نیست ماهی میبینم از خود بیخود میشم. یه عکس خیلی خنده دار توی گالریم دیدم و انار رو صدا کردم اومد توی اتاقم و دوتایی قهقهه میزدیم..همینطور که داشتم از...
-
نمیدونم از کجام در اومد!
چهارشنبه 20 اسفند 1404 13:02
یه جمله ی جدید شنیدم و اونم اینه که"به فردا،فردا فکر میکنیم" چقدر این جمله از من دوره!چقدر مفهومش قشنگ و آرامش بخشه برام.. با تراپیستم داشتیم به جاهای جالبی میرسیدیم و نشد دیگه جلسه داشته باشیم.البته بهم گفت که میتونیم آنلاین جلسه داشته باشیم اما من احساس کردم که فعلا نیازی بهش ندارم.ولی خیلی مشتاق بودم...
-
حقش بود
چهارشنبه 20 اسفند 1404 00:05
یه کار بدی کردم که اگر انار بفهمه منو میکشه! چون شامپوی خودم تموم شده بود و نمیخواستم شامپوی به درد نخور بزنم به موهام،رفتم تو حموم اون و از شامپوش یکم ریختم توی یه ظرفی و اوردم توی حموم خودم خب چیکار کنم؟شامپو نداشتم و میخواستم برم حموم.. خوب کردم اصن!چون اون از وسایل من همیشه استفاده میکنه ولی چون من هیچوقت یادم...
-
آنچه گذشت
سهشنبه 19 اسفند 1404 20:18
امروز با هانیه آشنا شدم..چقدر دوسش داشتم :)))چقدر قشنگ و بامزه س :)))) فردا تولدشه و میخوایم بریم پیششون.شاید امشب براش شمع درست کنم و براش کادو ببرم. دلم برای صندلی اتاق تراپیستم خیلی تنگ شده..دلم میخواد یه عالمه حرف بزنم به تراپیستم! اینو امشب که توی آینه ی مغازهه داشتم خودمو نگاه میکردم فهمیدم :( دیروز نزدیک خونه ی...
-
meh
سهشنبه 19 اسفند 1404 02:31
انگار نه انگار سالهاست از این که فرندز رو برای اولین بار تموم کردم میگذره! هربار که قسمت آخرِ فصل آخر رو نگاه میکنم،دلم مچاله میشه و گریه میکنم.. الانم قسمت آخرش بودم و نه تنها دوباره گریه کردم،بلکه برای این که غم زیادم رو بشوره و ببره،یه اپیزود از فصل ۱ رو رندوم پلی کردم.. :))))) .. پ.ن:فکرکنم آرزوی داشتن دوستای خوب...
-
اعصاب خوردی
دوشنبه 18 اسفند 1404 15:40
متنفرم از خونه تکونی!از اون هول و ولایی که مامان همیشه داره که کارا رو تند تند انجام بده! همیشه هم یه خانومه هست که میاد کمکش ولی مامان من پا به پاش کار میکنه و اخرش از خستگی بد اخلاق میشه و دست به کمر راه میره! اخه چرا باید اینهمه عجله کرد؟خونه ی ما هم که همیشه ی خدا تمیزه..بعد اصلا چرا باید به یکی دیگه پول بدی که...
-
کولی بازی
دوشنبه 18 اسفند 1404 02:20
همه چی خوب پیش میرفت و نمیدونم چرا دوباره زانوم درد گرفت امروز!شاید سنگین تمرین کردم امروز تو باشگاه؟نه واقعا!همه چی خوب بود که :(((( هیچ چیزی رو نمیخوام تا اینجای زندگی تغییر بدم جز اون تصمیم احمقانه ای که اون شب لعنتی گرفتم که فرداش با درد صعود کنم!خب بفرما!چیشد الان؟ حالا همش هی مراعات کن و هی یخ بذار.. ناراحتم...
-
به همین برکت
یکشنبه 17 اسفند 1404 15:20
چو تخت پاره بر موج . . . گلی گلی من
-
کوچّولو
یکشنبه 17 اسفند 1404 01:22
امشب خونه ی مادرجون اینا بودیم.دخترعموهای مامان هم اومده بودن.راستش من دوسشون دارم و بخاطر همین هم رفتم.یکیشون یه پسری داشت که ۱۷/۱۸ سالش بود. یکم با هم درمورد این روزا حرف زدیم و وقتی صحبتمون تموم شد،یکم بعدش پرسید راستی شما کلاس چندمی؟ به معنای واقعی کلمه داشتم میگسستم از خنده..خب من اینجورمواقع نمیتونم جلوی خنده م...
-
نمیگم
شنبه 16 اسفند 1404 16:43
قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.
-
doodle
جمعه 15 اسفند 1404 21:07
کاشکی بازم کتاب شرلوک هولمز داشتم.کاشکی شرلوک هولمز دوستم بود.دوستِ واقعی..ایش ولی اون بی حوصله تر از اینه که بخواد دوستم باشه. نقاشی کشیدم..ماژیکا رو برداشتم و کلافگی های ذهنم رو آوردم رو کاغذ. دوسش دارم :) نقاشیم اینه
-
جمعه ی عوق
جمعه 15 اسفند 1404 20:54
وقت گذروندن با جمعی از دوستای خانوادگی واقعا ایده ی خوبی برای امروز نبود. آدمای خیلی خوبی هستن..نه صبرکن! شایدم آمادی صرفاً خوبی هستن!آره.. از ۱۰ تا، ۱ دونه بهم خوش گذشت. اونم در بهترین حالتِ ممکن. من نمیدونستم که «ن» هم اومده.از وقتی برگشته ایران ندیده بودمش. وقتی داشتم بهش دست میدادم،خواست بغلم کنه که زدم رو دستش و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفند 1404 01:30
شبا مرخرفن..شبا رو دوست ندارم این مدت. امشب کف دستم با حنای طراحیم،یه خورشید گنده کشیدم.روی بند انگشتام هم گردالی گردالی کشیدم..پایین ناخونام،یعنی روی بند اون انگشتامم یسری طرحای من در آوردی کشیدم. حالا منتظرم که خشک بشن تا بتونم بخوابم. بامزه شد. میخواستم عکسشو بذارم ولی فعلا به یک دلیلی نمیذارم.شاید بعدا گذاشتم!...
-
…
پنجشنبه 14 اسفند 1404 01:00
دیگه هیچی برام قشنگ نیست.. آدم چجوری میتونه زندگیش رو پایان بده و درد نکشه؟خیلی دارم فکر میکنم ولی راه دلخواهی به ذهنم نمیرسه هنوز. یه چیز برام مهم بود که اون هم دیگه نیست.چون هیچیش دستِ من نیست. توی همه ی زندگیم،آدما فکر کردن واو چقدر گلی خوشحاله!چقدر همیشه حالش خوبه!چقدر دنیاش رنگارنگه!چقدر عاشق زندگیه!چقدر وجودش...
-
Stop it
چهارشنبه 13 اسفند 1404 21:33
انقدر این روزا زولبا و بامیه خوردم که میترسم مرض قند بگیرم.. بسه زن! بسه.. خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم ولی اصلا حوصله ندارم. همین.
-
بچه ی من
سهشنبه 12 اسفند 1404 13:06
توی این هیری ویری باید پیشی جون رو ببریم واکسن بزنه و ناخوناش رو کوتاه کنیم..ساعت ۶ باید بریم و امیدوارم اوضاع اروم باشه :( اصلا نمیدونه دور و برش چه خبره. عین فرشته ها میمونه..یکم میخوابه،بعد میاد خودشو میماله بهت و میگه نازم کن!بعد تا یکم نور آفتاب رو میبینه،میره جلوی آفتاب و غش میکنه و از خودش صداهای بامزه...
-
دردناک
سهشنبه 12 اسفند 1404 09:30
معنای دوتا واژه رو تا اینجای زندگیم،لمس کردم.. یکی استیصال بود و الان هم سراسیمگی. واقعا واژه ی «سراسیمه» رو با همه ی وجودم لمس کردم.
-
زندگی زهرماری
دوشنبه 11 اسفند 1404 23:39
ناخونام این بار قهوه ای نشدن و نارنجی تیره شدن :دی چون حنام قدیمی بود و اون رنگ قهوه ای رو دیگه نداشت! بعد از سه ساعت که برداشتمشون رفتم دستامو گرفتم جلوی مامان اینا و گفتم داهاااات واقعا بامزه شده.. نقاشی خیلی خوشگلی رو کشیدم و بعدشم اتاقم رو ترکوندم! یکی از کمدا رو مرتب کردم و اون یکی کمد رو فقط ریختم بیرون..بعدم...
-
تف غلیظ
دوشنبه 11 اسفند 1404 15:15
از فریزر حنای ناخونام رو گذاشتم بیرون و میخوام روی ناخونام دوباره حنا بذارم :) همیشه هم بقیه میگن وای چرا؟ و من دلم میخواد بگم به شما چه؟اما نمیتونم و میگم چون خوشم میاد! :دی خب واقعا هم خوشم میاد..مال من نارنجی نیست و قهوه ایه..خیلی خوش رنگه به نظرم :) . این کتابخونه ی اضافی که توی اتاقمه و مال من هم نیست شده آینه ی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اسفند 1404 01:45
در مواقع اضطراب زا،اولین کاری که میکنم اینه که با تغییر دادن ساعت خواب و کارهای مزخرف کردن،سعی میکنم اون اضطراب رو کنترل کنم! میدونم که راه درستش اینه که باید بشینم و به همون روشی که با تراپیستم یاد گرفتیم ببینمش و بذارم باشه..اما نمیتونم!آخر شب که میشه تازه میفهمم که توی چه باتلاقی گیر افتادم. اتاقم زشت شده و دوسش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 اسفند 1404 16:20
وای خسته شدم! و گاهی احساس میکنم دارم مغزم رو از دست میدم.. یهویی گریه م میگیره! دو سه روزه که بعد از ظهرا میخوابم :| فکر کن! منی که بعد از ظهرا نمیخوابم،خودم رو مجبور به خوابیدن میکنم. بله این است راه فرار برای بقا.. زندگیِ جالبی نیست..پیشنهاد نمیکنم :( … ورق برگشت و زندگی خیلی جالب شد :دی