دلم برای خونه ی خودمون خیلی تنگ شده.
خونه ی باباجون اینا رو میگم.خونه ای که توی رشت دارن..
دلم برای حیاط رویایی و سبزمون نقطه شده.
دلم پر میزنه یه بار دیگه همه اونجا باشیم..جا بندازیم شبا با دختر خاله ها بخوابیم.صبح ها همه زود بیدار بشن،توی بالکن سفره ی بزرگ و بلند بندازن برای صبحانه و من خواب باشم…دخترخاله ها با قلقلک سعی کنن بیدارم کنن و در نهایت،باباجون بیاد و با لگدِ شوخی وار،بزنه به پام و به تالشی بگه بیزن..سوگل بیزن ظهر آبَه…
دوست دارم دوباره با دایی و بچه های خاله ها و دایی،بریم جانور شناسی..بریم توی روستا بچرخیم.لاک پشت های کوچولو و بزرگ ببینیم،قورباغه ها رو با دست بگیریم..بریم از توی کانال های آبی،مارهای آبی پیدا کنیم و دایی شروع کنه برامون توضیحشون بده..درواقع چند ساعتی رو صرف گشت و گذار و حرف زدن و کشف کردن میکنیم و جانور شناسی،اسمیه که من گذاشتم روش.
دلم میخواد ۸/۹ ساله باشم و دنبال غاز و اردکای حیاط کنم..با شلنگ آب خیسشون کنم و بابا جون بگه سوگل نکن چرا اینجوری میکنی..
متنفرم از تهران.
کاشکی میشد برای همیشه میومدم اینجا زندگی میکردم….
اصلا خوشحال نیستم اونجا.
:(
روز اول از سفر به رشت.
افتضاح.
حتی یک ثانیه هم خوشحال نبودم.
مغزم مدام کار کرد و فکر کرد.
به ادامه خیلی امیدوار نیستم..