-
داریوش
شنبه 16 تیر 1403 13:52
خب من یه آهنگی دارم که وقتی لازمه گریه کنم، گوشش می دم. اصلا هم ممکنه ناراحتیم ربطی به متن شعر نداشته باشه ولی به محض اینکه پلی کنم، اشکم می ریزه. می تونم تا صبح هزار بار گوشش بدم و گریه کنم. البته الان میخوام بخوابم ولی همین یکی دو ساعت پیش که از یه چیزی ناراحت شدم سریع پلی کردم و گریه کردم! انگار اعتیاد پیدا کردم...
-
نو پرابلم
سهشنبه 12 تیر 1403 17:44
5 رو از پریود بودنم میگذره.ولی امروز حالاتی رو دارم مثل پی ام اس.غمگینم،بی انرژی ام و بی انگیزه ام! بله صبح هم خواب موندم و ۹/۳۰ بیدار شدم. خب تقصیر خودمه درواقع که غیر واقع بینانه هدف گذاری کردم! اخرین باری که ۵ صبح بیدار شدم و درس خوندم، ۹ سال پیش برای کنکور بوده! چه انتظاری داشتم که اینطوری برنامه ریختم؟هیچ...
-
بچه های بی گناه
دوشنبه 11 تیر 1403 23:45
من رو بچه ها خیلی حساسم. خیلی! در این که تو خیابون همش چشمم بهشونه. حتی شده مامانه جلو ویترین بمونه بچهه واسه خودش بره من رفتم صداش کردم گفتم رو پیش مامانت. همیشه وقتی یه بچه تنها می بینم می پرسم مامانت کجاست؟ هنوز می بینم بچه ها تنها تو کوچه ن. توروخدا مواظب همه ی بچه ها باشیم. خیلی بی دفاعن. زورشون حتی نمی رسه یه...
-
جانِ جانم
یکشنبه 10 تیر 1403 23:14
امروز رفتیم دویدیم. من بعد از 1 سال ندویدن،امروز 2 کیلومتر رو دویدم.احسان خیلی مرد خوبیه و خیلی همراهیم کرد امروز.باورم نمیشه که دوتا بچه داره!انقدر هم بچه هاش ناز و قشنگن. بعدشم هندونه خوردیم امروز کلاس سماع عالی تر از همیشه بود.حس خیلی خیلی خیلی خیلی عجیبی رو تجربه کردم.توی سجده ی آخر،نفهمیدم چی شد ولی هق هق گریه...
-
سست عنصر
شنبه 9 تیر 1403 22:16
فردا قراره با بچه ها بریم بدویم.. همین نیم ساعت پیش راضیم کردن.درواقع گولم زدن! با چی؟ با هندونه اخه دیروزبچه هااز عشق من به آب هندونه با خبر شدن،بعد هر جا کم میاوردم میگفتن گُلی به پایین رسیدن فکر کن؛به این که قراره آب هندونه بخوری امشب هم گفتم فردا نمیام چون بعدش کلاس دارم..اما محمد یه ویدیو از خودش فرستاد و گفت...
-
بامزه
پنجشنبه 7 تیر 1403 21:56
فردا قراره بریم کوه..من هیچکدوم از بچه ها رو نمیشناسم؛اما خیلی ذوق دارم که باهاشون اشنا بشم.امیدوارم این بار قله رو بزنم دیگه.بگو ایشالا ^^ حالا از شانس،امشب پریود شدم :دی ولی فردا به امید خدا میرم و کلی هم خوش میگذره. راستی کوله ی کوه هم خریدم. از برند خوب و محبوبم،دیوتر جون :)))) دیگه این که همین ^^
-
اخیش
پنجشنبه 7 تیر 1403 00:40
امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود. خونه ی مادرجون هم خیلی خوش گذشت. دعا کنین مجوز برامون جور بشه و بتونم اولین هدفم در راه رسیدن به اون هدف گندهه رو تیک بزنم. چقدر وبلاگمو دوسش دارم.این که هیچکسی که منو از نزدیک بشناسه اینجا رو بلد نیست و اینجا رو هیچ کس از اونایی که منم میشناسن نمیخونن،بهم احساس امنیت میده. دیگه چی؟...
-
هورا
چهارشنبه 6 تیر 1403 06:24
صبح شده و من نه تنها خواب نموندم،بلکه با لبخند نشستم دارم قهوه م رو میخورم و خیلی خوشحالم.مرسی خدا جونم. مامان رو بیدار نکردم.چون سرش رو بسته بود،پس این یعنی سردرد داره :(((((
-
کاشکی یه روز ۴۸ ساعت بود
چهارشنبه 6 تیر 1403 00:45
صبح ها زودتر از همیشه بیدار میشم و شب ها دیر تر از همیشه میخوابم. از همون اولِ روز شروع میکنم به دویدن. خوشحالم که دیگه قهوه خوردن باعث روانی شدنم نمیشه.یادته چجوری میشدم؟ضربان قلب بالا،تحریک پذیر و خشمگین.. دیگه آهنگ های غمگین رو میتونم گوش بدم بدون این که گریه م بگیره و میتونم ازشون لذت ببرم! حالا خیلی بیشتر از قبل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 تیر 1403 09:02
امروز که گوگل رو باز کردم،بهم گفت: inhale love , exhale gratitude بیسیارم زیبا و نایس ^^ منتظرم مراجعم آنلاین بشه تا جلسه رو شروع کنم. خدایا..به امیدِ خودت شروع میکنم هربار هر جلسه ای و هر کاری رو
-
جاذاب
پنجشنبه 31 خرداد 1403 16:00
جانی دپ توی فیلمِ Rain Man وااااقعا کراشه! آح گلبم.
-
بهرحال
پنجشنبه 31 خرداد 1403 14:31
یه عنکبوت اومد روی لباسم،گفتم عه عنکبوت..و با دستم گرفتمش و گذاشتمش توی باغچه. دیدم یکی از بچه ها داره با تعجب نگاهم میکنه! گفتم چیه؟ گفت چه جالبی تو..به عنکبوت دست زدی!انتظار داشتم جیغ بزنی.. و همیشه بهم میگن «شیر زنی تو» :دی یا هروقت خیلی خوشون بیادد از یسری کارام،میشنوم که میگن«گلی مرده! مَرد!» البته که من همش...
-
تپل مپل
دوشنبه 28 خرداد 1403 23:36
تپلی شدم :دی هرکی منو بیینه میفهمه که تپلی شدم. یه ماهه باشگاه هم نمیرسم برم.همش یا نشستم دارم درس میخونم و جزوه مینویسم،غذا میخورم،میرم سرکار،برمیگردم دوباره درس و جزوه،شام و خواب!و این چرخه هرروز تکرار میشه تا اخر این هفته باید یه فکری به حال خودم بکنم.چون شکمم واقعا گردالی شده..
-
بلی
دوشنبه 28 خرداد 1403 01:44
دوستان جان عزیزان دل گل های باغ زندگی بله با شمام خوبین عزیزان دل گلی؟ :دی چه هوای گرمی بود امروز! خب بگید ببینم امروز چه کارای مثبتی انجام دادین؟ چقدش واسه آرزوهاتون بوده؟ چقدش زوری بوده؟ چقدش واسه لذت بردنش بوده؟ خب اگه خودم بخوام بگم: نصفش آرزوم بوده نصفش زوری یه کمی لذت.
-
میتونی!
شنبه 26 خرداد 1403 08:55
ساعت 9 جلسه دارم. جلسه ی دومِ درمان این مراجعِ مقاوم به درمانم ^^ خوشحالم و کمی هیجان زده. قهوه ای که بیش از حد مضطربم نکنه و فقط یه حالِ خوبی رو بهم بده بالاخره یافتم.حالا دیگه شبام بدونِ اون سر نمیشه :دی خلاصه که همین.دعا کنین به خوبی بتونم به این جوجه ی قشنگم کمک کنم. بوس.
-
نقطه
پنجشنبه 24 خرداد 1403 03:15
دلتنگم. همین.
-
ایشالا ماشالا
سهشنبه 22 خرداد 1403 15:54
منتظرم سایت باز بشه تا دوتا بلیطمون رو بگیرم. قرار بود برم خونه ی نسیم اینا،اما خواهرش یه جراحی یهویی داشت و کنسل شد. دیگه چی؟ دیگه همین. دعا کنید دوتا بلیط توی ردیفای جلویی گیرم بیاد. خودافس.
-
میس یو
پنجشنبه 17 خرداد 1403 16:23
آقای پستچی کتابم رو نیاورده. آخرین کتابی که خوندم "فیستا-ارنست همینگوی" بود. الان کتاب ندارم و دارم دیوانه میشم. البته میتونم برم از کتابخونه ی بابا بردارم،ولی نمیخوام.چون میخوام کتاب جدیدی که خودم خریدم رو بخونم. آقای پستچی! کاشکی امروز میومدی عزیزم. هیچوقت انقدر دلتنگت نبودم :(
-
افتضاح!
پنجشنبه 17 خرداد 1403 16:21
یه لحظه فکر کن چیزایی که ازشون مطمئنی، کاملا برعکس باشه! وحشتناکه! حالا فکر کن تو زندگیت فقط از یه چیز مطمئن باشی و همون کاملا برعکس باشه!!! افتضاحه!
-
کلمات جدید
پنجشنبه 17 خرداد 1403 16:20
وقتی آدما حرف می زنن، علاوه بر اینکه به حرفاشون گوش می دم، توجه می کنم که از چه کلمات جدیدی استفاده می کنن و یا جمله بندیشون چطوریه. یه سری چیزای جدید از گردالی یاد گرفتم که میخوام براتون بنویسم. یکیش فعل"برنامه کردن" هست. ما قبلا می گفتیم برنامه ریزی کردن اما این یکی جدیده. مثلا میگه " برنامه کردیم...
-
زیبا
چهارشنبه 16 خرداد 1403 12:38
نوشته بود: "زن" ، نخستین موجودی بود که در دنیایِ انسانی پرستیده شد. جوزف کمبل-الهه ها پ.ن: خوشمان آمد.
-
پلیز
یکشنبه 13 خرداد 1403 23:31
کاشکی قلمم مثلِ او بود و کاشکی قدرتِ بیانم،ذره ای شبیه به او بود..
-
ویش می لاک
شنبه 12 خرداد 1403 08:47
امروز اولین جلسه ی کاریِ رسمیِ من به عنوان روان شناسه.روان شناسِ کودک.همونطوری که همیشه آرزوش رو داشتم مصاحبه با مادر انجام شده در طی جلسات و حالا نوبتِ خودِ کودکه.کودکِ 12 ساله :) خیلی خدا رو شاکرم بابتِ این فرصت و خیلی هم خوشحالم. البته کمی هم نگرانم و هیجان دارم. یکبار دیگه جلسه ی اول رو مرور میکنم و بعد یک...
-
دیوید دیوید او اس عا
دوشنبه 7 خرداد 1403 01:26
حالا که اخر هفته یه قرار خیلی مهم دارم،باید سمت چپ صورتم چندتا جوش بزنه) ای مرگ بر این پیام اس پدصگ.. چخه چخه
-
عجیب اما واقعی!
دوشنبه 7 خرداد 1403 00:56
انقدر خسته ام که خوابم نمیبره. مِح.
-
رقّت انگیز
جمعه 4 خرداد 1403 23:43
ولی ناموسا می خواید هیز باشید عیبی نداره به درک. ولی جلوی زنتون حداقل به بقیه خانما نگاه نکنین! اه!
-
از دست رفته..
جمعه 4 خرداد 1403 20:01
تقریبا هفته ی پیش همچین موقع هایی بود که اشک میریختم..برای دوستی و رفاقتی که از دست رفته میدیدمش. اما امروز،از اون روز گذشته و من هنوز زنده ام. میدونی؟ هر از گاهی پیش میاد دورانِ بی-دوستی. ولی بعد،آدمی بهتر،آدمی درست تر و آدمی مناسب تر رو ملاقات میکنی و میبینی که از دست دادن ها همچین بد هم نبوده. دروغ نمیگم،راستش...
-
امتیازات
سهشنبه 1 خرداد 1403 15:53
تا اینجایِ کار: قهوه تُرک 1 اسپرسو 0 :دی
-
برس برس
سهشنبه 1 خرداد 1403 10:39
امروز دیر بیدار شدم. 9 بیدار شدم و 1 ساعت از جزوه نوشتنم عقب افتادم :( حالا ولش کن غصه ش رو نمیخورم.امیدوارم برسم امروز مصاحبه-2 و مصاحبه-3 رو بنویسم..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 22:51
از خواب دارم بیهوش میشم.اما باید بیدار بمونم و وویسِ مصاحبه-2 رو تموم کنم. مهمه.وقتم کمه و کارام زیاد. دیشب دوباره خواب دیدم!خوابای عجیب؛