-
قبل از خواب
جمعه 23 مرداد 1405 22:54
امشب رسیدم خونه. با یه عالمه تجربه ی جدید از این سفر. اون یکی معلمی که قرار بود همراه همدیگه بریم روستا براش کاری پیش اومده و نمیاد.گویا خودم باید برم. یکم نگرانم و هنوز وسایلم رو هم جمع نکردم!حتی بلیط قطار هم نخریدم.. یه عالمه چیز میخواستم بنویسما یادم رفت!انقدر که خوابم میاد.. فردا مدرسه برامون کلاس هوش مصنوعی...
-
چطور؟
پنجشنبه 22 مرداد 1405 11:47
عاشق سادگی ام.. عاشق معمولی بودنم. عاشق کک و مک داشتن روی صورتمم.. عاشق پوشیدن پیراهن تالشی ام.. عاشق بوی گا و گوسفندم.. عاشق کار کردنم..عاشق غذا پختنم.. عاشق سبزی کاشتن و برداشتنم.. شاید خنده دار باشه اما عاشق سختی کشیدنم! عاشق امکاناتِ معمولیِ زندگی ام..حتی عاشق اینم که توی خونه ی خودمون توی روستا باشم و حتی وسط...
-
همیشگی ترین
پنجشنبه 22 مرداد 1405 11:42
من از زندگی شهری متنفرم. نه این که تحت تاثیر فضای مجازی باشم و اینو بگم..از بچگی متنفر بودم.از همون موقع که میرفتیم روستای خودمون توی شمال،حالم بهم میخورد از این که برگردم به شهر.. از شهر و درگیری ها و اداهاش اصلا خوشم نمیاد.. دلم میخواد برم..و اینبار دیگه یک مِیل نیست!یک خواسته س!یک هدفه.. اما هنوز نمیدونم چجوری.....
-
آرزوی اصلی زندگیم
سهشنبه 20 مرداد 1405 23:12
سلام. ساعت ۲۳:۰۸ روز سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵. از سردرد و خواب دارم میمیرم. اما مینویسم که اینجا بمونه. امشب جلسه ی نهایی رو داشتم و در کمال ناباوری،به عنوان معلم داوطلب انتخاب شدم که برم به یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان و به مدت ۲۰ روز اونجا زندگی کنم و معلمشون باشم. حتی الان هم که مینویسم بغض میکنم. نوشتم در عین...
-
لحظات پایانی
سهشنبه 20 مرداد 1405 19:40
ساعت ۸ جلسه دارم.، برای همون آرزویی که گفتم داره برآورده میشه. از استرس دل و روده م داره به هم میپیچه..همش میگم نکنه خواب باشه؟نکنه اینطوری بشه؟نکنه رد بشم؟ از هیجان نزدیکه که بالا بیارم.. حالا این وسط هم از صبح گلو درد دارم و کلافه شدم. این به درک مهم نیست.. دعا کنین جلسه م خوب پیش بره و صحبت های نهایی رو داشته...
-
ارزوی همه ی زندگیم
سهشنبه 20 مرداد 1405 10:57
دیروز خوشحال کننده ترین خبر زندگیم بهم رسید. چیزی که در اونج نا امیدی فرمش رو پر کرده بودم و بعد از گذشت یه ماه و نیم،دیروز موقع پیاده شدن از ماشین با خودم فکر کردم ای بابا!منو که انتخاب نکردن..حتما مهارت هام به درد نمیخورده. دیروز که گوشیم زنگ خورد،اونقدر خوشحال شدم که خونه رو دور میزدم و گریه میکردم و از خودم ویدیو...
-
چه وضعیه
یکشنبه 18 مرداد 1405 21:49
ساعتی که میخوام بخرم گرونه..نمیدونم شایدم برای خیلیا گرون نباشه!اما برای من و جیبم گرونه فعلا :دی بین ۶۰ تا ۷۰ تومنه. پس بنا بر این باید خیلی بیشتر کار کنم و خیلی کم تر خرج! درواقع خیلی خیلی کم تر خرج کنم :دی و یه مدتی پولامو جمع کنم تا بخرمش.ولی نمیدونم اصلا بتونم یا نه خب :( مگه من چقدر درآمد دارم! مامان یکی از...
-
اه اه عوق
شنبه 17 مرداد 1405 10:00
از آدمای متوقع خیلی بدم میاد ^^ حالا بعدا توضیح میدم!
-
رکورد جدید
شنبه 17 مرداد 1405 08:51
دیشب به سمانه گفتم فردا میخوام برم بدوم؛نظرته جفتمون با هم قرار بذاریم که صبح این کار رو انجام بدیم؟ آخه احساس کردم اینطوری متعهد تریم احتمالا.. خیلییی خوشحال شد و گفت من صبح بیدار شدم مسیج میدم که البته نداد :دی ولی من چون قرار گذاشته بودیم،صبح خودمو با چک و لگد از تخت کشوندم پایین چون دلم میخواست بخوابم و همش با...
-
زانو جون
چهارشنبه 14 مرداد 1405 19:30
هِلوووووو.. :) صبح ها یا 4 بیدار میشم یا 5:30 . یه روزایی هم مثل شنبه ها میتونم بیشتر بخوابم.مثلا تا 9. شاید فکر کنید از این که ساعت 4 بیدار میشم ناراضی ام؟باید عرض کنم خدمتتون که خییییر!روزایی که ساعت 4 بیدار میشم،ساعت گوشیم اولین زنگش رو که میزنه،از جا با لبخند بیدار میشم و از پنجره ی اتاقم اسمون رو نگاه میکنم و توی...
-
اکلیل بارون
دوشنبه 29 تیر 1405 23:05
میخواستم توی دفترم بنویسم ولی دستام واقعا جون ندارن که خودکارم رو بگیرم توی دستم. کلاسم ساعت 9/30 تموم شد. وسط کلاس با شاگردم بودم که وویس سوپروایزر مدرسه رو باز کردم و اعصابم خورد شد!حوصله ندارم بنویسم چرا..بعد از کلاسم سریع به شربت زنگ زدم و تند تند شروع کردم قضیه رو تعریف کردن و اونقدر حرص خوردم که پشتم داشت تیر...
-
تند تند
دوشنبه 29 تیر 1405 20:20
دارم از خواب بیهوش میشم و تازه منتظرم شاگردم انلاین بشه برای کلاسش!کلاسمون ساعت 6/30 بود اما برقا رفته بود و نت هم درنتیجه ش میره!تازه جدیدا آب هم همزمان قطع میشه که بیشتر کیف کنیم و لذت ببریم از زندگی.. بعد از مدرسه بدو بدو رفتم باشگاه و اونقدر برنامه ی این ماهم سنگینه که نمیتونم دستمو بلند کنم. اما بعد از باشگاه یه...
-
از هر دری سخنی
دوشنبه 29 تیر 1405 00:35
فکرکن حالم چجوریه که حوصله ی تماشای بازی فینال رو ندارم..فقط بین دو نیمه رفتم شکیرا خوشگله رو دیدم و لبخند اومد به لبم. قبل از این که وبلاگمو باز کنم یه عالمه حرف داشتم که بنویسم!ولی الان یادم نمیاد.. خب یکی از دلایلش اینه که بدم میاد از این که با گوشی پست بذارم..اصلا حوصله ی نوشتن توی گوشی رو ندارم. امشب درحالی که...
-
غم زیاد
چهارشنبه 24 تیر 1405 23:07
توی یکی از اتاقای خونه ی مادربزرگمم.یعنی مامانِ بابام. این روزا حالش اصلا خوب نیست..زمین گیر شده و از لاغری،قابل تشخیص نیست.ریه ش آب آورده و به سختی غذا میخوره.. راستش این ادم رو خیلی دوسش نداشتم.چون همیشه بابام رو اذیت میکرد و توقعات بی جا ازش داشت.. دروغ چرا؟ولی وقتی میبینمش دلم خیلی براش میسوزه..وقتی توی این حال...
-
خوشبختی/دلتنگی
دوشنبه 15 تیر 1405 22:21
ای وااای :))))) وبلاگ نااازنین و خوشگلم! اونقدر دلم برات تنگ شده بود که دو سه باری خوابت رو دیدم..مثلا خواب دیدم که وارد گوگل شدم،سرچ کردم و دارم اینجا مینویسم. وای چقدر خوشحالم که الان میتونم خوابم رو زندگی کنم! خب حالا وقتشه به دوستای وبلاگیم سر بزنم ببینم در چه حالن!
-
فرصت طلایی
شنبه 23 اسفند 1404 03:33
ساعت خوابم داره میرسه به ۴ صبح! آفرین جغد شب زنده دارِ عزیز..این فرصتی بود که در همه ی ادوار زندگیت هیچوقت نداشتیش و حالا سر از پا نمیشناسی و داری با دمت گردو میشکنی!(شاید با خودتون بگید مگه جغد دم داره؟اما خب جمله ی بهتری که بتونم معنا رو برسونم پیدا نکردم) :دی خواب چیه اصن؟ مگه آدمیزاد به خواب هم احتیاج داره؟ مغز تو...
-
خانوم تولدیان
جمعه 22 اسفند 1404 15:52
خب توی خونه ی ما رسم اینه که کسی که تولدشه،از یک روز قبل از تولدش تا آخرین ثانیه ی روز تولدش،رئیسه :دی یعنی هرچی اون بگه میشه و همه در خدمتشن..خیلی کیف میده :دی مثلا امروز قبل از ناهار هرچی غر زدم کسی هیچی نگفت و تازه قربون صدقمم رفتن چون تولدمه بهرحال :دی یا سر ناهار به انار میگفتم واسم دوغ بریز!گفت خودت دست نداری...
-
شخماتیک
جمعه 22 اسفند 1404 01:28
نشسته بودیم که یهویی مامان گفت دقت کردی از وقتی فلانی توی زندگیت نیست،حتی سردردت هم کم تره؟من مطمئنم ریزش موهات هم بخاطر این بود که حال خوبی نداشتی. بعد یهویی به خودم اومدم و دیدم واو! راست میگه! من اصلا مدتهاست سردرد ندارم!اون یک ماهِ آخرِ کذایی،همش حالم بد بود! ایش..چه بهتر که نیست دیگه.حتی یادم نمیاد چند وقت از اون...
-
تکرار مکررات
چهارشنبه 20 اسفند 1404 23:38
مردها واقعا نا امیدم میکنند. امشب برای پری نوشتم: تا اطلاع ثانوی از مردها دور بمانید.
-
مود سوینگینگ
چهارشنبه 20 اسفند 1404 17:20
پست قبلی رو که نوشتم،ناهار خوردم. ناهار مورد علاقه ی همه ی زندگیم ماهی جونِ خوشمزه .. :) برای ماهی خیلی ذوق کردم و هی به مامان گفتم وای چقدر داره کیف میده :دی دست خودم نیست ماهی میبینم از خود بیخود میشم. یه عکس خیلی خنده دار توی گالریم دیدم و انار رو صدا کردم اومد توی اتاقم و دوتایی قهقهه میزدیم..همینطور که داشتم از...
-
نمیدونم از کجام در اومد!
چهارشنبه 20 اسفند 1404 13:02
یه جمله ی جدید شنیدم و اونم اینه که"به فردا،فردا فکر میکنیم" چقدر این جمله از من دوره!چقدر مفهومش قشنگ و آرامش بخشه برام.. با تراپیستم داشتیم به جاهای جالبی میرسیدیم و نشد دیگه جلسه داشته باشیم.البته بهم گفت که میتونیم آنلاین جلسه داشته باشیم اما من احساس کردم که فعلا نیازی بهش ندارم.ولی خیلی مشتاق بودم...
-
حقش بود
چهارشنبه 20 اسفند 1404 00:05
یه کار بدی کردم که اگر انار بفهمه منو میکشه! چون شامپوی خودم تموم شده بود و نمیخواستم شامپوی به درد نخور بزنم به موهام،رفتم تو حموم اون و از شامپوش یکم ریختم توی یه ظرفی و اوردم توی حموم خودم خب چیکار کنم؟شامپو نداشتم و میخواستم برم حموم.. خوب کردم اصن!چون اون از وسایل من همیشه استفاده میکنه ولی چون من هیچوقت یادم...
-
آنچه گذشت
سهشنبه 19 اسفند 1404 20:18
امروز با هانیه آشنا شدم..چقدر دوسش داشتم :)))چقدر قشنگ و بامزه س :)))) فردا تولدشه و میخوایم بریم پیششون.شاید امشب براش شمع درست کنم و براش کادو ببرم. دلم برای صندلی اتاق تراپیستم خیلی تنگ شده..دلم میخواد یه عالمه حرف بزنم به تراپیستم! اینو امشب که توی آینه ی مغازهه داشتم خودمو نگاه میکردم فهمیدم :( دیروز نزدیک خونه ی...
-
meh
سهشنبه 19 اسفند 1404 02:31
انگار نه انگار سالهاست از این که فرندز رو برای اولین بار تموم کردم میگذره! هربار که قسمت آخرِ فصل آخر رو نگاه میکنم،دلم مچاله میشه و گریه میکنم.. الانم قسمت آخرش بودم و نه تنها دوباره گریه کردم،بلکه برای این که غم زیادم رو بشوره و ببره،یه اپیزود از فصل ۱ رو رندوم پلی کردم.. :))))) .. پ.ن:فکرکنم آرزوی داشتن دوستای خوب...
-
اعصاب خوردی
دوشنبه 18 اسفند 1404 15:40
متنفرم از خونه تکونی!از اون هول و ولایی که مامان همیشه داره که کارا رو تند تند انجام بده! همیشه هم یه خانومه هست که میاد کمکش ولی مامان من پا به پاش کار میکنه و اخرش از خستگی بد اخلاق میشه و دست به کمر راه میره! اخه چرا باید اینهمه عجله کرد؟خونه ی ما هم که همیشه ی خدا تمیزه..بعد اصلا چرا باید به یکی دیگه پول بدی که...
-
کولی بازی
دوشنبه 18 اسفند 1404 02:20
همه چی خوب پیش میرفت و نمیدونم چرا دوباره زانوم درد گرفت امروز!شاید سنگین تمرین کردم امروز تو باشگاه؟نه واقعا!همه چی خوب بود که :(((( هیچ چیزی رو نمیخوام تا اینجای زندگی تغییر بدم جز اون تصمیم احمقانه ای که اون شب لعنتی گرفتم که فرداش با درد صعود کنم!خب بفرما!چیشد الان؟ حالا همش هی مراعات کن و هی یخ بذار.. ناراحتم...
-
به همین برکت
یکشنبه 17 اسفند 1404 15:20
چو تخت پاره بر موج . . . گلی گلی من
-
کوچّولو
یکشنبه 17 اسفند 1404 01:22
امشب خونه ی مادرجون اینا بودیم.دخترعموهای مامان هم اومده بودن.راستش من دوسشون دارم و بخاطر همین هم رفتم.یکیشون یه پسری داشت که ۱۷/۱۸ سالش بود. یکم با هم درمورد این روزا حرف زدیم و وقتی صحبتمون تموم شد،یکم بعدش پرسید راستی شما کلاس چندمی؟ به معنای واقعی کلمه داشتم میگسستم از خنده..خب من اینجورمواقع نمیتونم جلوی خنده م...
-
نمیگم
شنبه 16 اسفند 1404 16:43
قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.
-
doodle
جمعه 15 اسفند 1404 21:07
کاشکی بازم کتاب شرلوک هولمز داشتم.کاشکی شرلوک هولمز دوستم بود.دوستِ واقعی..ایش ولی اون بی حوصله تر از اینه که بخواد دوستم باشه. نقاشی کشیدم..ماژیکا رو برداشتم و کلافگی های ذهنم رو آوردم رو کاغذ. دوسش دارم :) نقاشیم اینه