-
شرلوک عزیزم در حاشیه
دوشنبه 10 دی 1403 19:21
اصلا از کانن دویل انتظار نداشتم که اینجوری بنویسه. حالا درسته که آخرش یه کم هیجان داشت ولی واقعا در مقایسه با کتابای دیگه ش این یکی افتضاح بود :| اولا که شرلوک هولمزش کم بود. همش بقیه بودن. بعدشم خیلی مسخره یهو وسطش اومد یه داستان دیگه رو تعریف کرد و بعد چسبوند به داستان اولیه. حالا درسته تو کتاب "اتود در قرمز...
-
:|
یکشنبه 9 دی 1403 18:55
من الان خیلی خوشحالم.همینطوری الکی. یه کم استرس دارم چون یادم نیست که همه نمره ها رو دادم به اموزشگاه یا نه. ولی خوشحالم. یه کمم دلم برا خودم می سوزه. نه الان که فکر می کنم میبینم دلم خیلی برا خودم می سوزه. . . بفرما! دیگه خوشحال نیسم. . .
-
کنترل تا به کجا؟
چهارشنبه 5 دی 1403 00:25
باورم نمی شه! باورم نمی شه می تونم در حین عصبانیت اینقدر نایس برخورد کنم و تن صدام جوری باشه که انگار همه چی حله و روی موجای مکزیکوییم.
-
نمیگم
شنبه 24 آذر 1403 18:37
قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.
-
از دیشب تا امروز
سهشنبه 29 آبان 1403 02:21
دقت کردم،وقتایی که مهربونی میکنم،خیلی خوشحال ترم و حس بهتری دارم. نمیخوام مثل آدمای دور و برم باشم..نمیخوام مثل آدما فکر کنم که نباید مهربونی کرد؛نمیخوام بدی آدما رو بگم..دوست دارم چشمام فقط خوبیا رو بگه،گوشام فقط خوبیا رو بشنوه و لبهام فقط از خوبی ها حرف بزنه … امشب یه آدمی اعصابم رو خیلی خورد کرد و دلم رو خیلی...
-
گزیده ی خبر ها
پنجشنبه 24 آبان 1403 16:30
اینستاگرام بهم حالت تهوع میده! انداختمش توی تَه ترین پوشه ای که توی گوشیم دارم. روزی ده دقیقه شاید بیشتر ازش استفاده نمیکنمژ تو.ییتر هم همینطور.اونم در حد ده دقیقه اینطورا.. …. دارم فکر میکنم کانسیلر عجب اختراع خوبیه! آدمو خوشگلتر میکنه. …. همه از خونه رفتن بیرون و کلیدای من رو هم اشتباهی بردن، حبس شدم توی خونه و...
-
بای
چهارشنبه 23 آبان 1403 15:14
موسیقی که شما گوش میدین،مستقیماً ارتباط داره با حال روحی که در اون روز میتونید تجربه کنید.. تا پند و اندرزهای بعدی، بدرود.
-
آرام
سهشنبه 15 آبان 1403 21:23
آهسته بودن را دوست دارم. تنها با آهسته بودن است که میتوان همه چیز را با جزئیات،لمس کرد و بلعید. لحظه ها را،بو ها را،واژه ها را… حضور را.. حضور را.. حضور را..
-
غریبه
دوشنبه 14 آبان 1403 18:29
دیروز یه خانم چادری اومد به منشی اموزشگاه گفت با یه تیچری که اسمش گلی هست کار داره و بعد تا منو دید بغلم کرد و بوسم کرد و من متعجب بهش نگاه می کردم که چرا انقد قربون صدقه م می ره. همش منتظظر بودم بگه من مامان واقعیت هستم و حالا بعد سال ها پیدات کردم و برای همین انقد باهات مهربونم.. یا بگه یکی بوده که خیلی پولدار بوده...
-
دمو
چهارشنبه 9 آبان 1403 10:40
تا چند دقیقه ی دیگه،دِمو دارم.. خانومه ازم یک سوالی پرسید،ولی من بهش گفتم نمیدونم! جدی هم نمیدونستم خب :دی بد شد ولی خب چه کنم! توی دلم همون لحظه گفتم نشد که نشد؛فدای سرم که نشد. حالا قراره برم سر کلاس بچه های پنجم دبستان. امیدوارم مثل شاگردای خودم،ازم خوششون بیاد،براشون جذاب باشم و دلشون بخواد من مربیشون باشم.....
-
برعکس!
سهشنبه 8 آبان 1403 15:36
کلا آدما یه عادتی دارن که پیش هرکی برعکس خودش می شن. مثلا شما بشینی پیش یه آدم خوشحال یهو تو دلت می گی وای من چقد بدبختم که مثه این خوشحال نیستم. بشینی پیش آدم خنگ میگی وای من چه باهوشم. پیش آدم پولدار، میگی من چقد بی پولم... برا همینه که هرکی با من رابطه ی نزدیک برقرار می کنه یهو افسرده می شه چون به خودش می گه اینو...
-
اکلیل
یکشنبه 6 آبان 1403 14:07
مامان شاگردم بهم گفت خانم فلانی جان! آدم شما رو میبینه حسِ طراوت و شادابی بهش دست میده.خیلی خوش انرژی هستین ماشالا.. عه وا قلب قلبی شدم خب :)))
-
راه سخت
شنبه 5 آبان 1403 16:54
بچه ها رو دوست دارم.. درواقع عاشقشونم. دوست دارم مراقبشون باشم؛دوست دارم کمکشون کنم و یه عالمه چیز یادشون بدم تا یه عالمه خفن باشن. تا جسور باشن؛تا شجاع باشن و جا نزنن توی زندگیشون. من عاشق بزرگسالیمم.عاشق مسئولیت هایی که دارم.عاشق سختیایی که میکشم؛عاشق وظایفی که دارم..دوست دارم بچه هایی رو تربیت کنم که تاب آوری و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 آبان 1403 00:01
-
چخه
دوشنبه 30 مهر 1403 23:33
دکترم بهم قرص داد..قرص هورمونی.چون جوش میزدم..ولی بی شرف کثافت به بدنم نمیسازه :( همه ی دل و روده م بهم ریخته و دو روزه از حالت تهوع و سرگیجه،نمیتونم تکون بخورم.. بهش که پیام دادم،گفت قطعش کنم.دوست ندارم قطعش کنم چون نمیخوام که جوش بزنم :( دلم برای اون پوست صاف و اینه ایم تنگ شده. ولی مجبوری قطعش کردم از دیشب..خدا کنه...
-
تاثیر مستقیم
دوشنبه 30 مهر 1403 18:40
پارتنر خیلی مهمه! میدونی؟ هر مدل لایف استایلی که پارتنر ادم داشته باشه،روی زندگی تویی که باهاش در ارتباطی،تاثیر مستقیم میذاره.. البته منظورم روابط عمیقه.نه رابطه ی آبکی و دو روزه! میدونی چی میگم؟ ولی متاسفانه حوصله ندارم دلایلم رو بنویسم.خودتون فکر کنید ببینید چرا دیگه.افرین. کاشکی حالت تهوع و سرگیجه م تا صبح خوب...
-
شرح حال
شنبه 28 مهر 1403 16:21
به پول بیشتری لازم دارم..پول خیلی بیشتری. …. یکی از همکارام توی تایم استراحت خیلی حرف میزنه؛خیلی زیاد..بابا زن! اخه دو دقیقه اومدیم استراحت کنیم ببند دهنو دیگه… تازه از همه ی زندگیشون هم میگه..از دوست پسر خواهرش گرفته تا مشکلات درون خانوادگیش!! …. یه عالمه خوابم میاد..صبح ۵ بیدار شدم و از صبح دارم اینور و اونور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 مهر 1403 21:29
حال و روزِ این روزام،درست مثل اهنگ عرفان طهماسبی میمونه که میگه: الهی الهی،دنیا برات بسازه.. زندگیم همونقدر سوزناکه.البته پی ام اس هم مزید بر علته. البته که ساعت هایی هم هست که خوشحال و خوبم ها..اما به صورت کلی،خوب نیستم. نمیدونم.. خیر باشه الهی. … پ.ن: بله با تشکر.پریود شدیم و دیگه زندگیمون سوزناک نیست ^_^
-
بجنگ تا بجنگیم
سهشنبه 24 مهر 1403 23:59
دیشب خواب دیدم با چنگیز خان مغول توی یک کمد گیر افتادم و دشمنان چنگیز که برای قتلش اومدن من رو هم قیمهقیمه کردن. قبل از کشته شدن چنگیز من بهش یک چنگال دادم تا بتونه مقاومت کنه و تا رمق آخر بجنگه. چنگال چرا؟ چون من خوالیگر قشون چنگیز بودم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهر 1403 01:28
-
گره ی کور
شنبه 21 مهر 1403 13:20
باید یسری چیزا رو تغییر بدم.. باید اون تصمیمی که دارم رو عملی کنم..خیلی سریع تر.. نمیدونم چیکار باید بکنم! گیجِ گیجم.. از کجا باید شروع بکنم اصلا؟ اَه.. همه چی دوباره به هم گره خورده
-
into the wild
چهارشنبه 18 مهر 1403 01:50
از اولش می دونستم می میره. ولی از زوج هایی که تو راه می دید خوشم میومد. اونایی که از زندگی شهری و مادی گذشتن تا تو کوه و دشت و دمن بقیه روزاشونو بگذرونن
-
چتری
سهشنبه 17 مهر 1403 16:35
موهامو کوتاه کردم امروز.. کرمم گرفت و نه تنها خیلی کوتاه کردم،بلکه چتری هم زدم! اخه زن! دردت چی بود چتری زدی؟ تا از ارایشگاه اومدم بیرون،به مهدیه پیام دادم که شبیه سگ پا کوتاه شدم..خب راست میگم..واقعا هم شبیه شدم. قیافه ی جدیدمو خیلی دوسش ندارم راستش..ولی خب کاریه که شده :دی بلند میشه دوباره :دی خلاصه که اینطوری.
-
ایش
یکشنبه 15 مهر 1403 00:00
کل امروز پکر و بهم ریخته بودم.. خیلی بدم میاد از ادم هایی که همش تورو منتظر میذارن تا حدسشون بزنی!اخه چته نینی کوچولو! خودت بیا بگو از چی ناراحتی دیگه..من که نمیتونم نیازهای درونی تو رو حدس بزنم. ای وای مغزم.
-
من،گلی،خیلی کارم درسته
پنجشنبه 12 مهر 1403 22:19
خب از اونجایی که هیچوقت هیچی دیر نیست، و از اونجا تری(!) که من قابلیت یادگیری و انجام هررررر کاری رو دارم، باید بگم که حرکت شارپی رو درپیش گرفتم و این روزا شدیدا دمم گرمه! جوری که حیفم میاد بخوابم!
-
yellow
پنجشنبه 5 مهر 1403 19:14
صبح پاشدم دیدم زهرا برام صبح بخیر جذاب،ستاره ی کنسرتِ کُلد پلی . دختره ی دیوانه :دی این کلد پلی هم داستان داره که اگر برنامه هام جور شد و رفتم،میام همشو میگم.
-
راضی
یکشنبه 1 مهر 1403 19:10
قطار برام از همه ی وسایل نقلیه،دلنشین تر و قشنگ تره.. قطار تهران رشت،از همه قشنگ تره دیگه.. :) شکر و الهی شکر ^_^
-
یس
پنجشنبه 29 شهریور 1403 14:50
الان توی کبابی حاج حسین نشستم منتظر سفارشم. بیشتر از همیشه،میدونم و مطمینم که از زندگیم چی میخوام و چیکار میخوام بکنم. این خوبه. همینو میخواستی از زندگیت گلی جون. ماچ.
-
تا اینجا
چهارشنبه 14 شهریور 1403 07:21
چیزایی که تا اینجای سفر یاد گرفتم،اینه که به هیچکس جز خودت متکی نباش و منتظر نباش کسی به جز خودت کمکت کنه. الان بیشتر از همیشه،جای خالی میم رو حس میکنم.الان که باید یه باکس آب معدنی رو اینهمه راه حمل بکنم،یادم میفته که حضورش چقدر خوب بود. یعنی پشیمون باشم؟ البته که نه! مگه سفر تنهایی نمیخواستی گلی خانوم؟ بفرما!اینم...
-
غودا
شنبه 3 شهریور 1403 13:29
چوب شور خوشمزه ترین خوراکیِ دنیاست. ... اونقدر درگیر پایان نامه هستم که هرکی هرچی میگه میگم "صبرکن دفاع کنم بعد.." ... تصمیمات زیادی دارم اما دفاع،کل مغزم رو پر کرده. ... دیگه چی؟ دیگه همین.