-
جمعه ها روز عشق و حاله
جمعه 26 آبان 1402 13:30
به مامان پیشنهاد دادم امروز ناهار،کباب دیگی یا همون به قول شما کباب تابه ایِ مرغ درست بکنه..الان بوی خیلی خوبی توی خونه پیچیده. به نظرم منم مامانِ خوبی میشم.و غذاهای خیلی خوشمزه ای میپزم.خونه ای هم که توش زندگی میکنم یه خونه ی گرم و صمیمی،با یه عالمه شمع و همیشه خوش بو خواهد بود. الان درگیر نصب کردن اون برنامه ی کوفتی...
-
فکت های خوشحال کننده
چهارشنبه 24 آبان 1402 12:00
میدونستید نی نی ها از وقتی توی شکم مادرشون هستن،دست غالبشون رو انتخاب میکنن؟(بغض زیاااد) یعنی ما از همون موقع تصمیم میگیریم که دست راستمون غالب باشه یا دست چپ. اخ قلبم.
-
:(
چهارشنبه 24 آبان 1402 09:25
یه دسته گل خوشگل میخوام. ایش.
-
کاشکی یکم حوصله ش رو داشتم
سهشنبه 23 آبان 1402 10:36
من عاشق خونمونم. خیلی دلم میخواد از دیشب و رفتار مامان و بابام بنویسم که چقدر دلگرمم میکنه.ولی راستش الان حوصله ش رو ندارم :) باشه؟ خدافظ.
-
چخه
دوشنبه 22 آبان 1402 13:00
یه لحظه چشمم خورد به پستِ شرحِ وقایع!پسر چقدر ناقص نوشتم همه ی کلمه ها رو دیشب انقدر چشمم درد میکرد نفهمیدم دارم چیکار میکنم..اما حال ندارم دوباره برگردم و اصلاحش کنم.ولش کن :دی امروزم کلی سرم درد میکنه.سر دردِ اشغالِ مزاحم. یه مدت نبود از دستش راحت بودم.حالا اما دوباره برگشته.بمیر دیگه. ایش.
-
امروز روز مهمیه
دوشنبه 22 آبان 1402 12:57
ایده های خیلی خوبی برای پیجم دارم توی ذهنم. امروز میخوام با اون زنیکه های حسود و عوضی(منظورم سوپروایزر و مدیر اموزشگاهمونه) صحبت کنم و پیشنهادی که براشون دارم رو بگم.میخوام بگم که از هر سه پستی که برای پیجم میذارم،دوتاش رو توی اموزشگاه میگیرم و یکیش رو خودم.یکی از پست ها رو هم توی کلاسای دیگه میگیرم با اون شرایطی که...
-
شرح وقایع پس از مدت ها
یکشنبه 21 آبان 1402 23:03
سلااام..حالتون چطوره؟ میدونید چقدر دلم برای اینجا تنگ شده؟نمیدونید که..اینقد شده نگا . اندازه ی همین نقطه ای که دیدین! حالم خیلی بهتره..بالاخره تصمیم گرفتم برم پیشِ یک روانپزششک و ازش کمک بگیرم.ازم وBrain map گرفت و تشخیصش برام اضطراب بود.گفت 9 ماه باید دارو بخورم تا درمان بشه.گفت یه هالیه ی خیلی کوچیک و ریز از...
-
دنیای من
شنبه 6 آبان 1402 01:33
من یه دنیای خیالی دارم.. جدیداً بیشتز وقت ها رو میرم اونجا. اونجا همه چی آرومه.همه مهربونن.هیچکسی استرس نداره. اونجا،همونطوری رفتار میکنم که دلم میخواد.اونجا میتونم راحت برقصم،راحت لباسام رو بپوشم،بدون این که نگران ست کردن رنگ و مدلشون باشم. اونجا میتونم راحت پایتخت ببینم و قاه قاه بخندم و هیچکسی هم نگه اینا چیه...
-
جمعه
جمعه 28 مهر 1402 14:05
جمعه ها توی خونه ی ما خیلی قشنگه. همه ی روزا توی خونه ی ما خیلی قشنگه راستش :) اگه از امروز بخوام بگم،با صدای محبت آمیزِ مامان بیدار شدم.بابا زنگ زد و گفت صبح براتون کیک پختم :) کیکِ خیسِ شکلاتی.. الان انار رفته حموم.. توی خونه پر از نوره.هم نور خورشید،هم نور محبت و عشقی که بینمونه. بابا داره بساط کباب رو جفت و جور...
-
تفاوت ها!
پنجشنبه 27 مهر 1402 23:31
شخصیتِ اینستاگرامم با شخصیتِ توییترم فرق میکنه. توی اینستاگرامم خوشحالم!از کارم میگم.از کلاسام..همون چیزی رو نشون میدم که مخاطبم میخواد.ولی توی توییترم خودمم.خودِ واقعیم!مینویسم که حالم بده؛بدون سانسور.توی توییتر بخاطر بد بودنِ حالم آنفالوم نمیکنن!اما اینستاگرام اینطوری نیست و میذارن میرن. توی توییتر دوستایی دارم که...
-
عوق
پنجشنبه 27 مهر 1402 23:14
درمورد قضیه ی دوشنبه نوشته بودم..بلاگ اسکای همه رو پروند و یه بخشیش رو سیو کرد!باز خوبه یه بخشیش رو نگه میداره..اگه بلاگفا بود که همه رو میپروند. ولی موضوع خیلی سخت و تلخی بوده.الان دیگه توان ندارم درموردش بنویسم دوباره :( امشب با این پسره ی انگل بحثم شد.یعنی من بحثم نشدا..اون شروع کرد!پسره کیه؟یکی از مثلاااا ادمین...
-
سیاهچاله
پنجشنبه 27 مهر 1402 13:24
حالم به طرز بدی افتضاحه.. نوشتما..بلاگ اسکای پروندش. از دوشنبه و اتفاقات وحشتناکش... میام مینویسم دوباره. ببخشید که بهتون سر نمیزنم و کامنتاتون رو تایید نکردم. من فقط حالم خوب نیست.. :(
-
هَم بیار
شنبه 22 مهر 1402 13:42
دیگه هیچوقت نمیگم حالا شب میام مینویسم یا بعدا ازش مینویسم..چون اصلا یادم نمیمونه که قضیه چی بوده! دیروز روز خیلی بدی رو داشتم..روز خیلی خیلی بدی. دلم یه عالمه بغل میخواد.احساس کوفتگی میکنم. اتاقم دوباره شلوغ شده.درست مثلِ ذهنم! دارم پایتخت میبینم!دیشب تا ۵ صبح بیدار بودم و پایتخت میدیدم!! این موضوع که گیر میدم به یک...
-
بسی رنج بردم!
جمعه 7 مهر 1402 18:58
خب! جونم برات بگه که از اشتباهاتِ عمده ای که آدما میکنن، overshare کردنِ همه چیز،با ادم های اشتباهیه! حالا اون آدم میتونه دوست باشه،مادر باشه،برادر باشه،همکار باشه یا هرکسی..کلا overshare کردن باعث بدبختی آدم میشه. حالا شاید بپرسی چرا اون بالا نگفتم پارتنر؟چون پارتنر از نظر من تنها کسیه که میتونی و باید overshare کنی...
-
پریود صگی
جمعه 7 مهر 1402 18:29
من هم مثل همه ی زن های دیگه،درد پریود رو هر ماه متحمل میشم.اما نه به اون شدتی که بیفتم روی تخت و یک روزم هدر بره. دیروز پریود شدم و دیشب از شدت درد از خواب پریدم و چشمام سیاهی میرفتن.یعنی واقعا سیاهی میرفتنا!احساس میکردم نفسم داره بند میاد و ممکنه بمیرم.به زور خودم رو رسوندم به اشپزخونه و کورمال کورمال یه قرص پیدا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 مهر 1402 01:27
ساعت ۵/۳۰ باید بیدار بشم و ۶ باید راه بیفتم.. هنوز چند تا وسیله م هست که برنداشتم. همش ذهنم درگیره؛ رحمِ عزیزم..رحمِ گل و قشنگم. میشه این ماه هم همون تاریخِ ۸ ام رو پریود بشیم؟؟ میشه پلییییز؟میشه این ماه هم خانوم باشی و جیگر باشی؟ کاشکی خوابم ببره. چقدر حرف دارم برای گفتن و چقدر دلتنگتونم. دعا کنین همون ۸ ام پریود بشم...
-
سدنس
یکشنبه 12 شهریور 1402 13:02
اکسپلورینگ یورسلف ویت عه نایف... ... پ.ن: شاید بپرسید چرا ویث ننوشتم و نوشتم ویت؟ جوابی ندارم.
-
عید شما مبارک.
یکشنبه 12 شهریور 1402 12:46
آره داشتم میگفتم.. از خونه های آپارتمانی بدم میاد.من همیشه سادگی رو دوست دارم و شیفته ی چیزایِ قدیمی ام.راحتی رو بیشتر از هرچیزی میپسندم و فکر میکنم آدم وقتی احساس راحتی میکنه قشنگ تره. حاضرم توی یه خونه ی قدیمیِ حیاط دار زندگی کنم که حیات توش جریان داشته باشه،نه توی یه آپارتمان.آخه حسِ قوطی کبریت بهم میده! ما توی...
-
در شرف ترکیدن
شنبه 11 شهریور 1402 21:44
سرم از درد داره منفحر میشه و میترکه..فکر کنم الان منفجر بشه و بپاشه روی دیوار. از اموزشگاه که میام خونه،نیم ساعت بعدش یه شاگرد خصوصیِ انلاین دارم. بسیار کلافه ام و حوصله ندارم؛کلاسم که تموم بشه میخوام بخوابم.کاشکی خوابم نپره.شام هم نمیخورم شب بخیر.
-
غوداااا
شنبه 11 شهریور 1402 13:12
خونه های آپارتمانی بسیار مزخرف هستن! الان دیرم شده باید ناهار بخورم و برم آموزشگاه؛شب که اومدم درمورد خونه ی مورد علاقه م مینویسم. راستی امروز کیک بوکسینگ رو ثبت نام کردم و احساس خیلی خیلی خوبی دارم.
-
بی سر و ته
جمعه 10 شهریور 1402 23:41
از نظر تراپیستم خیلی طبیعیه که گریه میکنم و بهم گفت بابتش خودم رو سرزنش نکنم. میدونی الان از چی گریه میکنم و چی روی دلم مونده؟ تولدِ پارسالم.. تولد پارسالم افتضاح ترین تولدِ همه ی این سال های زندگیم بود.هیچی شبیه اون چیزی که میخواستم نبود.حتی یه ذره! من دلم میخواست روز تولدم رو توی سفر باشم..ولی یه هفته قبلش سفر...
-
مدیریت هیجان!
سهشنبه 7 شهریور 1402 20:52
عصبانی ام و همش به خودم یادآوری میکنم که گُلی!اگه عصبانی هستی،نباید سرِ شاگردات خالی کنی...به اونا چه؟وظیفه ت رو درست انجام بده و هیجاناتِ زندگیت رو قاطی زندگی کاریت نکن!
-
عصبانیت ترسناک
سهشنبه 7 شهریور 1402 01:02
یه پستی بود که درمورد مامان نوشته بودم؟خب چرت بود.. من وقتی از آدمایی که خیلی دوسشون دارم ناراحت میشم،خیلی بی رحمانه درموردشون اون لحظه نظر میدم. من عاشق خونمون هستم. و عاشقِ مامانم. باشه؟
-
جمعه روز خوشحالیه.
جمعه 3 شهریور 1402 13:19
فهمیدم صبح ها چجوری خوشحال باشم و بی استرس!البته من معمولا که از خواب بیدار میشم،بداخلاق نیستم ولی این روزا کمی مضطرب و اخمو و دل نگرانم. خب بالاخره رمزش رو یاد گرفتم. صبح هایی که اینطوری ام،باید سمفونی گوش کنم.بعله!امروز هم Swan lake چایکفسکی نازنینم رو گوش دادم و یهو همه چی در نظرم قشنگ تر شد. نرفتیم پاکینگ پروانه...
-
زوریه!
پنجشنبه 2 شهریور 1402 23:16
هِی میخواستم درمورد Elementals بنویسما!ولی هرچی مینویسم رو پاک میکنم و دوسش ندارم. فقط این که توروخدا ببینینش.من قول میدم که عاشقش میشین.بعد از مدت ها یک انیمیشنِ خوش ساخت و جذاب رو دیدم که اگه یه قدرتی داشتم،حتما ادما رو مجبور میکردم بشینن این انیمیشن رو ببینن. ولی حیف که ندارم. شانس اوردین!
-
یادم نیست!
پنجشنبه 2 شهریور 1402 01:19
امشب برای مادرجون تولد گرفتیم..خیلی خوشحال شد. چند وقت پیش که اون مریضی کوفتی رو گرفته بودم،یعنی بهمن و اینا بود،دکتر کبدم،برای پونصد تا ازمایش نوشت که همه چیش خوب بود خداروشکر فقط یک مشکلی وجود داشت و اونم گفت سطح آنتی بادیِ واکسنِ هپاتیتی که بچگی زدی خیلی اومده پایین و باید مجدد واکسن بزنی!این رو ازمایش های...
-
به نظر شما غم چه شکلیه؟
یکشنبه 29 مرداد 1402 14:59
دست یه حیوون مثه ببر یا پلنگو در نظر بگیرین. بعد موهای روی دستشو سیاه و بلند تصور کنین. و ناختای خیلی بلند و کثیف. بعضی از ناراحتیا بهم این حسو میده که یه همچین دستی داره به قلبم چنگ می زنه. همین حس، بغض میاره تو گلوم. حتی نمیذاره راحت نفس بکشم. قیافم یه طور ناراحتی می شه. و اونقد انرژیم کم می شه که امکان نداره به...
-
قول دادم دیگه!
شنبه 28 مرداد 1402 10:07
همینطور که حالت تهوع داره به همه ی اعضا و جوارحم چنگ میندازه،باید لباس بپوشم و برم آموزشگاه. با خودم همش میگم اخه زن!چِت بود اینهمه کلاس برداشتی که از الان تا شب سرکلاس باشی و اخرم از خستگی نتونی بخوابی شب!بعد دوباره با خودم میگم عیبی نداره فقط این یه هفته رو تحمل کن که از هفته ی بعد میشن دو تا کلاس و خوشحال میشم از...
-
یعنی اگه بمیرم هم بازم خوش بو هستم؟
پنجشنبه 26 مرداد 1402 22:29
قبل از این که برم حموم،اسانس خوش بو و عزیزم رو روشن کردم تا اتاقم بویِ گرما و قشنگی بگیره.به تختم هم از اون اسپری که بوی Cotton و اکالیپتوس میداد اسپری کردم.حالا که نشستم روی تختم،هی بوی اونی که اسپری کردم میخوره به دماغم و هی عشق میکنم از بوش. دوتا از ویژگی های خودم که خیلی دوسشون دارم،اینه که عاشق کتاب خوندن و عاشق...
-
هاپوی درون
پنجشنبه 26 مرداد 1402 21:58
درد و عصبانیت و غصه ی پریود رو چی میتونه آروم کنه؟ آفرین! غذاهای خوشمزه و یه بغل مهربون. منظورم حتما بغل یار نیست ها.ولی خب اگر بغل یار باشه که چه بهتر :دی در حال حاضر خونه تنهام و هیچکدوم رو ندارم. در نتیجه، هاپ هاپ.