براش ناراحتم.انقدر خودش رو چاق و دوست نداشتنی میبینه که ما الان ماه هاست همدیگه رو ندیدیم.منظورم این نبود که چاق ها دوست داشتنی نیستنا،منظورم حسیه که «م» به خودش داره. امروز یه عکس از خودش فرستاد و قبلش گفت گلی یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟وبعد گفت از اونموقع چقدر لاغر شدم؟
خب دلم مچاله میشه براش.انقدر قشنگه و انقدر ویژگی های خوب داره که نگو! اما گیر داده به چاقیش و فکر میکنه که خوب نیست و هی میره توی انزوای خودش.
چیکارت کنم من تورو اخه :(
وای!
این پسره توی سریال جدیده که دارم میبینم چقدر چندشه! وای ! -__-
بعد دختری که باهاش ازدواج کرده؟ماه!ماهِ واقعی ها!! هم ظاهری هم اخلاقی و اینا..
اه اه !
بی لیاقت چندش آور.
همزمان که منتظر نشستم،دارم فکر میکنم.این آقا و خانومی که روبروم نشستن،بچه ی تو راهشون چه شکلی میشه میشه؟توی ذهنم دارم قیافه هاشون رو ترکیب میکنم.
…
خانومی که توی پذیرش بود چرا وقتی ازم پرسید ازدواج کردم یا نه،بعدش چپ چپ نگام کرد؟باید حتما ازدواج میکردم؟ :| بلند شم برم ازش بپرسم چش بود؟نه حالا خیلی هم مهم نیست.
…
صدای قلب نوزادی که توی شکم مامانشه داره از توی اتاق دکتر میاد.همزمان هم صدای خنده ی مادر و پدر بچه. آخی :)
…
چرا این خانومه که روبروم نشسته همش با شالش سعی میکنه که شکمش رو بپوشونه؟چرا انقدر معذبه؟ چیه مگه؟خیلی قشنگه که! یه شکم قلقلیِ بزرگ! تازه به نظرم اگر سارافون میپوشید حتی شکمش بامزه تر هم میشد!
…
به نظرم این آقاهه که الان با خانومش وارد شدن،پدر بهتری ممکنه بشه!چون پارتنرش رو داره کِر میکنه.ولی اون بغل دستیش یه سره خمیازه میکشه و اصن توی این دنیا نیست و انگار زوری آوردنش.چه ژستی هم گرفته! :/
…
خانوم بغل دستیم ازم پرسید که کار این دکتره چطوره؟بعد هم به کسی که پشت خط بود گفت “نمیدونم.میگه کارش خوبه و دقیقه”
وا =)))
…
این بچهه که روبروم نشسته چرا انقدر بد اخلاقه!
…
اَه..زن بودن چقدر سخته.امروز از این که زن هستم خوشحال نیستم.
خب بیاید بریم تو آسمون و از اون بالا به زندگی مردم نگاه کنیم. الان توی این ساعت هرکی مشغول چه کاریه؟ از خوبا شروع می کنیم:
یکی همین الان برای اولین بار کسی که واقعی دوستش داره رو بوسید.
یکی فهمید بارداره و یکی الان بچه ش به دنیا اومد. یکی داره با عشقش که خیلی وقته همسرش شده و بچه ش،میره سفر و الان تو فرودگاهن و قراره فردا برن شهر بازی و یه چرخ و فلک بزرگ سوار شن. یکی الان حقوقش واریز شد. یکی خوشحاله که دخترش خوشبخت شده.یکی از خوندن یه کتاب جدید خیلی ذوق زده شده.یکی خبر خوب شدن مریضیش رو شنید.یکی داره به کسی که دوسش داره نگاه می کنه.یکی برای اولین بار کلید انداخت توی خونه ی خودش و در رو باز کرد. یکی همین الان داره شیرموز میخوره و بعدشم قراره دیگه از فردا نره سر کار و حتما می خواد یه عالمه ساز تمرین کنه و انقد در طول روز وقت بذاره تا خیلی زود پیشرفت زیادی بکنه. یکی آزاد شد. یکی خیالش راحت شد. یکی هر روز خوشبخت زندگی می کنه. یکی یه بسته ی بزرگ مدادرنگی هدیه گرفت.یکی…
خب برسیم به بدا:
یکی داره تنهایی تو هال راه می ره و با هندزفری یه آهنگ غمگین گوش می ده و براش مهم نیست یه سوسک کوچولو روی دیوارشونه. یکی انقد احساس تنهایی می کنه که انگار عقربه ها برعکس حرکت می کنن. یکی هایده گوش میده و سرشو تکون میده و آه می کشه. یکی همین الان فهمید باید از فردا بره سر کار. یکی احساس میکنه که هنوز هیچ گهی نشده. یکی می دونه یه سری آرزو رو باید به گور ببره. یکی انقد تو خیال گم شده که اشتباهی رفته تو آینده و هیچ جوره نمی شه تو کله ی پوکش فرو کرد که الان اونجوری که فکر می کنه نیست.یکی از استرس قلبش داره تند تند میزنه. یکی گلوش درد میکنه از بس که بغض توشه. یکی الان فهمید کسی که دوسش داره،همه ی این مدت بهش دروغ میگفته.یکی فهمید بچه ی تو شکمش مرده. یکی پدرشو از دست داد. یکیو از اتاقش بیرون کردن. یکی چشماشو باز کرد دید همه چی خواب بوده. یکی فهمید داره کچل می شه. یکی یادش رفت با خودش مسواک ببره و امشب دندوناش به ف.. می رن.
خب سرک کشیدن تو زندگی مردم بسه دیگه.
برید بخوابید.
شب بخیر.