جنگلِ اینسری ۱۰ از ۱۰ :)
جنگلش زنده بود.مثل اون یکی که عید رفتم نبود؛اه اه. تازه صدای اواز خوندنِ پرنده هاش هم فرق میکرد! دقت کردید؟پرنده های هر جنگلی،یه مدلی میخونن! اگر دقت نکردید،این بار دقت کنید حتما :)))
من و نسیم،یه عااالمه خندیدیم..یه عااالمه مدیتیشن کردیم و چیل کردیم.غذا درست کردیم،جنگل رو گشت زدیم،درختا رو بغل کردیم،دریاچه رو دیدیم،یه عالمه آلوچه های ترش خوشمزه خوردیم :دی ،گوسفندا رو نازنازی کردیم،شب قبل از خواب یه عااالمه فال گرفتیم از شاعرای مختلف مثل حافظ،مولانا،سعدی،عطار،خیام،ملک الشعرای بهار و فرخیِ یزدی.اونی که مال من از فرخی یزدی اومد قشنگ بود؛پس یکمش رو مینویسم:
دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتم
آه سردی داشتم آری که دردی داشتم
سرخ رویی یافتم از دولت بیدار چشم
ورنه پیش از اشکباری رنگ زردی داشتم
یه عالمه شاهنامه خوندم.یعنی امروز بعد از صبحانه،ولو شدم روی نَنو و همینطوری که تاب میخوردم،شاهنامه هم خوندم.جلد اول تقریباً آخراشه..آخ جون بعدش میرم جلد دوم.
الان توی تخت گرم و عزیزِ خودم هستم. اما دروغ چرا؟دلم میخواست توی کیسه خوابم باشم و گوشم رو محکم بپوشونم تا هزارپا یا جوجو های دیگه یه وقت نرن توی گوشم :(((
اها راستی!یه آگلی نِیکِد گای هم داشتیم اینسری که فکر میکرد خیلی جذابه..اه اه؛چندش.. ewww brother! what’s that
خب اونجایی که سپاه تورانیان،به خون خواهیِ سَلم و تور و به فرماندهیِ افراسیاب به ایران حمله میکنه و قباد،پسر کاوه ی آهنگر رو میکشه و نوذر پسر منوچهر شاه،یاد حرفای پدرش موقع مرگ میفته و نا امید میشه و این وسط سام هم میمیره و زال.درگیر غم و اندوهِ از دست دادن پدرش میشه و در نهایت،سپاه ایران،در مقابل سپاه تورانیان شکست میخوره،گریه کردم. نمیدونم چرا..دلم گرفت خب :((((
اومدم یه خبر مهم بنویسم و برم.
بالاخره آقای زال زر یا دَستان(من از این لقب یا اسمش بیشتر خوشم میاد)،پس از نامه بازی های زیاد با پدرش(سام) و منوچهر شاه و ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پا فشاری های بی امانش به خواستنِ رودابه،با رودابه جون ازدواج کرد و رسیدیم به روز به دنیا اومدنِ رستم خان.بله! اقای رستمِ دستان که معرف حضورتون هستن احتمالاً ^_^
نگران نباشید. حال مادر و بچه خوبه.
البته تا اینجای کار.
حالا بازم اخبار جدید رو بهتون میگم :دی
بای.
“این رو صبح نوشته بودم”
……
میدونستید رستم از بس که پیلتَن بوده،مادر بیچاره ش نتونسته اون رو به روش طبیعی به دنیا بیاره و از حال میره.زال خیلی نگران رودابه میشه و یهویی یاد سه تا پری که سیمرغ بهش داده میفته!بعدش،یکی از پر های سیمرغ رو اتیش میزنه و سیمرغ میاد میگه برو انقدر به رودابه شراب بده تا بیهوش بشه؛بعد،پهلوش رو بشکاف(آخ..) و بچه ت رو بیار بیرون.
و بله!رستم با روش سزارین به دنیا اومده که در زمان خودش،خیلی لاکچری(چقدر از این کلمه بدم میاد ولی معادلش به ذهنم نیومد) بوده..
سزارین چیه! ما خودمون رستم مذگان داریم..هارهارهار.
“این رو شب”
….
تا آپدیت های بعدی،بدرود.
چوب فرشته ی مهربونِ سیندرلا رو میخوام :(
بشینم روی تختم و از دور به وسایلم بگم بیبیدی با بیدی بوووو
و بعد،همه ی وسایلم مستقیم پاشَن برن سر جاشون..
اما حیف و صد حیف.
یک مدرسه ای رو چند وقت پیش رفتم برای مصاحبه و گفتن بهت خبر میدیم.چون مدرسه ی پسرونه بود،دوست داشتم که تجربه ش کنم و خب مدرسه ی به نامی هم هست.منم در نهایت از لیستم حذفشون کردم.چون «بهت خبر میدیم» برای من،به منزله ی «نه» هست و میرم سراغ گزینه های بعدی.خلاصه هیچی،یه روز زنگ زدن من در دسترس نبودم؛فرداش زنگ زدن و من توی جلسه بودم و نتونستم جواب بدم.بعد که بهشون زنگ زدم،ازم خواستن یک تایمی رو برم و با مدیریت صحبت های نهایی رو داشته باشم.به خانمه گفتم هفته ی اینده که گفت نهه!توی این هفته لطفا! اقا منم امروز شلوووووغم..ولی بهشون تایم دادم و اومدم.
وقتی رسیدم دم در،مسئول روابط عمومیشون که زنگ زد به اون خانومه که من باهاش صحبت کردم،خانومه اصن یادش نبود من کی اَم!کِی قرار بوده بیام..اصن هیچی. جا خوردم! ولی گفتم خب حالا شاید یک پیشامد باشه.رفتم داخل و با یکی دیگه هماهنگ کردم و گفتن اقای فلانی(یعنی مدیریت)،جلسه داره! چند دقیقه ای رو منتظر بشینید. گفتم باشه و نشستم. کنار من،یک خانواده ای اومده بودن برای ثبت نام.خب چون میخوان ثبت نامشون کنن،قطعا بهترییین ورژن خودشون رو نشون میدن دیگه.چایی و شیرینی و پذیرایی و هی مثل پروانه دورشون بچرخ و من؟اصلا انگار حضور خارجی ندارم :/ گفتم اینم هیچی.
هی گذشت هی گذشت..شد ۴۵ دقیقه! رفتم به منشیه گفتم که من ۴۵ دقیقه ست منتظر هستم؛لطف میکنید چک کنید و ببینید که کی جلسه م با اقای فلانی شروع میشه؟ منشیه زنگ زد و دوباره اون خانومه که با من تایم رو هماهنگ کرده بود،یادش رفته بود من اینجا منتظر نشستم :| بعد گفت وااای خیلی دفتر مدیریت شلوغ شده؛همه ریختن تو دفتر مدیریت.بگو منتظر بشینه شاید ۱۱ تموم شد. گفت شاید!! نگفت تا فلان ساعت..گفت شاید و من حرصم گزفت.
دوباره نفس عمیق کشیدم و به منشی گفتم بسیار خب؛من تا ۱۱ صبر میکنم چون بعدش باید برم.
و بعد از یک ربع که مجدد منتظر موندم،به منشیه گفتم که میرم و خدافظ و فلان.حالا منشیه اصرار داشت که بشین شاید،دقت کنید شااااید، پنج دقیقه ی دیگه صدات کننا! بعد من اینطوری بودم که خانوم واقعا جدی میگی؟ :| آیا من برای شما یک لطیفه هستم؟؟وا!
هیچی دیگه..اومدم بیرون و احتمالا دیگه هم اونجا نمیرم!یعنی ۹۹/۹ درصد.اون یک درصد هم حساب نکردم چون هیچ چیزی در این دنیا قطعی نیست.بله!
این مدرسهه خیلی گنده س!یعنی فضاش رو نمیگما؛البته اونم وسیعه؛اما اسمش خیلی گنده س!توی تهران بگی مدرسه ی فلان،اکثرا میشناسنش.البته که توی سرچایی که خودم کرده بودم،اکثرا از بی نظمی و بی برنامگی و ایناشون مینالیدن ولی گفتم شاید حالا ادم ها با قصد و غرض نوشته باشن؛بذار خودم برم ببینم چه خبره!همه ی این مدت داشتم فکر میکردم که چقدر جاهای دیگه که از اینجا کوچک تر و یا حتی ناشناخته تر بودن،رفتار درستی داشتن! یکی میومد ازم میپرسید کی هستی چی هستی؟برام چایی یا قهوه میاوردن..بعد هم در یک تایم مشخص، میرفتم و صحبت میکردم! ولی اینجا؟ ادا ادا ادا..همش ادا..از اول که وارد شدم داشتم رد فلگ میدیدم!
اه اه حالم بهم خورد و وقتم هدر شد.
ایش..