Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

چندش

معمولا،مخصوصا اخیرا حرف نمیزنم درمورد خودم با کسی..

لزومی نمیبینم اخه!

ولی امشب یه موضوعی رو به یکی گفتم..اصلا هم موضوع خاصی نبود و چون پرسید،گفتم..ولی به محض گفتن،با جمله ی مزخرفِ بعدیش،پشیمونم کرد!

واقعا حالمو بهم میزنه ارتباط با ادما یه وقتایی!

اه اه.

شب بخیر.

آقای میم عزیز!

حرفات خیلی قشنگه..اما چه سود که همش حرفه. و یک الگوی تکراری،دوباره داره تکرار میشه..

به خودش هم اینو گفتم البته که من باور ندارم. اما بهم گفت من اصلا نمیخوام تو اذیت بشی و گفت از دور تماشات میکنم.

نمیدونم آخر این داستان به کجا برسه اما یکم میترسم.

صبح شد دیگه!بکپ!

شب بخیر.

نمیفهمم

چند دقیقه مونده بود کلاس نقاشیم شروع بشه که تلفن بابا زنگ خورد.

هی صداش متعجب تر میشد و آخرش گفت چیییی؟شوخی نکن!!نمیفهمم چی میگی!!یعنی چی؟کِی؟ متعجب رو کردم به مامان و گفتم داره با کی حرف میزنه؟کله ش رو آروم به عقب تکون داد و گفت هیچی؛غریبه س!

تا این که بابا گوشی رو قطع کرد و بهت زده گفت رهی فوت کرد..

باورم نمیشد!!! رهی؟رهی دوست بچگیم؟همونی که همیشه ریش و سبیل عجیب و غریب میذاشت و توی دورهمیا میگفت bittles پلی کن! چند بار پشت سر هم داد زدم کی؟؟؟و اسمش رو گفتم!

هر چهارتامون شوکه شده بودیم!! بابا گروه دوستان خانوادگی رو چک کرد و خبر رو اونجا خوند..هنوز هیچکدوم باورمون نمیشد!هممون بغض کرده بودیم و هرکسی یه حالی داشت..

خلاصه مامان اینا پاشدن رفتن خونشون و وقتی برگشتن،اونقدر حالشون بد بود که وقتی داشتن تعریف میکردن،هممون زدیم زیر گریه.

مامان همش عکسا و فیلما رو توی گوشیش نگاه میکنه..آه میکشه یا گریه میکنه.من و انار هنوز باورمون نشده..بابا هم خیلی پکره..

شنیدن خبر فوت یه آدم پیر دردناکه..حالا حساب کن خبر فوت یه جوون ۲۴ ساله رو بشنوی.

خیلی گریه دارم و نزدیکه که بترکم..

وسط روزی!

من که از اول میدونستم دنیای من و اقای میم،از همدیگه خیلی جداست و خیلی تفاوت های زیادی بینمون وجود داره..حالا خانواده های بسیار متفاوتی که هرکدوم توش بزرگ شدیم بماند!

اما دیشب از لابلای حرفاش یسری چیزا رو متوجه شدم و اونم این بود که اونم میدونه چقدر فرق داریم و احتمالاً حرکت خاصی نزنه.پس من هم ارتباطم رو در حد نرمال باهاش ادامه میدم. اما یه چیزی گفت که شاید بعداً بنویسمش اینجا!

جدیداً خیلی بی حوصله شدم! بی حوصله در ارتباط با آدم ها..

البته چرا! یکم هم در ارتباط با زندگی بی حوصله شدم. اما‌ میدونم که این بی حوصلگیه قراره بهتر بشه..

راستی دیروز پیجم شد ۲۱.۱ کا :)))) دوتا از ریلزهایی که گذاشتم خیلی طرفدار پیدا کرد و پیجم دوباره رو به رشد شد.

بهرحال که من شاکرم در هر حالتی..

اضطرابام یه کوچولو بهترن! فکر میکنم با تراپیِ فردا،بهتر هم بشم حتی..

خلاصه این که همین :)

روزای بد

شب که میشه منتظرم تا آقای میم به یه بهانه ای استوریم رو ریپلای بزنه :دی

دروغ چرا؟هم بد اخلاق جوابشو میدم هم سرد..خب چون اعتماد ندارم و اعتماد کردن خیلی سخت شده برام.

دیشب از دست خانواده ی بابا گریه م گرفت و وقتی اومدم خونه،وایستادم به نماز خوندن و همین که ایستادم،اشکام شروع کردن به ریختن..چون عمه ی عوضیم خیلی دلمو شکست.منم برای اولین بار نفرینشون کردم.از عمم متنفرم.از عموم هم همینطور.

فردا باید برم دکتر و یکم نگرانم..

حالم این روزا خیلی خیلی بده..از اضطراب و دل درد اضطرابی دارم خفه میشم..

کاشکی خوابم ببره.چون یه هفته س که هرشب ۳ساعت میخوابم.

شب بخیر.