نشستیم داریم با همکارا صبحانه میخوریم..
یه حرفایی دارن سر میز میزنن که باورم نمیشه انقدر سطحی و مزخرفن
کاش سریع تر تموم بشه
داره از آقای میم خوشم میاد..
واضحاً میدونم یسری تفاوت های اساسی داریم! اما داره ازش خوشم میاد..مخصوصا که امشب تحصیلات و سطح سوادش به چشمم اومد.
کاش انقدر هر بار ابلهانه از دیدن سطح سواد یه آدم خر نشم..
خودم هم بدبین شدم البته و اینو حس میکنم..
اما یه جاهایی حس میکنم حرفاش متناقض میشه!یه جاهایی خوشم میاد از حرفاش..
نمیدونم.هیچ نمیدونم!
میترسم..
امیدوارم خدا از این بلا حفظم کنه..
شب بخیر.
معمولا،مخصوصا اخیرا حرف نمیزنم درمورد خودم با کسی..
لزومی نمیبینم اخه!
ولی امشب یه موضوعی رو به یکی گفتم..اصلا هم موضوع خاصی نبود و چون پرسید،گفتم..ولی به محض گفتن،با جمله ی مزخرفِ بعدیش،پشیمونم کرد!
واقعا حالمو بهم میزنه ارتباط با ادما یه وقتایی!
اه اه.
شب بخیر.
آقای میم عزیز!
حرفات خیلی قشنگه..اما چه سود که همش حرفه. و یک الگوی تکراری،دوباره داره تکرار میشه..
به خودش هم اینو گفتم البته که من باور ندارم. اما بهم گفت من اصلا نمیخوام تو اذیت بشی و گفت از دور تماشات میکنم.
نمیدونم آخر این داستان به کجا برسه اما یکم میترسم.
صبح شد دیگه!بکپ!
شب بخیر.
چند دقیقه مونده بود کلاس نقاشیم شروع بشه که تلفن بابا زنگ خورد.
هی صداش متعجب تر میشد و آخرش گفت چیییی؟شوخی نکن!!نمیفهمم چی میگی!!یعنی چی؟کِی؟ متعجب رو کردم به مامان و گفتم داره با کی حرف میزنه؟کله ش رو آروم به عقب تکون داد و گفت هیچی؛غریبه س!
تا این که بابا گوشی رو قطع کرد و بهت زده گفت رهی فوت کرد..
باورم نمیشد!!! رهی؟رهی دوست بچگیم؟همونی که همیشه ریش و سبیل عجیب و غریب میذاشت و توی دورهمیا میگفت bittles پلی کن! چند بار پشت سر هم داد زدم کی؟؟؟و اسمش رو گفتم!
هر چهارتامون شوکه شده بودیم!! بابا گروه دوستان خانوادگی رو چک کرد و خبر رو اونجا خوند..هنوز هیچکدوم باورمون نمیشد!هممون بغض کرده بودیم و هرکسی یه حالی داشت..
خلاصه مامان اینا پاشدن رفتن خونشون و وقتی برگشتن،اونقدر حالشون بد بود که وقتی داشتن تعریف میکردن،هممون زدیم زیر گریه.
مامان همش عکسا و فیلما رو توی گوشیش نگاه میکنه..آه میکشه یا گریه میکنه.من و انار هنوز باورمون نشده..بابا هم خیلی پکره..
شنیدن خبر فوت یه آدم پیر دردناکه..حالا حساب کن خبر فوت یه جوون ۲۴ ساله رو بشنوی.
خیلی گریه دارم و نزدیکه که بترکم..