Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

وا!

من از اقای میم با اونهمه ادعایی که میکنه برای دوست داشتن من انتظار داشتم که الان توی دایرکتم یه چیزی میگفت..

البته با اون جواب های سرد و بی روحی که من بهش میدم و اون بی محلی هایی که بهش میکنم،حق داره.

اما خب منظورم از این که انتظار داشتم  یه چیزی بگه،یه جیز دیگه ست که نمیتونم توضیح بدم چون از خواب دارم میمیرم..

امروز اونقدر گریه کردم که چشمام پف کرده.

روز خیلی بدی بود..هیچوقت فکر نمیکردم برای این مادربزرگم انقدررر گریه کنم..

از تهه دلم دعا میکنم که آروم باشه و توی بغلِ خدا..

شب بخیر.

جماعت عوضی

مادربزرگم فوت کرد.

مامانِ بابام.همونی که خیلی هم دوستش نداشتم.اما گریه کردم وقتی دیدم روی تخت،بی جون افتاده..

بابام برای کار واجبی دیشب ساعت ۳ با شوهرخاله هام رفتن رشت و وقتی امشب خبر رو بهش دادن،سریع راه افتادن.اما هنوز نرسیدن.

خانواده ی بابام،واقعا خانواده ی آشغال و بدجنسی هستن..

جو گرفته بودن و یک ساعت بعد از فوت مادربزرگم،امبولانس و اینا رو هماهنگ کرده بودن که ببرنش سردخونه.

اولش  آروم بهشون گفتم صبر کنید تا بابام بیاد.دست به سرم کردن و گفتن باشه حالا صبرکن دکتر گواهی فوت رو تایید کنه بعد نگهش میداریم.

منم خوشحال که خب بابام میاد و مامانش رو برای بار آخر میبینه..

یهویی شوهر عمم اومد و گفت امبولانس اومده میخوایم مامان رو ببریم!

منو میگی؟انگار برق گرفته باشدم..چون قبلش با بابام حرف زده بودم و میدونستم دلش میخواد مامانش رو برای بار اخر ببینه..

اولش یکم اروم اروم باهاشون حرف زدم و وقتی دیدم پاشونو کردن توی‌یه کفش،یهویی اتیش گرفتم و همزمان که گریه میکردم داد میزدم و میگفتم یعنی چی؟؟صبرکنین تا بابام برسه..اونم حق داره مثل شماها مامانشو ببینه!که یهویی یکی گفت توی سردخونه میبینه دیگه!منم گفتم ۵دقیقه توی سردخونه خیلی فرق داره با خونه ی خودش..و به شوهر عمم گفتم نکن این کارو..نبریدش صبرکنین بابام بیاد؛گفت نه بابات خودش گفته ببریدش!گفتم امکان نداره و شماره ی بابامو گرفتم و گفتم بابا تو گفتی؟بابام هم با یه صدای درمونده طوری گفت اینا دیوونه م کردن انقدر زنگ زدن!من میگم صبرکنین تا من بیام..یهویی انگار دیوونه شده باشم گفتم بیاااا بقران داره میگه میخواد مامانشو ببینه!راضی نیست که ببریدش..اون بچه ش نیست؟اون کم زحمتشو کشید این مدت؟کم غمشو خورد؟اونم بچشه..اونم حق داره مامانشو برای بار اخر ببینه..این اخرین باریه که میتونه مامانشو ببینه..شوهر عمم گفت جنازه بو میگیره..بهش گفتم نمیگیره بخدا ۳/۴ ساعت صبرکنین؛بعد یهویی داد زدم گفتم عمو من تو رو همیشه دوستت دارم همیشه خوبت رو گفتم توروخدا نکنین این کارو..اینجا دیگه انقدر سوزناک بود صدام و خودمو میزدم که دخترخاله ی بابام اومد ارومم کرد و قول دادن که صبرکنن تا بابام برسه..

من به بابام خیلی حساسم..میمیرم براش.جونم برای بابام در میره.طاقت این که حسرت بذارن روی دلش و نتونه مامانش رو برای بار اخر ببینه و تن بی جونش رو لمس کنه داشت خفه م میکرد..و من وقتایی که گریه میکنم اونقدر سوزناک میشه صدا و حرفام(اینو همه میگن همیشه بهم) که دل همه رو به رحم میارم..

بابام پشت خط بود و صدای داد و فریادام رو میشنید..با گریه بهم گفت بابا اروم باش.

هنوز منتظریم که بابا برسه..ایشالا تا ساعت ۱/۳۰ میرسه..ولی من دارم از دست این جماعت روانی میشم.این جماعت بی انصاف بی مهر!بابام خیلی براشون زحمت کشیده ولی حاضر نیستن چندساعت صبر کنن تا مادرشو ببینه و به جاش میگن دیر شد باید بخوابید صبح کار دارید!انگار هر شب ساعت ۹ خوابن حالا!همشون تا ۳ صبح بیدارنا آشغالا!!!

منم مثل یه شیر وایستادم و کسی حرفی بزنه درمورد بابام پارش میکنم..عوضیا!

نه درک دارن نه مهر و محبت…

الهی بمیرم برای بابام که تا برسه به اینجا چقدر فکر و خیال توی سرش اومده..

گزارش روز

پولم هنوز به ساعته نمیرسه! قیمتشو هی میرم چک میکنم و زده ۶۶ تومن..

من خیلی زور بزنم بتونم نزدیک به ۵۰ تومنش رو جمع کنم..ایییش.

واقعا از تهه دلم ساعت مد نظرم رو میخوام و اتفاقا لازمش هم دارم!

حالا ولش کن..

درمورد رفتن یا نرفتن به سیستان با تراپیستم حرف زدم و دودلیم رو مطرح کردم!و از دل این قضیه رسیدیم به یه چیزی که همه ی سالها با خودم حمل میکردم و از کودکیم بوده..

امروز ۸ کیلومتر رو زدم :))))) هوراااااا…بعد از آسیب زانوم،این بهترین اتفاق زندگیم بود.با هر قدم میگفتم خدایا شکرت. نمیدونی من چقدر بابت آسیب زانوم غصه خوردم و تلاش کردم..صبوری کردم و بالاخره تونستم برگردم به میادین ورزشی :دی

امروز استادم بهم گفت کارت درسته..هوووش دورو دو!حرفای استادم خیلی برام مهمه..بعدم عصر توی باشگاه،مربیم و دو نفر دیگه همش از سرشونه هام و باقی اعضای بدنم تعریف کردن :دی منم هی میرفتم جلوی اینه میزفتم روی نوک پنجه هام و دوقلوهام رو تماشا میکردم و ذوق میکردم :دی

این پسره که فامیل بابا اینا میشه و از من خوشش میاد،خیلی پررو و رو مخه!همش هم به یه بهانه ای بهم دایرکت میده..البته که پیج پابلیک!فکر کن اون توی پیج پی‌ویم باشه..

اقا راستی! از یکی از بچه های دو خوشم اومده..یارو خیلی خفنه!ماراتن برلین رو با پِیس ۴ تموم کرده! ولی میدونی چیه؟حس میکنم ممکنه زن داشته باشه!ولی اخه خیلی با همه راحته!حلقه هم نداره..فعلا هیچ کاری نمیکنم تا امارش رو از سمانه بگیرم.

خلاصه که همین!

فردا باید ۵ بیدار بشم..

اخ جون بعد از مدرسه با نسیم میخوایم بریم لباس بخریم..لیلیلیلی

گودنایت.


مسخره بازی

مدرسمون گفته بود که ستاد برای معلمای تمام واحد ها دوره ی هوش مضنوعی گذاشته!منم که عشق یادگیری!خوشحال که اخ جون بریم چیزای جدید یاد بگیریم..

الان یک ساعت از کلاس گذشته و تنها چیزی که یارو یاد داده یسری چیزای بیسیک و ساخت عکس بوده!یعنی همین واقعا :|

خب اینو منم میتونستم یاد بدم که..مسخره بازی!!

تازه سالنش خیلی هم گرم و خفه س..

حیف از این وقت گرون و ارزشمندمون که گذاشتیم در خدمت اینا..دیگه نمیام اگر دوره ی دیگه ای یرگزار کنن چون خیلی بیخوده

فقط منتظرم  پارت دوم هم تموم بشه و با فاطمه بریم کتاب بخریم..

اخ جون ^^ کتاب جدید!


قبل از خواب

امشب رسیدم خونه.

با یه عالمه تجربه ی جدید از این سفر.

اون یکی معلمی که قرار بود همراه همدیگه بریم روستا براش کاری پیش اومده و نمیاد.گویا خودم باید برم.

یکم نگرانم و هنوز وسایلم رو هم جمع نکردم!حتی بلیط قطار هم نخریدم..

یه عالمه چیز میخواستم بنویسما یادم رفت!انقدر که خوابم میاد..

فردا مدرسه برامون کلاس هوش مصنوعی گذاشته که به نظرم خیلی هم به کار و خوبه.با فاطمه توی یه ایستگاه مترویی قرار گذاشتیم و که از اونجا به بعد رو با هم بریم.

خیلی خوابم میاد و ساعت کوک کردم برای ساعت ۶ صبح که برم بدوم.از برنامه م عقب میفتم اینطوری. البته هیچی از برنامه ای که استادم برام وارد کرده متوجع نمیشم..میرم که خودم بدوم همینطوری :دی

راستی کراش رو یادتونه؟همون که گفتم آنکراش شد :دی  خب این دو سه روز جایی بودم که آنتن نداشتم دیگه!وقتی هم داشتم به چیزی جز وبلاگم وصل نشدم.مثلا در حد پنج دقیقه.حالا امروز که توی راه برگشت بودیم،نتمو باز کردم و دیدم تلگرام مسیج داده و نوشته گل مَنگُلی کجایی؟نیستی یه مدت؛پست سین نمیزنی!منم براش نوشتم آره کمپ بودم و آنتن نداشتم.اونم در ادامه گفت«دو دقیقه کمپ نرو آشنا بشیم! عشایر».. 

میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟به این که چه عجیب و البته جالب!تا هستم،خودشو نشون نمیده و از دور حضور داره..تا میبینه کمرنگ میشم،یه نوتیسی میده و یه حرفی میزنه؛حتی شده کوتاه..

ای بابا! عزیزم من این آن و آف بودنا رو نیستم واقعا!ولوم کن عاااامو..

اه ولش کن مغزم  داره خاموش میشه.

بقیه ی فکرا رو بعدا مینویسم!

گود نایت.

..

پ.ن: کامنتا رو بعدا جواب میدم. بوس