Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

تا بی نهایت

رزای ۷ ساله:

تیچر! کلس بیساید ایز شَوت..وای؟

 =))))))

وات تو دو وات نات تو دو!

تنها چیزی که امروز باعث شد اخمام رو باز کنم،ترکیب کردن اسپرسو با بستنیِ مورد علاقه م بود.

.

هر جلسه که میرم آموزشگاه و بچه ها بغلم میکنن و با ذوق درمورد کارایی که ترم بعد میخوایم انجام بدیم ازم میپرسن،احساس بدی بهم دست میده.چون دروغکی باید سکوت کنم یا سر تکون بدم.میدونی؟حسِ کسی رو دارم که میدونه کِی میخواد رابطه ش رو تموم کنه،ولی به طرف مقابل نمیگه و اون بیچاره هم همینطوری داره یک آینده ای رو خیال بافی میکنه برای خودش. :(  دست من نیست؛بهم اجازه نمیدن که کم کم آمادشون کنم.چون میگن تو نیای،این کلاست کلا دیگه ثبت نام نمیکنن. حالا اون یکی کلاسم اینطوری نیستنا.ولی این یدونه کلاسم،یک کانکشن عجیبی از اول بینمون بود و هست. هوف..بدم میاد از موقعیت های اینطوری.

.

خوش به حالِ شماهایی که یک روتینی رو میتونید دائمی داشته باشید.برای آدم هایی مثل من،دائماَ و مرتباَ(چقدر عربی) یک کاری رو انجام دادن خیلی سخته.دست خودمون هم نیست.تلاشمون رو میکنیم ولی یهویی از دستمون در میره،چون دوپامین توی مغز ما،اون شکلی مال بقیه ترشح میشه نمیشه :)))) حالا البته که من خیلی خیلی بهتر شدم و میتونم روتین داشته باشم.اما خب کوتاه مدت :دی شاید دلیل عصبانیت امروزم هم همین بود!

.

کاشکی بازم شرلوک هولمز جدید داشتم و میتونستم بخونمش!

.

احساس میکنم غرق در زندگی شهری و اینا شدم. باید جمع کنم برم یه چند روزی رو!اینطوری نمیشه..

ممنونم

من عاشق اون لحظه هایی ام که گریه م میگیره. گریه ی ناراحتی نه ها!

گریه ای که از سرِ شوق و ذوق باشه..

من خیلی راحت ذوق زده میشم.

مثلا با خوندن یه شعرِ قشنگ،با شنیدن یک قطعه از یک ساز،با دیدن یک منظره ی قشنگ،یا وقتایی که توسط آدم های مورد علاقه م احاطه شدم،با دیدن یه نقاشی قشنگ،یا وقتایی که توسط ادم های مورد علاقه م بغل میشم،وقتایی که با بچه ها میگذرونم،وقتایی که سماع میکنم،یا خیلی چیزای دیگه که الان به خاطرم نمیان.

وقتی خیلی عمیق میشم توی این لحظه ها،از خوشحالی بغضم میگیره و احتمالا هم چند قطره اشک،مهمانِ صورتم بشن :)

همه ی امروز این حس رو داشتم..

وقتی مامان و بابا رو میدیدم؛وقتی با هم میگشتیم..وقتی بابا بهم میگفت غصه ش رو نخوریا! من برات حلش میکنم..وقتی سه نفری تصنیف ها رو توی ماشین میخوندیم و مامان هی میپرسید میدونید شعرش از کیه؟

حالا به جز امروز،چند وقتی میشه که شنیدنِ نوایِ نِی،باعث میشه دلم بلرزه..خیلی نوای عجیبی داره! نمیدونم چرا هیچوقت اینطوری عمیق بهش دل نداده بودم…نمیدونم!ولی چیزی رو در من بیدار میکنه انگاری.

چقدر احساس خوشبختی میکنم و خوشحالم..با همه ی چیزایی که دارم و ندارم.

اخیش از امروز..

شکر و الهی شکر.

مرسی خدا جون؛

بوس و بغل سفت و محکم :*

لاو لاو لاو

بنی روی یکی از مبلا،مست و خمار نشسته و همزمان که چرت میزنه،حواسش به همه هم هست.

.

مامان توی اشپزخونه ست و داره ظرفا رو میشوره.

.

بابا داره کباب ها رو به سیخ میکشه و همزمان درمورد موضوعی که اینروزا به فکرشیم صحبت میکنیم.

.

انار رفته حموم.

.

منم دارم دیتایی که بابا ازم خواسته رو پیدا میکنم و همزمان تماشاشون میکنم و قند توی دلم آب میشه.یه ذره دو ذره نه ها! کیلو کیلو..

.

در پس زمینه هم شاهرخ داره میخونه نازکی مثل گل،قلبت آهنه،با من دشمنه؛ مامان اینا هم دارن باهاش همخوانی میکنن. بامزه های قلبم.

.

جمعه جون؛دوستت دارم.

مامانا راست میگن

من فهمیدم که ادما چرا نمیتونن صبح ها زود بیدار بشن و تازه همش هم میگن وقت نداریم به کارامون برسیم،چه برسه به کارای دلخواه!

گوشی عزیزانم..گوشی!

حالا جزئیاتش. و بعدا واستون میگم الان میخوام برم حاضر بشم.

خدا

نگهدار