نشستم منتظر مامان و بابا که بیان..
در نا امید ترین حالتِ ممکن هستم.
هیچ راهی ندارم..
همه جا تاریکه..
همه چی خرابه..
انقدر فشار بوده این مدت روم،مخصوصا امروز، که دلم میخواد چشمام رو ببندم و همینجا بخوابم..
دیگه نمیتونم و نمیخوام اصرار بیهوده کنم…
در شل ترین حالت ممکن قرار میگیرم…
هرچی شد شد.
میدونم که هرچی بشه،خِیره…
چقدر همه چی عجیب شده..چقدر روابط پیچیده شده! چرا آدما اینطوری میکنن واقعا؟چتونه؟یه دو دقیقه با سیاست هایی که از اینستاگرامی ها یاد میگیرن توی روابطتون جلو نرید شاید خوشتون اومدا ! :/
حالا همه هم نه.بعضیا منظورمه.
...................
دیشب مهمونی بودیم.خیلی خوش گذشت.یه محفل دوستانه ی گرم و قشنگ.خونه ی دوست پسر مریم،به مناسبت سالگرد آشناییشون.بعد فکر میکنی چی؟همونجا هم ازش خواستگاری کرد..یعنی خواستگاری کرد که منظورم اینه که خم شد یهویی و حلقه و فلان. عاااح گَلبَم. خیلی نمکین و قشنگ بودن و هممون اشکی شدیم.امیدوارم خوشبخت بشن.خوشبخت واقعی ^^
من اولین بار بود میرفتم خونشون.سنتور داشتن،سه تار و پیانو. چقدر مرتبط واقعا :))))) هرچی بچه ها اصرار کردن که ساز بزنم،نزدم که نزدم :) من هیچوقت جلوی هیچ کسی سنتور نمیزنم.نمیدونم بعدا بزنم یا نه!ولی نمیکنم این کار رو. حالا اگر قانون داشتن میزدم حتما. اتود ارمنی رو هم میزدم که خیلی بامزه س:)
.................
یه کتاب جدید دارم میخونم!
اجازه بدید بخونم اگر خوب بود معرفیش میکنم.فعلا که هیجان زده م نکرده و صرفا چون کاغذاش از درختا درست شدن،دارم از روی احترام میخونمش وگرنه که نوچ!
.................
حالا چی بپوشیم برای عروسی؟ :))))))))))))))
من آدم قوی ای هستم. یعنی قابلیت کش اومدن رو دارم. دیدین بچه تو شکم مامان بزرگ میشه، شکم مامان هم کش میاد؟ منم می تونم میزان غم زیادی رو توی خودم نگه دارم و کش بیام و نترکم. یعنی اصلا ناراحت هم نباشم. گاهی این کش اومدنم به نهایت خودش می رسه و من می ترکم. اونوقت غم توی بدنم آب میشه و از چشمام می ریزه بیرون. دوباره خالی میشم و ظرفیتم می ره بالا. دقیقا فردای اون روزی که ترکیدم حس سبکی دارم. و اصلا نمی تونم هیچ کاری انجام بدم. حتی نمی تونم زیاد راه برم. عین کسی که بچه اورده :)) خب امرز کلاسم ساعت 4تا8هست و من کلی وقت دارم تا دوباره انرژی جمع کنم. فکر کنم با حموم شروع کنم بهتر باشه.