فردا مراسمه و به رسمِ خانواده ی پدریم،فامیل های نزدیکشون میان خونشون یه سر..
امیدوارم که میم هم بیاد..که البته خیلی بعید میدونم.
حالا بعداً میگم چرا امیدوارم بیاد.چون یه دلیلی پشتش دارم!
تا الان داشتیم حلواها رو به دستور خانومِ جلیِ رو مخ روبان پیچی میکردیم..
راستی امشب با خانوم جلی یه بگو مگویی هم کردیم که البته اخرش موقع خداحافظی خودش اومد دستمو کشید سمتش و باهام روبوسی کرد..
حالا الان دارم میمیرم از خستگی.فردا تعریفش میکنم.
شب بخیر.