Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

امروز روز مهمیه

ایده های خیلی خوبی برای پیجم دارم توی ذهنم.

امروز میخوام با اون زنیکه های حسود و عوضی(منظورم سوپروایزر و مدیر اموزشگاهمونه) صحبت کنم و پیشنهادی که براشون دارم رو بگم.میخوام بگم که از هر سه پستی که برای پیجم میذارم،دوتاش رو توی اموزشگاه میگیرم و یکیش رو خودم.یکی از پست ها رو هم توی کلاسای دیگه میگیرم با اون شرایطی که شما گفتین.

راستش به نظرم هنوز زوده که یهویی محتوام رو تغییر بدم.به قول پری که میگه امضای پیجِ تو این باشه.راست هم میگه!
خلاصه که فکر میکنم قبول کنن..احمقن اگه قبول نکنن.و اگر هم که قبول نکنن،من میگم که واقعا دلخور شدم ازتون و اصلا توقعش رو نداشتم!پیج من قبل از اموزشگته هم ویو های خودش رو داشت و فکر نکنید که با اموزشگاه همچین اتفاقی برای پیج من افتاده..من قبلا هم اکتیو بودم و مخاطب خودم رو داشتم!آخه هی برمیگردن میگن تو از بستر اموزشگاه استفاده کردی از بستر اموزشگاه استفاده کردی :| بسترتون بخوره تو سرتون!اگه عرضه داشتید خودتون استفاده میکردیدبعدشم میگم که باشه پس اگر اینطوریه کلا از ترم جدید همکاریمون نمیشه و من نمیتونم با این شرایط!

والا بخدا..اونجا از من با سابقه تر و بهتر ندارن.حالا شاید فکر کنید که خیلی خودشیفته هستم.در صورتی که این یک حقیقته!من یک معلم تازه کار نیستم که اینا به من بگن چیکار کن یا چیکار نکن..اینا نمیدونن من دو سال توی اون موسسه ی کوفتی(یادتونه که داستانهاش رو) کار کردم و حالا دیگه بلدم چجوری محکم رفتار کنم!

شد شد،نشد میرم کاپوچینویِ شیرین میخورم..

دیگه خلاصه همین.

بوس.

شرح وقایع پس از مدت ها

سلااام..حالتون چطوره؟

میدونید چقدر دلم برای اینجا تنگ شده؟نمیدونید که..اینقد شده نگا . اندازه ی همین نقطه ای که دیدین!

حالم خیلی بهتره..بالاخره تصمیم گرفتم برم پیشِ یک روانپزششک و ازش کمک بگیرم.ازم وBrain map گرفت و تشخیصش برام اضطراب بود.گفت 9 ماه باید دارو بخورم تا درمان بشه.گفت یه هالیه ی خیلی کوچیک و ریز از افسردگی رو میبینه اون پایینِ برین مَپَم که انقدر کمرنگه که اصلا نمیتونیم بگیم حتی شروع شده اما اگر اضطرابم درمان نشه،میرسه به افسردگی و اوضاع خیط میشه!

هیچی دیگه خلاصه یه دو سه هفته ای هست دار و ها رو دارم میخورم و حالم بهتره.داروهای زیادی هم ندارم.یه قرص دارم برا اضطراب،یکی برای بی اشتهاییِ عصبی،یکی هم منیزم+ویتامین ب6 که برای کنترل اضطراب و اشتها و این چیزاست..دو سه روزی هست که خوب غذا میخورم.یعنی دوباره دیدنِ غذا خوشحالم میکنه و ا لذت و اشتها غذا میخورم.

اکانت head space اَم رو پریمیوم کردم و هروقت مضطرب میشم،سریع بهش پناه میبرم.الان یاد گرفتم وقتایی که اضطرابم میره بالا و ضربان قلبم تند تند میزنه چجوری تنفس کنم که اروم بشم و حالم بهتر باشه.شب ها به sleep cast هاش گوش میدم و میخوابم.راستی خوابم هم بهتر شده.

فعلا مشکلی که دارم با اموزشگاهِ عوضی و بیشعورمونه.حالا براتون تعریف میکنم که چی شده..الان چشمام داره از کاسه در میاد و سرم خیلی درد میکنه.

دیگه خلاصه همین.

دنیای من

من یه دنیای خیالی دارم..

جدیداً بیشتز وقت ها رو میرم اونجا.

اونجا همه چی آرومه.همه مهربونن.هیچکسی استرس نداره.

اونجا،همونطوری رفتار میکنم که دلم میخواد.اونجا میتونم راحت برقصم،راحت لباسام رو بپوشم،بدون این که نگران ست کردن رنگ و مدلشون باشم.

اونجا میتونم راحت پایتخت ببینم و قاه قاه بخندم و هیچکسی هم نگه اینا چیه میبینی.

اونجا میتونم ساعت ها درمورد مشکلاتِ جامعه حرف بزنم و از تفکرِ نقادانه م استفاده کنم.اونجا دیگه کسی نیست که منو نفهمه.اونجا ادم رو درک میکنن.

اونجا اگر از ترس و اضطراب هات بگی،فهمیدی میشی.کسی نمیاد یه جور دیگه معنی کنه حرفات رو.

اونجا همه چی ارومه..

اونجا ادم معده دردِ عصبی نمیگیره که هی ضعیف و لاغر بشه.

اونجا حالت خوبه و چشمات هی پر از اشک نمیشه و توی دلت غصه ها جولان نمیدن.

اونجا اگر کسی اشتباه کنه،عذرخواهی میکنه.

اونجا گربه ها و سگاش گشنه نمیمونن و از سرما یخ نمیزنن.

اونجا ادما لجباز نیستن..بی ملاحظه نیستن.

اونجا من انرژی دارم..همش گریه نمیکنم و همش خودم رو سرزنش نمیکنم.

من خیلی وقته دارم توی دنیای خیالیم زندگی میکنم.

دلم میخواد هیچ ادمی رو نبینم تا مجبور نشم از دنیام بیام بیرون.

جمعه

جمعه ها توی خونه ی ما خیلی قشنگه.

همه ی روزا توی خونه ی ما خیلی قشنگه راستش :) 

اگه از امروز بخوام بگم،با صدای محبت آمیزِ مامان بیدار شدم.بابا زنگ زد و گفت صبح براتون کیک پختم :) کیکِ خیسِ شکلاتی..

الان انار رفته حموم..

توی خونه پر از نوره.هم نور خورشید،هم نور محبت و عشقی که بینمونه.

بابا داره بساط کباب رو جفت و جور میکنه.

صدای ویگن توی پذیرایی پخش میشه.

مامان نشسته و داره کتاب دو قرن سکوت رو میخونه.

پیشی زیر نور آفتابِ بی جونِ پاییزی که از پنجره به خونه میتابه لم داده و دمش رو آروم آروم تکون میده.

خونمون گرمه.

صمیمیمه..قشنگه..پر از عشقه.

تفاوت ها!

شخصیتِ اینستاگرامم با شخصیتِ توییترم فرق میکنه.

توی اینستاگرامم خوشحالم!از کارم میگم.از کلاسام..همون چیزی رو نشون میدم که مخاطبم میخواد.ولی توی توییترم خودمم.خودِ واقعیم!مینویسم که حالم بده؛بدون سانسور.توی توییتر بخاطر بد بودنِ حالم آنفالوم نمیکنن!اما اینستاگرام اینطوری نیست و میذارن میرن. توی توییتر دوستایی دارم که هیچوقت ندیدمشون،اما هروقت توییت میزنم که حالم خوب نیست،بدون این که هیچی بگن،برام اهنگ میفرستن توی ناشناسم :)

توییتر رو خیلی دوسش دارم..همون جاییه که من میتونم خودم باشم.

وبلاگمم همینه.اینجا جاییه که دوستای خوبی دارم؛کسایی که با حوصله وقت میذارن و نوشته هام رو میخونن؛هرچقدر هم که چرت باشه،ولی میخونن و با هم حرف میزنیم.اینجا هم قضاوت نمیشم.منتهی فرقی که با توییتر برای من داره،اینه که توی توییتر راحت تر فحش میدم :) البته من کلا تلاش میکنم زیاد فحش ندم ولی خب یه جاهایی در میره از دستم..

خلاصه که همین!

حس میکنم یخم باز شده و واژه هام همینطوری دارن میان...مثل این که قراره امشب زیاد آپ کنم.(وبلاگ نویسای قدیمی؛آپ کردن رو یادتونه دیگه؟)