نمیدونم این حرفم چقدر پایه ی علمی داره و یا چقدر درسته!اما فکر میکنم ویژگی مثل کنجکاوی رو میشه تقویت کرد توی آدم بزرگا.
وقتی که ما کوچولوییم،این وظیفه ی پدر و مادرمونه که قوه ی کنجکاویِ ما رو تحریک کنن و بیدار نگهش دارن.با بازی ها،کتاب خوندن ها و کارای خلاقانه ی دیگه ای که اینجا جاش نیست بگم. ولی متاسفانه خیلی از پدر و مادرا این کار رو نمیکنن.این میشه که وقتی آدما بزرگ میشن،کنجکاو نیستن!هیچ چیزی جذبشون نمیکنه و یا انقدر شنونده و هم صحبتِ بدی هستن که ترجیح میدی دیگه باهاشون حرف نزنی...
به نظرم همونطور که میشه بقیه ی چیزا رو تقویت کنیم،این مورد رو هم میشه! مثلا وقتی یه نفر میگه دارم یه کتابی میخونم،خودمون رو مشتاق نشون بدیم و بپرسیم عه!داستانش درمورد چیه؟نویسنده ش کیه؟کی خریدیش؟مال چه انتشاراتیه؟چند صفحه ش؟مترجمش کیه؟چی شد که تصمیم گرفتی این کتاب رو بخونی؟ یا وقتی یکی میگه امروز رفتم کافه،ازش بپرسیم کدوم کافه س؟چه شکلیه؟آهنگایی که توش پلی میشن چیان؟چی خوردی؟چقدر شد؟چه مزه ای بود؟ و از این سوالا...
میدونی؟آدمایی که کنجکاو نیستن،اصلا هم صحبت های خوبی نیستن و آدم ترجیح میده دیگه باهاشون حرفی نزنه..چون مثلا میگی آره دارم فیلم میبینم!بعد دیگه اون هیچی نمیگه که بحث ادامه پیدا کنه و تو از این که هیچ کنجکاوی و اشتیاقی نشون نمیده حوصله ت سر میره و دیگه باهاش صحبت نمیکنی. این مشکلِ خیلی از ادماس به نظرم!
حتی شده برای تظاهر هم باید این چیزا رو تمرین کنیم تا کم کم در ما نهادینه بشه.مثلا من خودم یه مدت بود(خیلی قبلنا)،مامان بهم میگفت که تو اصلا خوب گوش نمیدی و اصلا شنونده ی خوبی نیستی! و منم طبق معمول همیشه،از دوستِ عزیز و رفیقِ شفیقم کتاب کمک گرفتم.یه کتاب خریدم درمورد گوش دادن.اونجا نوشته بود که باید وقتی یه نفر حرف میزنه،تمام آگاهیمون رو بدیم بهش؛حالا چجوری؟اینجوری که سر تکون میدیم آروم آروم..یه وقتایی هم تند تند و پشت سر هم و یا اصواتی رو از خودمون تولید میکنیم مثلِ هوم!آهان.. و تاییدش میکنیم طرف رو؛اینطوری که میگیم آره!دقیقا.چه جالب!خب؟بعدش؟ و از این چیزا.بعدم باید سوال های مربوط به صحبتش رو ازش بپرسیم و این کار رو اونقدر باید تمرین کنیم تا بالاخره یاد بگیریم چجوری شنونده ی خوبی باشیم.
خلاصه که آره.این امروز همش توی ذهنم بود.باید کنجکاو باشیم توی هم صحبتی با آدما.اینطوری هم صحبتمون ادامه پیدا میکنه و هم آدم جذاب تری میشیم و هم اون ادم دوست داره و دلش میخواد باهامون صحبت بکنه.
بله دیگه.بازم رفتم روی منبر
آهنگی که این روزا باهاش زندگی میکنم رو براش فرستادم و نوشتم"قدرش رو بدون و دوسش داشته باش."
بعد از این که پیامم رو ارسال کردم،با خودم فکر کردم "قدرش رو بدون"! چقدر قدر دونستن مهمه.چقدر قدر شناس بودن مهمه.
آدمی که تشکر میکنه،آدمی که حواسش به محبت ها هست،آدمی که حواسش به حمایت ها و کنار هم بودن ها هست،آدمی که در پی جبران خوبی ها و زحمات بر میاد و ....،چقدر قدرشناسه! و چقدر قدرشناسی زیباست.یکی از قشنگ ترین صفت های آدماس به نظرم.باید توی خودمون تقویتش کنیم!
از دیشب که احساس درد و سوزش توی گلو و گوشم رو داشتم،خیلی کلافه بودم.سردرد و گلو درد همیشه منو خیلی کلافه میکنن.خیلی هم بی حوصله میشم.
ولی صبح که بیدار شدم یه پیام دلگرم کننده داشتم که توش برام دعا کرده بود که ذره ای هم احساس مریضی نداشته باشم. و از اونموقع دلم گرم شده و حالم بهتره.
به نظرم آدم وقتی دلگرم باشه،میتونه از پس موانع و سختیا بر بیاد.
پس بیاید همیشه همدیگه رو دلگرم کنیم. باشه؟ آفرین.
الانم میخوام یکم اتاقم رو جمع و جور کنم و بعد برنامه هام رو روی کاغذ بنویسم چون همینطوری بی هدف دارم میچرخم توی سوشال مدیا!
دیگه این که همین.
بوس.
آقا چقدر صبح زود بیدار شدن خوبه ها! امروز که باید میرفتم دکتر،مجبور بودم 6:30 پاشم. خیلیییی وقت بود که این ساعت رو به خودم ندیده بودم! چقدر آدم حالش بهتره.چقدر همه چیز قشنگ تره! البته به شرطی که شبش کافی خوابیده باشی
اون موقع از صبح،تازه داری همزمان با طبیعت بیدار میشی(طبیعت منظورم هر جنبنده و جانداریه کلاَ)؛همون موقع همه چیز در سکون و آرامشِ خودشه؛هنوز هیاهوی آدم ها،ماشین ها و موتور ها شروع نشده و تو فرصت داری از سکوت لذت ببری.تاحالا به صدای سکوت گوش دادین؟خیلی عمیق و قشنگه. تازه میتونین ماه رو هم توی آسمون ببینین که در برابرِ رفتن داره مقاومت میکنه؛ولی چون دیگه الان جاش توی آسمون نیست،قشنگی خودش رو نیمتونه به رخ بکشه.(در نتیجه هر جا که جاتون نبود نمونید!بعله!)
از این به بعد هر روز صبح زود پا میشم.
اصن هرروز 6:30.
حالا ببین
میدونی آدما چرا به کاراشون نمیرسن؟
چون اونا رو فقط توی ذهنشون دارن نه روز کاغذ! وقتی که ما یه چیزی رو میاریم روی کاغذ،اون موضوع مکتوب میشه و مغز ما فکر میکنه که خیلی مهمه و چون از چند تا حواسمون همزمان استفاده کردیم،توجه بیشتری بهش میکنه. یه دلیل دیگه ش هم اینه که وقتی کارامون رو فقط توی ذهنمون داریم،گم میشن! چون که ذهن ما مثل یه اتاق میمونه که توش پر از کتاب و وسیله س.وقتی که کارامون رو روی کاغذ میاریم،یعنی داریم هر کتاب یا وسیله ای رو میذاریم توی قفسه یا کمد مخصوصِ خودش.اما وقتی فکرا و کارامون رو فقط توی ذهنمون داریم و با خودمون میگیم فردا این سه تا کار رو میکنم،اون کارا رو گمشون میکنیم!چون هیچ چیزی سر جای خودش نیست و همه چیز اون وسطِ اتاقِ فکر ما،پخش و پلا شده.
بله عزیزم.
کاراتو بنویس و لیست بندیشون کن.قول میدم خوشحال تر میشی ^^