خب تصمیم گرفتم امروز خوشحال باشم.
با فکر به این که زمستون داره از راه میرسه و زمستون سه تا اتفاق خیلی خوب داره که باعث میشه یکی از قشنگ ترین فصل های سال باشه.بله من زمستون رو از همه ی موقع ها بیشتر دوست دارم.
بله بهرحال؛باورتون میشه وقتی که دی ماه بشه،بعدش میشه بهمن و بعدش اسفند و تولدِ من؟تولدِ جیگر طلای خودم
میخوام امسال به خودم کادو بدم.یا سفر یا مداد رنگی.وای مداد رنگی
(این گریه از خوشحالی ست) اون روز که داشتم نقاشیم رو رنگ میکردم،دیدم مداد رنگیام همشون ناقص و بسیار مزخرف هستن.باعث میشه نقاشیام همشون یه رنگ بشن خب!نمیتونم خلاقیت زیادی به خرج بدم.حالا درسته هنوز نقاشی رو اونطوری که دلم میخواد یاد نگرفتم،ولی رنگ آمیزی رو که خوب بلدم. والا
آره دیگه امروز به تولدم فکر میکنم و خوشحالم.
شاید اگه نقاشیم رو کامل رنگ کردم،عکسشو بذارم اینجا.گفتم شاید!مطمئن نیستم.
خدافظ.
امروز به سرم زد یه سری تحقیقات انجام بدم درمورد عشق!گفتم بذار ببینم اصن عشق چی هست..
خب اینم شد نتایج تحقیقاتم.بله؛ اهم اهم.
عشق سه تا عامل داره. منظورم اینه که شما باید دارای سه ویژگی باشید تا بهتون بگن عاشق و اگه یکی از این ویژگی ها نباشه، عاشق نیستید.
ویژگی اول صمیمیت هست. حالتیه که به اون آدم از خصوصی ترین مسائلتون می گید و یا وقتی مسئله ای پیش میاد به اولین کسی که دوست دارید بگید، اون آدمه.
ویژگی دوم میل ج.نس.ی هست. یعنی باید دلتون بخواد که با اون آدم آره. توضیح نمی دم چون ماشالا خودتون بیشتر از من واردین.
ویژگی سوم برنامه ریزی مشترک برای آینده هست. باید یک سری برنامه برای آیندتون داشته باشین که اون آدم هم توی اون برنامه باشه.
.
هرکدوم از ویژگی های بالا رو نداشته باشین، این مثلث کامل نیست و شما عاشق نیستید.
اگر فقط ویژگی اول رو داشته باشین، یعنی فقط اون آدمو دوست دارید.
اگر فقط ویژگی دوم رو داشته باشد، حستون فقط هوسه.
و اگر فقط ویژگی سوم رو داشته باشید. . . خب اصلا امکان نداره که فقط ویژگی سوم رو داشته باشین. یعنی نه دوسش دارید و نه اون داستان. اونوقت میخواید برنامه بریزید واسش؟ مغزتون چی میگه اخه؟
بله دیگه.تا تحقیقات بعدی بدرود.
تقصیر خودمه. تقصیر خوده خرم. خود بیشعور احمق خر نفهمم.
همش فیلم فیلم فیلم.... خجالتم نمی کشه. دختره ی احمق بیشعور نفهم خر.
همش تقصیر خودمه. حالا هزار بار از این کوچه برو. وقتی ته ش بن بسته... تو هزار بار دیگه م برو.احمق.
حالم از خودم بهم میخوره
از ساعت 3.07 نصفه شب هم همینطور. از وبلاگم و از اسم گُلی،از چیزایی که توش مینویسم..از تک تک دکمه های کیبورد و همه حروف الفبا حالم بهم می خوره..
از همه چی.
حالم از همه چی بهم می خوره. از این به بعد حالم از همه چی بهم می خوره.
یکی از خوبیای وبلاگ اینه که هرچقد میخوای غر می زنی هیچکسم نمی گه دهنتو ببند چون اگه بگه شما میتونین بگین دوست عزیز این تویی که باید وبلاگ منو ببندی.. خب دیگه داشتم میگفتم. وبلاگ داشتن خیلی خوبه. کانال داشتن هم بد نیستا ولی وبلاگ یه چیز دیگه ست. اینکه یه صفحه ای رو با یه سری مقدمات باز کنی و بدونی که بعضیا اینجارو بخاطر تو باز میکنن خیلی خوبه. مثلا کانال چک کردن که آسونه چون همه تو تلگرامن صبح تا شب. ولی وقتی یکی وبلاگتو باز می کنه یعنی شاید به انتخاب خودش اومده. و من اینو دوست دارم.
وبلاگ داشتن معجزه می کنه. مثلا به محض اینکه این صفحه رو باز کردم و تایپ کردم اشک توی چشمم خشک شد و یه باد خنک هم از در تراس اومد اصن همه چیو درست کرد. خیلی وقت پیشا گفته بودم که دوست دارم گاهی وبلاگمو بغل کنم. الان مثه همون موقعست بغلش کنم و ببوسمش بخاطر تحمل حرفام اونم این همه سال. من اینجا بزرگ شدم. حق آب و گل و این صوبتا.حالا بماند که سه هزار بار وبلاگمو عوض کردم و ارشیو مثلا سال ۹۰ رو اینجا ندارم :( ولی بهرحال!