Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

عوق

درمورد قضیه ی دوشنبه نوشته بودم..بلاگ اسکای همه رو پروند و یه بخشیش رو سیو کرد!باز خوبه یه بخشیش رو نگه میداره..اگه بلاگفا بود که همه رو میپروند.

ولی موضوع خیلی سخت و تلخی بوده.الان دیگه توان ندارم درموردش بنویسم دوباره :(

امشب با این پسره ی انگل بحثم شد.یعنی من بحثم نشدا..اون شروع کرد!پسره کیه؟یکی از مثلاااا ادمین های پیج آموزشگاهچقدرم که ادمینی بلده و ادمینی میکنه خیر سرش! حتی حوصله ندارم اون رو هم بنویسم :/ ولی خلاصه تصمیم دارم که هیچوقت دیگه توی آموزشگاه هیچ محتوایی رو ریکورد نکنم و انقدر منت نذارن اینا سرم!بی شخصیتا..

دیگه چی؟

دیگه این که خوب نیستم. بسیار عصبانی ام.غمگینم.نا امیدم.و همش سرم درد میکنه.

اصلا حالا که اینطوریه فردا میرم برای خودم اسلایم میخرم.

ایش.

سیاهچاله

حالم به طرز بدی افتضاحه..

نوشتما..بلاگ اسکای پروندش. از دوشنبه و اتفاقات وحشتناکش...

میام مینویسم  دوباره.

ببخشید که بهتون سر نمیزنم و کامنتاتون رو تایید نکردم.

من فقط حالم خوب نیست.. :(

هَم بیار

دیگه هیچوقت نمیگم حالا شب میام مینویسم یا بعدا ازش مینویسم..چون اصلا یادم نمیمونه که قضیه چی بوده!

دیروز روز خیلی بدی رو داشتم..روز خیلی خیلی بدی.

دلم یه عالمه بغل میخواد.احساس کوفتگی میکنم.

اتاقم دوباره  شلوغ شده.درست مثلِ ذهنم!

دارم پایتخت میبینم!دیشب تا ۵ صبح بیدار بودم و پایتخت میدیدم!!

این موضوع که گیر میدم به یک سریالی که قبلا دیدم و ریواچ میکنمش،اونم اینجور وقتا سریال ها یا فیلم هایی که خیلی هم خفن نیستن،همیشه زنگِ خطره!توی روانشناسیِ اکت،بهش میگیم اجتناب کردن!

ذهنِ فرد،برای این که از اون حس بد یا فشاری که روشه فرار کنه و حس بهتری داشته باشه،یسری روال های تکراری رو انجام میده و میخواد که توی منطقه ی امنِ خودش بمونه…

الان دقیقا وقتیه که اگر به داد خودم نرسم،دوباره فرو میرم توی همون باتلاقی که به تازگی موفق شدم ازش بیرون بیام..

بهتره شب که برگشتم اول اتاقم رو جمع و جور کنم،بعدش یه شمع روشن کنم تا انرژی خوبی بهم بده،بعدش عود یا همون روم اسپریِ خوشبوی عزیزم رو بزنم به میز و صندلی و تخت،بعدش بشینم برنامه ریزی کنم که چیکار دارم میکنم با خودم! این هفته نه درس درست و حسابی خوندم نه هیچی!

باید برنامه ی کلاسام رو مرتب کنم و بیارم روی کاغذ!چون همشون توی ذهنم هستن و آشفته م میکنن.دلم برای کیک بوکسینگ تنگ شده..دو سه هفته ای هم میشه که خیلی دلم برای سنتور زدن تنگ شده.کاشکی بتونم وقت پیدا کنم و کلاسم رو شروع کنم!

وای به استاد راهنمام هم زنگ نزدم..این از همه بیشتر نگرانم میکنه!

نخیر اینطوری نمیشه..مثل این که به یه برنامه ریزی جدی نیاز دارم.

یه ربع دیگه کلاسم شروع میشه و من نه حاضر شدم و نه ناهار خوردم :دی

پاشو زن..پاشو جمع کن خودت رو.

بسی رنج بردم!

خب!

جونم برات بگه که از اشتباهاتِ عمده ای که آدما میکنن، overshare کردنِ همه چیز،با ادم های اشتباهیه!

حالا اون آدم میتونه دوست باشه،مادر باشه،برادر باشه،همکار باشه یا هرکسی..کلا overshare کردن باعث بدبختی آدم میشه.

حالا شاید بپرسی چرا اون بالا نگفتم پارتنر؟چون پارتنر از نظر من تنها کسیه که میتونی و باید overshare کنی اصن باهاش همه چیو.

خلاصه که فرزندانِ من!

خودتون رو به f*ck ندید و با هر آدمی،تا یه حدی دیتا رد و بدل کنید که دلتون نشکنه.

بله من این مو ها رو توی آسیاب سفید نکردما

پریود صگی

من هم مثل همه ی زن های دیگه،درد پریود رو هر ماه متحمل میشم.اما نه به اون شدتی که بیفتم روی تخت و یک روزم هدر بره.

دیروز پریود شدم و دیشب از شدت درد از خواب پریدم و چشمام سیاهی میرفتن.یعنی واقعا سیاهی میرفتنا!احساس میکردم نفسم داره بند میاد و ممکنه بمیرم.به زور خودم رو رسوندم به اشپزخونه و کورمال کورمال یه قرص پیدا کردم و خوردم. اومدم دورسِ بابا رو روی لباسای دیگه م پوشیدم و یه شلوار دیگه هم روی شلوارم پوشیدم و جوراب هم پام کردم.با بدبختی و کلی فحش،یه پتوی دیگه از کمد دیواریِ اتاقم بیرون آوردم و پیچوندمش دور خودم و دوباره رفتم زیر پتوی خودم و انقدر از درد نالیدم تا خوابم برد.

به طرز عجیبی درد دارم!دو طرف پهلو هام رو انگاری محکم دارن فشار میدن.

خلاصه که بدترین پریود همه ی عمرم رو دارم تجربه میکنم!
امروز آواتار رو دیدم؛همون قسمتِ اولش رو.همون سال سی دیش رو خریده بودم ولی هیچوقت برام جذاب نبود و ندیده بودمش.ولی وای!خیلی دوسش داشتم و همش با خودم میگفتم من چرا اینو زودتر ندیدم..خیلی هیجان انگیز و شگفت انگیز بود برام واقعا!باعث میشد از دنیای واقعی و مزخرفِ آدما دور بشم و این حالم رو بهتر میکنه.

دور و برِ تختم پر از آت و آشغال چیپس و پفیلا  و پوست پسته!پوست شکلات،ظرف حلیمی که صبح خوردم و خیلی چیزای دیگه س..

هنوز از شمال برگشتم و حموم نرفتم و این داره کلافه م میکنه.

باید پاشم هرجوری شده یه صفایی به این اتاق بدم!اینطوری نمیشه.

دلم تنگ شده ها برای اینجا نوشتن :)