Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

نصایح گُلی خانوم

فقط برای چیزی تلاش کنید که امید داشته باشید بهش.

یعی مثلا اگر یک چیزی خراب شده،الکی براش تلاش نکنید؛چون به مرور هم سلامت روانتون رو از دست میدین و هم سلامت جسمتون رو.

 در ضمن،جایی تلاش کنید که متوجه تلاشتون بشن و قدردانتون باشه.(اگر نمیدونید،به پستی که درمورد قدردانی سخنرانی کردم مراجعه کنید)

خلاصه که همین.آفرین.

جذاب لعنتی

آقا صبح زود بیدار شدن خیلییی چیز خوبیه!

مثلا من امروز 6:30 بیدار شدم.طبق چیزی که توی برنامه ی امروزم نوشته بودم،اول خودم رو بغل کردم؛محکمِ محکم و بعد به خودم یاداوری کردم که چقدر خودم رو دوست دارم.بعدش پرده ی اتاقم رو زدم کنار و رفتم آشپزخونه.پیشی خانوم برای اولین بار(منظورم اینه که خیلی کم این کار رو انجام میده)،دوید سمتم و برام یه صدایی از خودش درآورد و خودش رو مالید به پاهام.درواقع بهم صبح بخیر گفت.بعد با لبخندِ مامان روبرو شدم و برای خودم توی ماگِ پیشولیم آب جوش ریختم و توی فاصله ای که اون بخواد یکم ولرم بشه،با خوشحالی دویدم سمت اتاقم و خودم رو پرت کردم روی تخت و کتابم رو از زیر بالشتم درآوردم و شروع کردم به خوندنش.و الان بعد از یک ساعت و نیم،کتابم رو تموم کردم و خیلیییی حال داد.یعنی خیلی وقت بود که اینطوری کتاب نخونده بودم.هیچ کس هم خونه نبود و حسابی غرق داستان بودم.

الانم کتاب بعدی رو سفارش دادم. نه این که کتاب نداشته باشم هااا..نه یکی دیگه دارم.ولی چون میخوام همه ی کتابای شرلوک هولمزِ عزیییزم رو بخونم،ترتیبشون رو از قبل یادداشت کرده بودم.حالا کتاب بعدیش رو سفارش دادم.خیلیییی خوشحالم

فعلا کتابِ "اتود در قرمز لاکی" ،جذاب ترین رمانِ همه ی زندگیم بوده.واقعا عاشقشم.عاشقشم.عاشقشم عاشقشم.باشه؟

+راستی به نظرم کتاباتون رو از سایتِ "سی بوک" سفارش بدین.چون تخفیف میذاره همیشه و خیلی حال میده خلاصه؛از همه جا هم قیمتاش بهتره و زود هم به دستتون میرسه.

مرگ آرزو

یک سری احساس هایی در من از بین رفته یا شایدم هنوز از بین نرفته ولی داره کمرنگ میشه.دوتا احساس هستن!دوتا احساسی که همیشه در خودم حسشون میکردم و آرزوم بودن.حالا اما نمیتونم بهشون فکر کنم.اصلا نمیتونم. یک جایی در ضمیر ناخودآگاهم پر از تلاطم شده و در جدالم با خودم. نمیدونم.بهتره که همینطوری بهش بی توجه بمونم فعلا.

+یه چیزی نوشته بودم پاکش کردم.چون مهم نبود.

آدمای عجیب

وایت چاکلت خوردم امشب و یکم سنگینم کرد.البته نصفش ریخت روی صندلی ماشینم و گندکاری شد و مجبور شدم حسابی تمیزش کنم.ولی احتمالا دوباره دلم نخواد وایت چاکلت بگیرم چون یدونه ش برای من به تنهایی سنگینه.

امروز توی آموزشگاه یه مامانه اومده بود و سر یکی از همکارا فریاد میکشید!فریادِ واقعی ها!یعنی جیغ میزد تقریبا.یارو دیوونه س رسماَ.چون مچ یکی از بچه ها رو هم گرفته بود و فشار داده بود و سرش داد زده بود که تو به چه حقی به بچه ی من گفتی سطحت از اون بالاتره :| خل و چل! سوپروایزرمون هم حسابی از خجالتش در اومد.همکارم آدم مظلومیه و هیچی نگفته بهش!ولی اگر من بودم،میدونستم چجوری حالش رو جا بیارم.چون صدای من خیلی از اون چیزی که فکر میکنید میتونه بلند تر باشه.اینو همین چند وقت پیش متوجه شدم.(البته متاسفانه..اَه هنوزم یادم میفته شونه ی چپم یه حالتی بهش دست میده مثلِ بی حسی..) واقعا آدما چجوری میتونن همیشه شاکی باشن و چجوری میتونن انقدر با هم دعوا کنن؟

شاگردای یکی از کلاسام،همون که دخترای نوجوون و پررویی بودن،همونایی که خیلی باهاشون مدارا کردم،از این ترم باهام نیستن دیگه.امروز که منو توی دفتر دیدن،یکیشون زد زیر گریه و بقیشون خواهش کردن که برگردم و گفتن تیچر چرا این کارو باهامون کردین؟چرا رفتین؟یکیشون هم گفت تیچر اشتباه کردیم،میشه برگردیم؟ حالا از اونموقع دارم فکر میکنم که آیا این موضوع واقعا در ذاتِ انسان هاست؟یعنی تا یک چیزی رو دارن قدرش رو نمیدونن و بعد که از دستش میدن،تازه میفهمن که اشتباه کردن! این موضوع چرا در انسان ها حل نمیشه واقعا؟خیلی عجیبه برام. و البته من خیلی خوشحالم که دیگه اون کلاس رو ندارم؛چون قدرم رو نمیدونستن و زحماتم رو نادیده میگرفتن؛خب منم اون جایی که ارزشم رو ندونن نمیمونم هیچوقت.میخواد هرجایی و هرکسی باشه.والا!حقشونه اصن.بذار با این معلم جدیدشون برن جلو تا بفهمن من چقدر متفاوت تدریس میکردم و چه معلمی رو از دست دادن. من که خوشحالم

امروز با سه تا شاگرد کلاس داشتم و یکیشون انقدر خوشگل بود که باورم نمیشد چینی باشه!خیلی خوشگل بود.نمیتونم بگم چقدر!

آره خلاصه.امروز روز خوبی بود.نرسیدم درس بخونم و هنوز جزوه نوشتنم مونده که الان میرم و انجامش میدم.

یکی از قرصام خواب آوره و باعث میشه شبا بیهوش بشم.

خلاصه این که آره همین.

یک چیزی ذهنم رو درگیر کرده که دقیقا نمیدونم چیه.شایدم میدونم ولی نمیخوام قبول کنم؟نمیدونم دقیقا..بالاخره که متوجه میشم.

مجیک

دارم تمرین میکنم تا بدون نگاه کردن به کیبوردم،تایپ کنم.من خیلی سریع میتونم تایپ کنم،اما در نود و نه درصدِ مواقع دارم به کیبوردم نگاه میکنم که این کار غلطیه.قبلا یه سایتی داشتم که باهاش تمرین تند تند تایپ کردن انجام میدادم!ولی الان گمش کردم.شما میدونین کدوم سایت بود؟

و بعلهههههه!بدون این که به کیبوردم نگاه کنم،همه ی این متن رو بدون غلط و تند تند نوشتم. البته که میخوام از اینم تند تر بنویسم

هیچی چوب شور توی خونه نداریم.حالا چجوری فیلم ببینم و چوب شور بخورم؟این خیلی بده.(این قسمت رو دیگه به کیبورد نگاه کردم)

راستی گلوم بهتره.یکم درد داره.یک کمِ کوچولو.گوشم هم همینطور.دیگه تا فردا خوب میشم به گمونم. 

همین دیگه.

شب بخیر دوستای عزیزم.