وقتی آدما شمارو می بینن بیشتر راجع به چی حرف می زنن؟ وقتی منو بینن در مورد کتاب، روانشناسی، ایتالیا،ورزش و زبان حرف می زنن.
وقتی شما رو می بینن یاد چی می افتن؟ وقتی منو می بینن یاد خوشحال بودن، مقاوم بودن در برابر مشکلات، اراده و برنامه ریزی می افتن.
وقتی بهتون فکر می کنن چه حسی دارن؟ وقتی به من فکر می کنن ... نمی دونم چه حسی دارن!
خب حالا چند درصد از این فکرا و حساشون درسته؟! نکنه ما فقط جلوی بقیه نقش بازی می کنیم؟! واقعی باشیم! اون چیزی که هستیم باشیم. یا اون چیزی که نشون میدیم( پس یعنی دوسش داریم) باشیم.
حالا کسایی که به هر دلیلی ازتون متنفرن وقتی شمارو می بینن درمورد چی حرف می زنن؟ وقتی منو می بینن، درمورد پول و مسافرت حرف می زنن.
وقتی می بیننتون یاد چی می افتن؟ وقتی منو می بینن یاد لحظه هایی که خنده رو لبم بوده و خوشحال بودم و رقصیدم و رنگی بودن زندگیم و ... می افتن.
وقتی بهتون فکر می کنن چه حسی دارن؟ وقتی به من فکر می کنن حس حسادت و تنفر همراه با تکرار این سوال توی ذهنشون که ما که از این بهتریم چرا حالش از ما بهتره؟ چرا هرکاری می کنیم مثه این نمی شیم؟
چند در صد از فکرا و حساشون درسته؟ خیلی خوبه اگه حسی که به ما دارن درست باشه نه؟ ما همون آدم خوشبختی باشیم که اونا فکر می کنن.
+ شاید فکر کنین اونایی که از شما بدشون میاد، خودشونو بالاتر و بهتر از شما می دونن. حالا یه سوال!؟ اگه واقعا از شما بالاتر و بهترن چرا از شما بدشون میاد؟ چرا وقتی بهتون فکر می کنن یا می بیننتون انقد به خودشون می پیچن؟
+ این پست رو کامل متوجه شدین؟
+ خیلی مهمه!
خیلی خوشحالم.
چون هم امروز جمعه س؛روز مورد علاقه ی من،هم امروز بارون دیدم،هم برف دیدم،هم یه عالمه پرنده ی خوشگل،هم با بابا قدم زدیم صبح و سلفی گرفتم،هم ظهر با مامان و بابا زیر برف قدم زدیم،کاپوچینوی شیرین خوردیم و سیگار کشیدیم و یه چیز دیگه هم هست که خیلی خوشحالم میکنه.خیلی خیلی.
بلیط کنسرت آرمان گرشاسبی رو برای بهمن گرفتیییم..ردیف 4 رو گرفتیم و نزدیکیم هورا هورااا
خیلی خوشحااالم..
آخ خدای نازم.شکر شکر شکر
آقا یکی به من بگه "ده دیقه" چند ساعته؟
این که یک ماه باید صبر کنم باعث میشه حوصله م سر بره.ولی خب اوکیه.
سرما خوردم و صدام خنده دار شده.البته بماند که دوباره مجبور شدم پنی سیلین(کوفتی ترین آمپول دنیا) رو بزنم تا چرک گلوم خوب بشه.دکترم گفت لوزه های بسیار حساسی داری و از این به بعد هر شب،بعد از این که مسواک زدی،حتما آب نمک قرقره بکن کلا.
مدل ناخونام رو امروز خیلی یهویی عوض کردم ؛تیز و بلند،با یه رنگی که بین زرشکی تیره و بنفشه.حتما میدونین که از زرشکی روشن متنفرم؟مخصوصا اونایی که به قرمز میزنه و لباسای چرم هم اون رنگ رو زیاد دارن.اه اه.از هیچ رنگی اینهمه بدم نمیاد واقعا!
کاشکی زودتر جمعه بشه. ولی خب،یاد گرفتم که در لحظه زندگی کنم.شتاب نکنم که هیچ جا هیچ خبری نیست.
شاگردم کوچولوئه؛7 سالشه و اسمش هست کارِن. امروز صداش زدم سرکلاس،گفت جانم؟ مثل یه مردِ گنده این کلمه رو ادا کرد.خنده م میگیره از حالتاش.خیلی بامزه س.البته خیلی هم مرتب و خوش بوئه!مامانش رو هنوز ندیدم،ولی حدس میزنم خانومِ مرتبی باشه.
حالم به طرز عجیبی خوبه و حتی این بار از این که حالم انقدر خوبه نمیترسم.
فقط تنها مشکلی که هست اینه که به پول بیشتری نیاز دارم.یعنی خداروشکر درآمدم بیشتر شده الان؛ولی این اونی نیست که من میخوام.
میخوام اونقدر پول در بیارم که راحت سفر کنم؛رها باشم و هی از این ور برم اون ور و با فرهنگ های مختلف،زبان های مختلف،غذاهای مختلف و دنیاهای مختلف آشنا بشم.ولی نمیدونم دیگه چجوری! نه راه پول درآوردنه رو میدونم و نه بقیه ی سوالای توی ذهنم رو.
فعلا که دارم یه زبان جدید یاد میگیرم و به نظرم خیلی شیرینه.البته به نظر بقیه سخته!ولی من دوسش دارم.آلمانی نیست.نپرسین چه زبانیه چون نمیخوام بگم؛باشه؟
بعدشم از اینهمه استعدادم توی یاد گرفتنِ زبان های مختلف واقعا گاهی حیرت زده میشم! جدی استعدادم خیلی خوبه توی این زمینه
خلاصه که همین.
کاشکی فردا پالتوی جدید و خوووش رنگ و خوشگلم برسه.
چرا از اونجایی که برای یه کاری ثبت نام کرده بودم بهم زنگ نزدن پس؟کاشکی من رو قبول کنن. آخ..آرزوی همه ی زندگیم. ولی میدونم که یه جنگ توی خونه خواهم داشت.
شب بخیر.
دیشب خیلی گرم بود رفتم جلو در تراس خوابیدم و یخ زدم. رعد و برق هم بود و همه جا روشن می شد برا چند ثانیه و دیگه این تبدیل به یه بازی شده بود. هر بار که برق می زد سرمو یه جوری میذاشتم که برق بهش بخوره و دوباره به کار بیفته :دی و نتیجه داد! کله م کار کرد! یهو گفتم اوا! گلی! این که تو نیستی! این اصلا تو نیستی! تو کله ت هرچی هست جز خودت! خودت کجا رفتی؟ بعد انگشتمو انداختم تو سوراخای مغزمو هی گشتم و هی گشتم و دیدم عه خودم یه گوشه نشسته تنها و کوچولو شده و منو یادش نیست! آقا منم حساس! رفتم باهاش صحبت کردم گفتم "خودم جان" لطفا بگو چه مرگته چرا اینجا نشستی و انقد کوچولو شدی؟ حالا مگه حرف می زد؟ دیگه به زور راضیش کردیم. بهش گفتم عادت ندارم انقد کوچولو و ضعیف ببینمت. پا شو بیا دوباره همون گوگولی مگولی سابق شو. اونم جو گیر! پا شد با همون سر و وضع و لباس راحت و این برنامه ها تصمیم گرفت بره جای خودش. منم دیگه خوابم برد