امروز اولین جلسه ی کاریِ رسمیِ من به عنوان روان شناسه.روان شناسِ کودک.همونطوری که همیشه آرزوش رو داشتم
مصاحبه با مادر انجام شده در طی جلسات و حالا نوبتِ خودِ کودکه.کودکِ 12 ساله :)
خیلی خدا رو شاکرم بابتِ این فرصت و خیلی هم خوشحالم. البته کمی هم نگرانم و هیجان دارم.
یکبار دیگه جلسه ی اول رو مرور میکنم و بعد یک مدیتیشنِ کوتاه انجام میدم که نگرانیم کمتر بشه. واقعا که هد اسپیس بزرگترین نعمتِ زندگی منه.
ویش می لاک/
بوس.
حالا که اخر هفته یه قرار خیلی مهم دارم،باید سمت چپ صورتم چندتا جوش بزنه)
ای مرگ بر این پیام اس پدصگ..
چخه چخه
ولی ناموسا می خواید هیز باشید عیبی نداره به درک. ولی جلوی زنتون حداقل به بقیه خانما نگاه نکنین! اه!
تقریبا هفته ی پیش همچین موقع هایی بود که اشک میریختم..برای دوستی و رفاقتی که از دست رفته میدیدمش.
اما امروز،از اون روز گذشته و من هنوز زنده ام.
میدونی؟
هر از گاهی پیش میاد دورانِ بی-دوستی. ولی بعد،آدمی بهتر،آدمی درست تر و آدمی مناسب تر رو ملاقات میکنی و میبینی که از دست دادن ها همچین بد هم نبوده.
دروغ نمیگم،راستش همچنان بابت اون دوستیِ از دست رفته،محزونم. اما من وقت ندارم و اصلا دلم هم نمیخواد که برای آدمهایی که بچه بازی درمیارن،آدمهایی که قدر ناشناس هستن و آدمهایی که توقع زیادی از دیگران دارن،نه وقتم رو خرج کنم و نه احساسم رو.
این روزها درگیر کاری مهم تر از باقیِ چیز ها توی زندگیمم.کاری که باید امسال به سرانجام برسونمش و کاری که حتی شبها هم خوابش رو میبینم.
خدایِ من..
بخواه برام که امسال،برسم به اونچه که در دل و در تک تک سلولهام رسوخ کرده.
تو بخواه.چون خیر،هرآنچه تو میخواهی ست.
شکر و الهی شکر.