Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

خوب

دیشب و امروز یه عالمه نوشتم و حالا مغزم سبکه و حالم خوب ^^

یه مدت بود پادکست گوش‌نمیدادم! حالا امروز یک پادکست خیلی خوب توی‌ راه تا رسیدن به کلینیک گوش دادم..هنوز یک ساعتش مونده،تموم که شد،به شما هم میگم که گوشش بدین ^^

وقتی برنامه دارم،با ارامش میتونم روزم رو بگذرونم وگرنه سردرگم میشم..من اصلا اینطوری نیستم که برنامه ها رو از توی‌ ذهنم دربیارم و بهشون برسم؛حتما باید مکتوبشون کنم،در طی روز بررسیشون کنم و مربع های کنار هر کارم رو پر کنم..این خیلی به من کمک میکنه. افرین که دوباره دارم برمیگردم به روتین خودم **

یه تصمیم جدید هم دارم! از این به بعد،غذاها یا چیزایی که درست میکنم و خوشم میاد رو اینجا مینویسم و با برچسب آچپزی،توی وبلاگم میذارمشون تا هروقت خواستم پیداشون کنم.شاید شما هم دوست داشتید انجامشون بدید مثلا :)))))

خلاصه این که همین.

فعلا :*

دیگه پا شو!

چون دیشب خواب عمیق نداشتم،وقتی رسیدم خونه خیلی خوابم میومد.یه ساعتی رو خوابیدم.خواب چیه! غش کردم.اصلا یادم نیست چطور خوابم برد.

حالا که نیم ساعتی میشه که بیدار شدم،قلبم تند تند میزنه. اثراتِ خوابِ بد موقع!

خیلی وقته که روتین و برنامه م مشخص‌ نیست! از وقتی کارام رو سبک تر کردم و هرروزش رو تا ۸ شب کار نمیکنم،تایم ازادم بیشتر شده ولی استفاده و بهره وری بنده،به صفر رسیده!

خب خیلی وقت هم هست که ژورنال نکردم..

توی سرم یه عاله کار و ایده برای اجراست!ولی فقط توی سرمه..حتی پیج پابلیکم از ۱۹ کا شد ۱۸.۹ کا و این خیلی بده.

الان باید پا شم،یه دوش بگیرم،یه دستی به سر و روی اتاقم بکشم و بشینم پشت میزم و شروع کنم به نوشتن و نوشتن و برنامه ریزی..اینطوری نمیشه!چون مغزم داره میترکه و این بی برنامگی رو دوسش ندارم :(

اها قبلش باید سیب زمینی ها رو بذارم بپزه..اخه جو گیر شدم و گفتم شام امشب یه سالاد خوشمزه درست میکنم.

پاشم..پاشم که اینا به هیچ دردی نمیخوره.

خدافز.

سال های دور؟

پلنم برای سال های ۳۵ سالگی به اونور اینه که نقاشی رو خیلی حرفه ای یاد گرفته باشم و یه عالمه نقاشی روی بوم بکشم.. ^^

پلن بعدیم هم برای وقتی که بچه هام بزرگ شدن اینه که یا کافه داشته باشم،یا گل فروش بشم.شایدم یه کافه ای داشته باشم که گل فروشی هم داشته باشه.

.

یه خانومی رو توی اینستا فالو دارم که ایرانی نیست و خب ایران هم نیست؛نمیدونم کجاست :دی پلنم برای سال های ۶۵ سالگی و اینا،اینه که مثل اون خوشتیپ و نازنازی باشم..انقدر مِلو ارایش میکنه و استایل میکنه که آدم دلش غنج میره واسش..امیدوارم موهامم یه دست سفید بشه ^^ 

،

تا پلن های بعدی،بدرود. :دی

پ.ن:

صبح باید پاشم برم حموم..سرده صَگ. اَه :(

پیشاپیش

امروز وایب پاییز میده.

خورشید خانوم نیست و هوا ابریه..ابریِ بهاری نه ها! ابریِ پاییزی..نمیدونم چطور توضیح بدم.

ولی امیدوارم امسال پاییز خوشحال کننده ای رو داشته باشم.مثل پارسال.

پارسال خیلی خوشحال بودم..رو ابرا بودم اصن. اخی یادش بخیر :)

پاییز جون!

صدامو داری؟

ایشالا

من هنوزم یادمه که خانوم جلی،چقدر بدجنسی کرد در حقم.کلاً کارای خودش و مامانش رو یادم نمیره. اما واقعا این روزا ناراحتم براشون و دوست ندارم این حال و اوضاع رو تجربه کنن. بخاطر همین،خیلی هواشون رو دارم..میرم پیششون،یسری کاراشون رو انجام میدم. امروز مامان خانوم جلی بهم گفت سوگل مرسی عزیزم که اومدی،حال و هوامون رو عوض کردی.

ازتهه تهه دلم دعا میکنم این مساله ای که پیش اومده،هرچی زودتر حل بشه و به خیر بگذره.

آمین آمین آمین.