Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

سردرد خر

قرص نمیکند اثر..

مرگ مگر اثر کند.

فاعک!

دراماتیک!

اموزشگاه مزخرف و گریه آور.

یه پستی درموردش نوشتم ولی انقدر غم انگیز نوشتم و موقع نوشتنش گریه کردم که دلم نخواست پستش کنم.

میدونم بعدا توی ذهنم کم رنگ میشه،ولی واقعا غمگینم.

بهتره برم کمی فرندز ببینم  و گوجه سبز بخورم.

:(

دُری

سه ساعت منتظر اومدن دکی نشسته بودم.خب چون از صبح رفته بوده بیمارستان برای یک زایمان طبیعی. البته که در نهایت مجبور به سزارین شدن.

میگم شما میدونستین که اگر مادر بخواد زایمان طبیعی هم بکنه،توی ایران پدر بچه نمیتونه کنارشون باشه؟؟  ۰_۰ 

من نمیدونستم! فکر میکردم برای زایمان طبیعی،توی بیمارستانای خصوصی حداقل،دیگه پدر میتونه کنارشون باشه! چقدر ترسناک! چطور ممکنه؟تو تنها باشی و بچه ت رو به دنیا بیاری؟پس کی بعدش ماچت کنه؟اصن چطوری؟ ۰__۰

خب حالا بگذریم موضوع اصن این نبود :دی

عالی شد!

دیگه یادم نیست میخواستم از چی بنویسم!

دوست نازنینم

براش ناراحتم.انقدر خودش رو چاق و دوست نداشتنی میبینه که ما الان ماه هاست همدیگه رو ندیدیم.منظورم این نبود که چاق ها دوست داشتنی نیستنا،منظورم حسیه که «م» به خودش داره. امروز یه عکس از خودش فرستاد و قبلش گفت گلی یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟وبعد گفت از اونموقع چقدر لاغر شدم؟

خب دلم مچاله میشه براش.انقدر قشنگه و انقدر ویژگی های خوب داره که نگو! اما گیر داده به چاقیش و فکر میکنه که خوب نیست و هی میره توی انزوای خودش.

چیکارت کنم من تورو اخه :(

در رهِ دل چه لطیفست سفر، هیچ مگو.

 “مولانا”