سانی بهم زنگ زد! این بار جور دیگه ای جوابش رو دادم. بعدش هم به پری مسیج دادم و گفتم قضیه چی بوده و جفتمون هم زمان نوشتیم«وقتی تراپی ها جواب داده.» 
یِعس! ایول.
لونا دیروز بهم یادآوری کرد که سوگل جون! وارد دوره ی پی ام اس شدیم. و من الان دیدم.پس بگو چرا امروز بی حوصله بودم!
پی ام اس مساویه با سردرد.مساویه با بد اخلاقی.مساوی با خواب زیاد.مساویه با موهای بد حالت و قیافه ی زشت. مساویه با مرض.مساویه با کوفت
ایش
دوست ابلهم،ناراحتم میکنه.
این آدم اصلا مناسبش نیست و نمیدونم چرا به بودن باهاش اصرار میکنه!
مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما ناراحتیِ طرف به بند کفشش باشه؟یا مثلا مگه میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه،اما از آدمای اطرافش قایمش کنه؟یا حتی مثلا میشه کسی،کسی رو دوست داشته باشه و برای دیدنِ اون آدم،مشتاق نباشه؟
نه دیگه! قطعا نمیشه! ولی این خانوم،نمیدونم چرا دستش رو گذاشته روی گوشاش و چشماش! نه میشنوه،نه میبینه..
دیگه هیچی نمیگم.
امیدوارم دو روز دیگه غمگین نبینمش فقط.
تامام.
وای که چقدر امشب خوش گذشت.دورهمی های خونه ی ما،همیشه خیلی خوشمیگذره.
درسته خیلی رقصیدم و یه مستی قشنگی رو همین الان هم دارم،ولی سرم داره میترکه.سرم داره میترکه و دیگه الانه که دوباره از دردش گریه کنم
سَر جون!
میشه صبح که پا میشم خوب باشی؟توروخدا :(((