Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

چه کنم چیکار کنم؟

یکی از مغازه های موردعلاقه م،مغازه ی میوه و سبزی فروشیه.عاشقشم! ببین واقعا عاشقشم ها! خیلی کیف میده. خوش رنگ و بامزه س.خیلی خرید کردن میوه و سبزی رو دوست دارم ^^

وقتی رفتم میوه فروشی تا برای شام امشب کلم بروکلی بخرم،دیدم وای چقدر بوی کرفس میاد! بعد دیدم که وای چقدر کرفسا تازه و سرحالن! بعد رفتم از خانوم فروشنده یه کیسه ی بزرگ گرفتم و یکی از اون کرفس های قشنگ رو انداختم تو کیسه و اوردمش خونه ^^ قشنگ شستم و خوردشون کردم.ساقه هاش رو خورد کردم و گذاشتم برای خورشت کرفس جون و یه کمیش رو هم برای نوشیدنی که صبح میخوام درست کنم،ساقه های نازک ترش رو هم گذاشتم که فردا،یه دیپ درست کنم و با خیار و هویج،بچینم توی ظرف و درواقع یه جور عصرونه طوری باشه. اما برگ هاش! هنوز نمیدونم با برگاش چیکار کنم..ولی مرتب توی یه ظرف نازنازی توی یخچال چیده شدن.شما ایده ای برای برگای کرفس ندارین؟احیانا؟

نایس

دیشب انقدر خوب خوابیدم که صبح وقتی گوشیم زنگ خورد و بیدار شدم،چند ثانیه ای رو داشتم فکر میکردم که امروز چند شنبه س؟چه کارایی دارم؟چرا بیدار شدم اصلا؟ :دی و بامزه بود. این یعنی خیلی خوب خوابیدم و خیلی کیف داد ^^

فقط اندازه ی یک نقطه با دی اکتیو کردن اکانت اینستام فاصله دارم…

..

دلم از درد داره منفجر میشه و نشستم روی صندلی و منتظرم مراجع بعدیم بیاد.

..

حوصله هم ندارم! حتی نمیتونم راحت بنویسم..خیلی هم خوابم میاد.

خیلی سخت

جلسه ی تراپی امروزم خیلی دردناک بود.چون از رنجی حرف زدم که انکارش میکردم.

اون گره هنوز باز نشده،اما شل شده.فقط کمی.ولی همین هم بهم حس خوب میده.

یک جمله ی تراپیستم همش توی ذهنمه که چشماش با یک ذوق و برقی بودن اون لحظه و ازم پرسید: میخوای اعلام عمومیش کنی؟ و من گفتم بله. و از جلسه که اومدم بیرون،اعلام عمومیش کردم..

تراپیستم رو خیلی دوست دارم.خیلی حرفه ای و قشنگ جلسه رو مدیریت میکنه و خیلی خوب تو رو با احساساتت مواجه میکنه!

ولی یه حسِ کتک خوردگی هم دارم.. :(

بار انداز

خب!

با پی ام اس در حال کشتی گرفتنم..اینطوری که از ساعت 4 تا 6 نشستم روی تختم،همش اسکرول کردم و لواشک و گوجه سبز خوردم.

بعدش احساس کردم که باید دست به زانو گذاشته و یا علی گویان،از تختم کنده بشم..وگرنه میمیریدم :دی

برقامون هم رفته بود! خلاصه پاشدم..یک آهنگ بسیار زیبا پلی کردم تا سیستم عصبیم آروم بشه،کمی باهاش همخوانی کردم و دستام رو توی هوا تکون دادم و بعد تصمیم گرفتم برم و پیاده روی کنم.

با سمانه صحبت کردم و تسک جدید رو اواخر این ماه اضافه میکنم به برنامه م.یوهوووو :دی  البته یه تسک دیگه هم از یکشنبه اضافه میشه که میتونم بمیرم براش.

فعلا برم سرکلاس.