از بس توی شاهنامه درمورد مُشک و عَنبَر حرف میزنن که دلم میخواد مشک و عنبر رو قورت بدم :)))
..
خب تا اینجا،سوگِ سیاوش،از داستان رستم و سهراب هم حتی غم انگیز تر بود..خیلی اشک ریختم براش.سیاوش خیلی آدم خوبی بوده.خیلی خیلی آدم گناهی و خوبی بوده.نه توی وطن خودش مِهری رو دید و نه وقتی به افراسیاب اعتماد کرد..توی زندگیش یا بهش تهمت زدن یا با بی مهری و بدی باهاش برخورد کردن.همیشه هم عاشق و دلتنگِ ایران بوده :(((((
افراسیاب بسیار پیمان شکن و کیکاووس بسیار بی خرد و بی تدبیر بوده! ایش..چندشا.
حالا فعلا رسیدیم به جایی که کیخسرو،پسر سیاوش به دنیا میاد.
دلم تنگه..
خیلی دلم تنگه..کاشکی انقدر دلتنگ نبودم.
...
به یه عالمه سبد گل های قشنگی که روبروی تختمه نگاه میکنم و بغض میکنم.
به مسیج های محبت آمیزی که برام میاد نگاه میکنم و موقع جواب دادنشون بغض میکنم.
به حضورآدم هایی که دوسشون داشتم ولی الان دیگه دوسشون ندارم فکر میکنم و بغض میکنم.
به اون چیزی که خیلی میخواستمش ولی نشد که داشته باشمش فکر میکنم و بغض میکنم.
حتی به این که گلوم درد میکنه فکر میکنم و بغض میکنم.
به زنگ هایی که دوستام بهم امروز زدن و من جواب ندادم نگاه میکنم،بعدش مسیجاشون رو باز میکنم که چقدر نازنازیم کردن و بغض میکنم.
به نبودن سنتورم توی اتاقم فکر میکنم و بغض میکنم.
به نبودنِ دلبر(اولین گربه ای که داشتم) فکر میکنم و بغص میکنم.
به این که شیشه ی عطر مورد علاقه م داره خالی میشه نگاه میکنم و بغض میکنم.
به این که نمیرم آموزشگاه فکر میکنم و بغض میکنم.خیلی ناراحتم که نمیرم آموزشگاه..شاید نباید روانشناس باشم و فقط باید تیچر باشم.آخه من با تیچر بودن حالم خیلی خوبه.نمیدونم چی درسته و چی غلط :((((
به آهنگِ لالایی طاهر قریشی گوش میدم و اجازه میدم بغضم بترکه.
هم گلوم درد میکنه،هم سرفه میکنم و هم احساس میکنم زشتم و از خودم هم خوشم نمیاد.تازه همش هم دلم میخواد بخوابم.غمگین هم هستم.احساس میکنم هیچ غلطی هم نکردم توی زندگیم و به هیچی نرسیدم.
امروز خوشحال نیستم اصلا
وای این زنه چرا انقدر گیجه؟ سه بار در طی هفته باهام هماهنگ کرده و الانم که زنگ زدم،برگشته میگه درمورد مربی کودک شنبه تا 5شنبه باهاتون صحبت کردیم؟
خاااااانوم
چیکار داری میکنی با خودت!
نمیدونم نوشتن چه سری داره ولی معجزه میکنه!
حتی ساده ترین حالتش،لیست کردنِ کارهاست.دیشب خیلی خوابم میومد اما قبل از خواب،تند تند لیست کردم که فردا چیکار کنم. و الان که ساعت 9 و نیمه،به همشون رسیدم :) اینطوری مغزم آروم تر و سبکه!
بنویسید آفرین.