Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

خیلی دلتنگم..

میدونی؟انگاری که دلم مچاله س..یه غمِ زیادی روی دلمه.

اگه تراپیستم الان ازم سوال میکرد که خودت رو چجوری میبینی؟حتما بهش میگفتم که الان،خودم رو کوچولو و بی پناه میبینم…

دلم میخواست درمورد روزی که گذروندم،با کسی صحبت کنم..اما کسی نبود.نخواستم هم که به مامان اینا بگم.

روز بدی بود..

امیدوارم فردا روز بهتری باشه.

شب بخیر.

:)

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

«طبیب اصفهانی»

.

شب بخیر.

این که چیزی که میخواستم فعلا به تعویق افتاده،گاهی وقتا خیلی غمگینم میکنه.اونقدری که میتونم بشینم و گریه کنم. ولی فعلا کاری از دستم بر نمیاد. پس صبر میکنم :)

اگر کسی شما رو دوستتون داشته باشه،تلاش میکنه که دنیاتون رو درک کنه. در غیر اون صورت،دوستتون نداره. این نظر منه.

مراجع امروزم اسمش لیانا بود. یه کوچولوی ۴ ساله.میتونستم بمیرم براش.امیدوارم که بتونم کمکش کنم تا قضیه ش حل بشه. آمین :)

بی کلام های Martyn Czerny رو به جان و دل دوست دارم.

حالم خوبه..خیلی هم خوبه. ولی مغزم خیلی خیلی شلوغه! فردا باید از این شلوغی درش بیارم..

همین

۲ شَنبه

این ذاتِ حمایتگرِ مرد ها رو خیلی دوست دارم!

مثلا میگه اینو میخوای؟میگیرم برات..فلان جا دوست داری؟میریم.. یا مثلا از این چیزا..مثالش رو یادم نیست.

خوشم میاد دیگه.همین.

….

امروز مدرسه تموم شد.دلم برای مدرسه تنگ میشه. مشاور مدرسه بودن رو خیلی دوست دارم.اصلا بچه ها رو و گروه رو چون دوست دارم،مدرسه رو هم دوست دارم.مدرسمون رو هم خیلی دوست دارم.عاشق معاونمونم اصلا.باور کن :) کراشمه.انقدر ناز و دوست داشتنیه!

قرار شد هفته ی بعد برم برای قرارداد سال جدید ایشالا ^_^

….

اون مدرسهه که دوست داشتم اونجا هم برم، بهم زنگ نزدن.بی تربیتا..ایش :(

….

خانم دکترِ کلینیکمون دوتا مراجع بهم ارجاع داد و خوشحالم ^_^ این یعنی از کارم راضیَن اونجا. یِعس 

….

دلم برای کله کدو تنگ شده.هروقت یادم میاد که چه شرایط سختی رو احتمالا داره تجربه میکنه بغضم میگیره.اخه هروقت بابا در دسترسم نبود،به اون زنگ میزدم.درست مثل یه برادر. کله کدو میشه داداشِ خانومِ جِلی!

برای خانوم جلی و مامانش هم خیلی ناراحتم. آخه هرروز گریه میکنن و اصلا وضعیت خوب نیست.من و مامان هم اون روز پا به پاشون گریه کردیم :( از تهه تهه دلم دعا میکنم این قضیه زودتر اوکی بشه.

….

وای فردا چقدر کار دارم.

از چمدون و کوله بستن هیچ خوشم نمیاد.کاشکی یکی بود کوله م رو میبست

….

همینا دیگه.

خوابم میاد.

شب بخیر و بوس.

اخ جون

یه چیزایی قبلا اذیتم میکرد و یا میتونست ناراحتم کنه که الان به بند کفشم هم نیست :دی

حالا نمیدونم بزرگ شدم اینطوریه یا اثر تراپی ها و تلاش‌هاست..

به گمونم که جفتش در کنار هم.

خوشحالم هورا  ^_^