Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

بی سر و ته

از نظر تراپیستم خیلی طبیعیه که گریه میکنم و بهم گفت بابتش خودم رو سرزنش نکنم.

میدونی الان از چی گریه میکنم و چی روی دلم مونده؟

تولدِ پارسالم..

تولد پارسالم افتضاح ترین تولدِ همه ی این سال های زندگیم بود.هیچی شبیه اون چیزی که میخواستم نبود.حتی یه ذره!

من دلم میخواست روز تولدم رو توی سفر باشم..ولی یه هفته قبلش سفر رفتیم. اون مدلِ سفر رفتن هم هنوز اذیتم میکنه.با این که همه چیزش خیلی خوب بود و خوش گذشت؛با این که کنار همدیگه حضور داشتیم و لحظه های خیلی نابی رو ساختیم؛اما من همه ی سفر یه بغض بزرگ روی دلم بود.بابتِ اهمیتی که بهم داده نشد....نمیدونم!

الان تولد دوستم رو دیدم که یه عالمه گل گرفته بود.من دارم برای این که تولد پارسالم گل نگرفتم گریه میکنم الان.برای همه ی گل هایی که نگرفتم دارم گریه میکنم اصلا.من از تولد پارسالم متنفرم.روزِ تولد خیلی مهمه!من میخواستم روز تولدم رو یه جور دیگه سپری کنم..ولی اَه.خیلی چرت بود روزِ تولدم!با مهمونای مزخرف و عکسایی که زوری گرفتم.با یه کیک زشت!حتی کیکای تولدم هم پارسال زشت بودن!تنها چیزِ خوبِ تولدِ پارسالم،کادوهایی که گرفتم بود.ولی من روز تولدم فقط گریه کردم و ازش متنفرم.باشه؟

یه سری چیزا هست که حتی نمیتونم درموردشون بنویسم.اینجور مواقع خیلی عصبانی میشم و از زانو هام تا انگشتایِ پام بی حس میشن و انگار توشون زهر تزریق کرده باشی!الان دقیقا همون حس رو دارم..

البته اول یه چیزِ دیگه پیش اومد که الان انقدر عصبانی ام.

-پاکش کردم چون ارزش نداشت-

مدیریت هیجان!

عصبانی ام و همش به خودم یادآوری میکنم که گُلی!اگه عصبانی هستی،نباید سرِ شاگردات خالی کنی...به اونا چه؟وظیفه ت رو درست انجام بده  و هیجاناتِ زندگیت رو قاطی زندگی کاریت نکن!

عصبانیت ترسناک

یه پستی بود که درمورد مامان نوشته بودم؟خب چرت بود..

من وقتی از آدمایی که خیلی دوسشون دارم ناراحت میشم،خیلی بی رحمانه درموردشون اون لحظه نظر میدم.

من عاشق خونمون هستم. و عاشقِ مامانم.

باشه؟

جمعه روز خوشحالیه.

فهمیدم صبح ها چجوری خوشحال  باشم و بی استرس!البته من معمولا که از خواب بیدار میشم،بداخلاق نیستم ولی این روزا کمی مضطرب و اخمو و دل نگرانم. خب بالاخره رمزش رو یاد گرفتم. صبح هایی که اینطوری ام،باید سمفونی گوش کنم.بعله!امروز هم Swan lake چایکفسکی نازنینم رو گوش دادم و یهو همه چی در نظرم قشنگ تر شد.

نرفتیم پاکینگ پروانه چون 4 صبح خوابم برد و نمیتونستم بیدار بشم بریم چون سرم هم درد میکنه.تازه یک ساعته که بیدار شدم.

چون دریاچه ی قو رو گوش دادم،الان زدم باربی و دریاچه ی قو که عاشقشم  دانلود بشه،بعدش راپونزل و قلم جادویی رو میبینم و بعدش هم احتمالا دو تا فیلم دیگه و شرلوک هولمز میخونم و نقاشی میکشم.من عاشق جمعه هام

هرروز دارم سایت رو چک میکنم ببینم بلیط پیدا میشه یا نه ولی به طرز عجیبی اتوبوس کمه.یعنی خاک بر سرتون کنن که مردم یه کشور رو اینهمه لَنگ میذارید.از اینجا متنفرم.

ولش کن.ناهار آبدوغ خیار پارتی داریم و من خیلی خوشحالمبه این صورت که توی یه ظرفِ خیلی خیلی گنده یه عالمه آبدوغ خیار درست میکنیم و با کله میریم تومن که آبدوغ خیار دوست نداشتم و یه کوچولو میخوردم همیشه.ولی امسال اولین سالیه که دوستش دارم،پس براش جشن میگیرم.

باید برم دوش بگیرم و برم سراغ ملزومات پارتی.

دیگه همین.

زوریه!

هِی میخواستم درمورد Elementals بنویسما!ولی هرچی مینویسم رو پاک میکنم و دوسش ندارم.

فقط این که توروخدا  ببینینش.من قول میدم که عاشقش میشین.بعد از مدت ها یک انیمیشنِ خوش ساخت و جذاب رو دیدم که اگه یه قدرتی داشتم،حتما ادما رو مجبور میکردم بشینن این انیمیشن رو ببینن.

ولی حیف که ندارم.

شانس اوردین!