Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

لبخندم کش میاد و گاهی قهقهه میزنم..

گاهی از این که به آدمها اهمیت میدم بدم میاد. بدم چیه؟متنفر میشم.

گاهی دوست دارم که مثل یسری از دوستام،خیلی بی تفاوت باشم نسبت به آدمها! ولی واقعا نمیتونم و هیچوقت هم یادش نگرفتم.

ایش اصلا حوصله ندارم. :(

دِی آف

دو هفته بود که سردرد امونم رو بریده بود.مگه ول میکرد؟علاوه بر اون،اینبار دست سرگیجه رو هم گرفته بود و با هم اومده بودن..بعد از یه مدت هم یکی دیگه رو آوردن به اسمِ تاریِ دید! :دی خلاصه که دیوانه شدم و بعد از پیگیری فهمیدم که چون مدام تو گوشیم فیلم میبینم و ساعت خوابم بسیار نامنظم و در واقع افتضاحه،میگرنم لج کرده :دی

یه هفته ی گذشته رو تلاش کردم تا یکم ثبات رو برگردونم به زندگیم و تا اندازه ی زیاد و خوبی موفق بودم.حالا سرم یکم بهتر شده اما درد چشمم هی میاد و میره.لازمه که همین روتین رو حفظ کنم تا جای ممکن.

امروز خونه ام و خیلی خوشحالم.باید سه تا اپیزودِ مداخله در افسردگی و دلبستگی رو گوش کنم و بنویسم.یعنی تا شب باید همه ی این کارا رو بکنم.

خیلی بهم کیف میده چون من عاشق درس خوندنم واقعا :)

ده دقیقه ی دیگه کلاس آنلاین دارم با شاگردم و دلم براش تنگ شده.

جدیدا خیلی نقاشی میکشم و خیلی بهم کیف میده.امشب عکسش رو آپلود میکنم. البته شاید :دی

دیگه چی؟ دیگه همینا..

امیدوارم روز تعطیل خیلی خوبی رو بگذرونین. بوس :*

کله ی سحر

نشستم توی ماشین و ریمل  میزنم. چون ممکن بود دیرم بشه،تند تند حاضر شدم و گفتم ریملم رو توی ماشین میزنم :دی

دیروز نیم ساعت دیر رسیدم و خب دیر رسیدن از حقوقم کم میکنه.

دیروز کلاً توی ترافیک بودم!هر مسیری که میرفتم ۱ ساعت و ۳۰ یا ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه توی راه بودم.مسیرهایی که ۲۰ دقیقه بیشتر زمان نمیبرد تا برسم!

فکر کن ۵:۳۰ صبح زده بودم بیرون،ساعت ۷ شب رسیدم خونه و واقعا خاموش شده بود باتریم! اما روز خیلی پر کاری بود و کلی جلسه داشتم با مامانایی که نوجوان دارن.

امروز زودتر راه افتادم تا به موقع برسم.

راستش ترجیح میدم بشینم تو ماشین و پادکستِ کینگ رام و بمرانی رو گوش بدم ولی نرم مدرسه.. :دی

خوابم هم میاد!

وای راستی یه چیزی شده که باید بنویسم حتما..دراما :دی

رفیق

انقدر دیروز حالم بد بود که هر ثانیه چشمام اشکی میشد. فقط چون توی مدرسه بودم و بچه ها بودن تونستم کمی از حال و هوای درونیم دور بشم و تا ساعت ۳ بگذرونم روزم رو.

بعدش رفتم دکتر و توی راه به هادی مسیج دادم کجایی؟ سریع نوشت چی شده؟ گفتم ببینیم همو؟ گفت من فلان جا ام(دور بودیم از هم) و میتونی بیای اینوری؟گفتم نه چون نوبت دکتر دارم نمیرسم.اشکالی نداره یه وقت دیگه.بعدش بهم زنگ زد و گفت چرا  صدات اینجوریه؟خوب نیستی؟گفتم نه هادی اصلا..گفت لوکیشن بده اومدم.اینو که شنیدم گفتم جدی میگی؟گفت داداااش؟؟معلومه که جدی میگم!با موتورم؛میرسونم خودمو بهت..بعد اون جمله ای که همیشه با مسخره بازی درمورد رفاقت من میگم رو گفت.

بیست دقیقه ی بعد من توی کافه منتظر بودم و هادی رسید. انگار دنیا رو بهم داده بودن..

وقتی داشتیم حرف میزدیم،هی میگفت چرا نمیگی چی شده؟گفتم سختمه بگم..کوبید به بازوم و گفت گمشو دوست پسرت نیستم که رفیقتم!باید بتونی همه چیو بگی..چیشده گلی؟

بغض کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن..یه جاهایی اونم چشماش اشکی شد ولی جلوی گریه ش رو گرفت. حرف زدیم و من به طرز معجزه آسایی احساس سبکی میکردم..

هادی اون کسیه که پارسال توی روزای سختم کنارم بود.وقتی که توی ماشین داشتم به معنای واقعی زار میزدم،هادی کسی بود که خودش رو بهم رسوند؛بغلم کرد و پا به پام گریه کرد و درد روی دلم رو فهمید.شبا همش با هم حرف میزدیم و خیلی کمکم کرد توی اون روزا.همیشه هم بهم میگه گلی تو انقدر هوای منو داشتی که من هرکاری کنم بازم کمه.

دلم خیلی گرم شد دیروز..و امروز حالم خیلی بهتره خداروشکر :)

امروز بهش مسیج دادم و ازش تشکر کردم بابت دیروز.

خدای من..قدردانم بابت حضور آدم‌های خوب در زندگیم.شکر و الهی شکر