دیشب به سمانه گفتم فردا میخوام برم بدوم؛نظرته جفتمون با هم قرار بذاریم که صبح این کار رو انجام بدیم؟ آخه احساس کردم اینطوری متعهد تریم احتمالا..
خیلییی خوشحال شد و گفت من صبح بیدار شدم مسیج میدم که البته نداد :دی ولی من چون قرار گذاشته بودیم،صبح خودمو با چک و لگد از تخت کشوندم پایین چون دلم میخواست بخوابم و همش با خودم میگفتم بخوابیم..یکم دیگه بخوابیم!ولی پاشدم و فقط همون پاشدنش بود که داشت منو میکشت..وقتی که ساعتمو به دستم بستم همه چی عوض شد اصن :دی
امروز 3 کیلومتر دویدم..هورااااا..البته اخرین باری که دویده بودم 8 سال پیش بود که 25 کیلومتر دویدم در سطح شهر.اما بعد از آسیب زانوم و بی تمرینی دو سال اخیر،این برای من یه رکورد محسوب میشه و خیلی خوشحاالم..خیلی خیلی زیاد.توی استراوا هم ثبتش کردم و یه عکس زشت هم از خودم اون لحظه گرفتم و پست کردم :دی
امروز یه عالمه کار و کلاس دارم.ساعت 10 هم تراپی دارم.
الان قسمت2 از سریال موردعلاقه ی قشنگم رو دیدم،روی زانوم یخ گذاشتم،قرصی که دکترم برای التهاب زانوم داده بود رو خوردم و بعد از این که پست بذارم میخوام یه ربع دراز بکشم و بعدش برم دوش بگیرم.
امیدوارم که روز خیلی خیلی خوبی باشه برای همه ^^
هِلوووووو.. :)
صبح ها یا 4 بیدار میشم یا 5:30 . یه روزایی هم مثل شنبه ها میتونم بیشتر بخوابم.مثلا تا 9.
شاید فکر کنید از این که ساعت 4 بیدار میشم ناراضی ام؟باید عرض کنم خدمتتون که خییییر!روزایی که ساعت 4 بیدار میشم،ساعت گوشیم اولین زنگش رو که میزنه،از جا با لبخند بیدار میشم و از پنجره ی اتاقم اسمون رو نگاه میکنم و توی آینه ی تختم به خودم یه لبخند جانانه میزنم.حالا شاید بپرسین چرا؟ چون که باید 4:30 راه بیفتم و 5:30 شروع کلاس رانینگمه..
بله من 45 دقیقه تا محل تمرین فاصله دارم.اما برام مهم نیست و میرم.مهم اینه که استادم کجا باشه.
با زانوم خیلی دارم مدارا میکنم..یعنی یه جاهایی میترسم.اما امروز پریسا،یکی از بچه هایی که توی کلاس دو با هم آشنا شدیم بهم گفت البته گلی بیین!نترسا!چون وقتی میترسیفهمه ی حواس و ذهنت میره سمت زانوت و وزنت رو میندازی روی همون قضیه..دیدم چقدر داره درست میگه!
امروز گروه بله ی مزخرف رو چک نکرده بودم و وقتی رفتم سر تمرین،دیدم هیچکدوم از بچه ها بجز من و پریسا و یه دختر دیگه اونجا نیستن!نگو استاد محل تمرین امروز رو عوض کرده بوده..خلاصه خودم گرم کردم و شروع کردم به دویدن.منی که بعد از آسیبم میترسیدم قدمهام رو حتی تند بردارم،امروز 2 کیلومتر رو زدم :)))) سری پیش استادم بهم گفته بود یه 1 کیلومتر برو و بعد یه 1 کیلومتر دیگه هم برو.اما اون روز زانوم اذیت کرد و قرار شد عجله نکنم و خیلی یواش یواش بدوم.بعد از دو هم یکی دیگه از مربیا بهم تمرینای زانو میده.جالب اینجاست که دوشنبه به استادم گفتم که حتی بعد از دویدن و تمرینای زانو،احساس خیلی بهتری دارم که بهم لبخند زدو گفت من دارم کم کم مطمئن میشم که تو ضعف زانو داری که کم کم برطرف میشه!اما اصلا برای هیچ چیزی عجله نکن.
فکر کنم درسی که باید توی زندگیم میگرفتم رو توی 28 سالگی،خوبِ خوب فهمیدم.اونم اینه که عجله نکنم!صبوری کنم و نخوام که همه چی زود اتفاق بیفته.خب راستش بابت اون قضیه ی ADHD وفلان که قبلا هم مفصل درموردش گفتم،کمی سخته این قضیه.اما خیلی خوب یادش گرفتم!بخاطر همینه که امروز وقتی درد داشت زانوم،اصرار نکردم مستمر ادامه بدم به دویدنم و کمی راه رفتم و بعد دوباره شروع کردم.و این شد که زانو جونم هم باهام همراهی کرد.قلبونش برم :دی
در سن 28 سالگی،بالاخره یاد گرفتم که گاهی هم لازمه به خودت و به هیچ کس دیگه ای هیچی رو ثابت نکنی و لازمه که نتونی اصلا! بله! امسال دقیقا اینو در زندگی و در مسیر تراپی هام یاد گرفتم که لازمه ندونم و نتونم!لازمه بکم من در فلان چیز تخصص و اطلاعاتی ندارم!لازمه بلد نباشم و بلند بگم نمیدونم!من بلدش نیستم!
مثلا اخرین باری که اسیب دیدم فکر میکنی برای چی بود؟برای کوهی بود که رفته بودم و اصرار داشتم با درد کشنده ی زانوم ادامه بدم -_- میخواستم کم نیارم و نمیتونستم بپذیرم که توانم برای اون لحظه و اون جا،تا همون حد بوده!ادامه دادم،صعود کردم و بعد بچه ها کولم کردن و برگشتیم پایین :دی البته که خنده نداره! ولی خب همیشه میگم ظاهرا باید اینهمه آسیب رو متحمل میشدم تا یاد بگیرم که گلی جان گاهی هم نتون!اصلا خیلی وقت ها نتون!چیزی از ارزشتهات کم نمیشه عزیزدلم..
خلاصه که همینا..فعلا خوشحالیِ بزرگِ امروزم همینه که منو به زندگی وصل نگه داشته.
امروز نرفتم باشگاه..چون روز پا بود و برنامه ی این ماهم خیلی سنگین و پر فشاره.در نتیجه فردا عصر میرم که یه ریکاوری هم کرده باشم.
دیگه چیا؟دیگه همین!
1 دقیقه ی دیگه تراپیم شروع میشه.البته که انلاینه..اما راجع به یه موضوع فوق مهم میخوام حرف بزنم که همین الان هم دستم بابتش یخ کرده.
خدافز.
میخواستم توی دفترم بنویسم ولی دستام واقعا جون ندارن که خودکارم رو بگیرم توی دستم.
کلاسم ساعت 9/30 تموم شد.وسط کلاس با شاگردم بودم که وویس سوپروایزر مدرسه رو باز کردم و اعصابم خورد شد!حوصله ندارم بنویسم چرا..بعد از کلاسم سریع به شربت زنگ زدم و تند تند شروع کردم قضیه رو تعریف کردن و اونقدر حرص خوردم که پشتم داشت تیر میکشید!اونم یکم بهم توپید :دی و اینطوری بود که بس کن زن!هیچ اتفاق بدی نمیفته..درهرصورت من کاری که خواسته بودن رو به هیچ عنوان انجام نخواهم داد.چون برنامه های من از سه هفته ی پیش مشخص شده و نمیتونم فعلا تغییرش بدم.
به زور رفتم دوش گرفتم و بعدش دوباره به زور شام خوردم چون اونقدر توی باشگاه سنگین تمرین کرده بودم که بدنم واقعا لازم داشت.به زور موهام رو خشک کردم و با بدبختی مسواک زدم!با بدبختیِ بیشتری پلاک دندونام رو گذاشتم توی دهنم و بعد به زور و با اخم،کرم دور چشم زدم و همزمان هم ریلز های اینستاگرام رو میدیدم.
یسری فکرای جدید به سرم زده!شنبه با تراپیستم حرف زده بودم درموردش..چهارشنبه بیشتر حرف میزنیم در این مورد.
از دیروز خیلی عصبی و کلافه ام..حتی حس میکنم الان و این لحظه،دردِ کمرم یه درد عصبیه و گرفتگی کمرم داره باز میشه کم کم..
امیدوارم فردا کم تر عصبانی باشم..البته این که روز دوم پریودم هست هم بی تاثیر نیست!ولی واقعا ذهنم درگیره این روزا!
خیلی هوس ماچا کردم..قول میدم فردا توی مدرسه که بودم برای خودم یه ماچای خوشمزه سفارش بدم تا خوشحال بشم :)
دیگه چی؟
اها!! امروز چندتا برای کار داوطلبانه درخواست دادم..سه تا بودن درواقع.دوتاشون مسیجم رو باز نکردن هنوز و یکیشون بهم گفت چه عالی و ازم خواست شمارمو بذارم تا باهام تماس بگیرن.
امیدوارم بتونم بیفتم توی اون مسیری که توی ذهنم هست..وای خداجون! یعنی میشه؟قلبم اکلیلی میشه از فکر کردن بهش..
چقدر دلم برای با لپ تاپ پست گذاشتن تنگ شده بود!
آخیش..حالا یکم از عصبانیتم کم تر شد.
شب بخیر.
دارم از خواب بیهوش میشم و تازه منتظرم شاگردم انلاین بشه برای کلاسش!کلاسمون ساعت 6/30 بود اما برقا رفته بود و نت هم درنتیجه ش میره!تازه جدیدا آب هم همزمان قطع میشه که بیشتر کیف کنیم و لذت ببریم از زندگی..
بعد از مدرسه بدو بدو رفتم باشگاه و اونقدر برنامه ی این ماهم سنگینه که نمیتونم دستمو بلند کنم. اما بعد از باشگاه یه بشقاب گنده ی خوشمزه خوردم که همه ی مواد لازم رو به بدنم برسونه..
دارم به سوالی که تراپیستم آخر جلسه ازم کرد فکر میکنم! اونم خیلی! اما نمیدونم جوابم چیه!!
بعد از این کلاس باید بدو بدو دوش بگیرم و سریع بخوابم چون فردا دوباره باید 6 بیدار بشم و تا 7/30 غروب کلاس دارم..
یکم این روزا فشار و بدو بدو روم زیاده..
شاگردم اومد.
فکرکن حالم چجوریه که حوصله ی تماشای بازی فینال رو ندارم..فقط بین دو نیمه رفتم شکیرا خوشگله رو دیدم و لبخند اومد به لبم.
قبل از این که وبلاگمو باز کنم یه عالمه حرف داشتم که بنویسم!ولی الان یادم نمیاد..
خب یکی از دلایلش اینه که بدم میاد از این که با گوشی پست بذارم..اصلا حوصله ی نوشتن توی گوشی رو ندارم.
امشب درحالی که ماشینم خراب شده بود،جیش زیاد داشتم و پریود هم بودم،یه یارویی که آدرس ازم پرسید،بعدش ازم خواست که شمارمو داشته باشه و با هم حرف بزنیم و همش میگفت باورکن فقط میخوام شمارتو داشته باشم؛زنگ نمیزنم بهت قول میدم..اسکل :دی اونقدر هم کنه بود که خدا میدونه.همش هم بهم میگفت عزیزم :| وا!
فردا روز سنگینیه..۶ باید راه بیفتم برم مدرسه..بعدش سریییع برم باشگاه!بعدش هم شاگرد دارم..
راستی با تراپیستم به یه موضوع جدید رسیدیم!یکی از گره های محکمِ ذهنمه!اخ..کاشکی بشه باز بشه..خیلی حالم خوب میشه در اون صورت.
راستی از آقای کراش گفته بودم؟به گمونم که نه..راستش ایشون آنکراش شدن:چون دوتا رد فلگ ازش دیدم و اینطوری بودم که دور شو دور شووو!دوتا؟نمیدونم شایدم سه تا!
نمیدونم این الان کمرمه که درد میکنه یا باسنم به خاطر هیپ تراست هایی که زدم! نمیتونم تشخیص بدم..
خیلی خوابم میاد و خیلی هم غمگینم.دقیقا نمیدونم از چی غمگینم.ولی میدونم که نه حوصله دارم و نه خوشحالی.
همین دیگه!
من میخوابم،صبح که بیدار شدم اسپانیا قهرمان شده باشه لطفا.برام مهم نیست اسپانیا قهرمان بشه.مهمه که آرژانتین..آره!
شب بخیر.