وقت گذروندن با جمعی از دوستای خانوادگی واقعا ایده ی خوبی برای امروز نبود.
آدمای خیلی خوبی هستن..نه صبرکن! شایدم آمادی صرفاً خوبی هستن!آره..
از ۱۰ تا، ۱ دونه بهم خوش گذشت. اونم در بهترین حالتِ ممکن.
من نمیدونستم که «ن» هم اومده.از وقتی برگشته ایران ندیده بودمش. وقتی داشتم بهش دست میدادم،خواست بغلم کنه که زدم رو دستش و رفتم به مامانش سلام دادم.
چقدر تغییر کرده بود!مدل جدید موهاش و ریشاش بهش میومد.
وقتی تنها روی تاب حیاط نشسته بودم و داشتم از خودم عکس میگرفتم،اومد پیشم و گفت چیزی شده؟گفتم چی؟گفت حس میکنم از من فرار میکنی؛نگاهت رو ازم میدزدی. یکم خجالت کشیدم چون خیلی ضایع نشون میدم که با کسی حال نمیکنم!ولی گفتم نه بابا چه ربطی داره؟لبخند زد و گفت بشینم کنارت؟سریع گفتم نه نه هروقت من پیاده شدم تو بشین!خندید و دستاشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت باشه باشه عقب نشینی میکنم..سعی میکرد سر حرف رو باز کنه و گفت نمیخوای بپرسی چرا برگشتم؟گفتم نه خب به من چه ربطی داره؟یه جوری خندید که انگار خیلی جواب بامزه ای دادم :| گفت حدس هم نمیزنی؟لبامو ور چیدم و ابروهامو دادم بالا که یعنی نه!دوباره خندید که گفتم چرا میخندی؟گفت هیچی همینطوری. بعد گفتم کی برمیگردی؟گفت فعلا هستم. گفتم اها بخاطر جنگ؟گفت نه بخاطر یه چیز دیگه..بعد بهم چشمک زد و گفت نمیخوای بپرسی چی؟ یه خنده ی فیک کردم و گفتم اگه بگم نه ناراحت میشی؟ ایندفعه قهقهه زد و گفت نه من هیچوقت از دست تو ناراحت نمیشم. احساس کردم دیگه نباید ادامه بدم و گفتم باشه ممنونم پس. و پاشدم رفتم..دلم میخواست بگم به من چه که چرا برگشتی؛اگه میخواستم بدونم پرسیده بودم ازت تا الان.ولی نگفتم -_-
کلاً همش سنگینی نگاهش رو حس میکردم و نمیدونستم کجا فرار کنم.از اون بدتر موقع خدافظی بود که دستمو برای چند لحظه نگه داشت و گفت مراقب خودت باش.. و من داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم و بعدش دویدم سمت ماشین که سریع تر برگردیم خونه.
تنها قسمتی که بهم خوش گذشت و باعث شد امروز نمره ی ۱ رو بگیره،اون وقتی بود که داشتیم کودتا بازی میکردیم و من خیلییی خوبم توی این بازی و البته خیلی هم خندیدیم :دی
دیگه این که همین! روز جالبی نبود کلاً..اَه اَه.
..
پ.ن: چند وقت پیشا یه وبلاگی رو میخوندم که نویسنده نوشته بود از کسایی که تهه جمله هاشون مینویسن :دی متنفرم. خب چیکار کنیم ما؟این یه عادت قدیمیه که مونده رومون.. :دی
شبا مرخرفن..شبا رو دوست ندارم این مدت.
امشب کف دستم با حنای طراحیم،یه خورشید گنده کشیدم.روی بند انگشتام هم گردالی گردالی کشیدم..پایین ناخونام،یعنی روی بند اون انگشتامم یسری طرحای من در آوردی کشیدم.
حالا منتظرم که خشک بشن تا بتونم بخوابم.
بامزه شد.
میخواستم عکسشو بذارم ولی فعلا به یک دلیلی نمیذارم.شاید بعدا گذاشتم!
امروز فصل۸ فرندز رو دیدم و یه عالمه خندیدم :)
ولی سرم داره از درد میترکه..باید موهام رو خشک کنم و صبرکنم تا حنای دستم خشک بشه بعد بخوابم :(
شب بخیر.
دیگه هیچی برام قشنگ نیست..
آدم چجوری میتونه زندگیش رو پایان بده و درد نکشه؟خیلی دارم فکر میکنم ولی راه دلخواهی به ذهنم نمیرسه هنوز.
یه چیز برام مهم بود که اون هم دیگه نیست.چون هیچیش دستِ من نیست.
توی همه ی زندگیم،آدما فکر کردن واو چقدر گلی خوشحاله!چقدر همیشه حالش خوبه!چقدر دنیاش رنگارنگه!چقدر عاشق زندگیه!چقدر وجودش نشاط بخشه..در حالی که همیشه داشتم میگشتم و تلاش میکردم..میگشتم دنبال یه نوری،یه روزنه ای،یه دلیلی..یه دلیلی برای شاد بودن،یه دلیلی برای رنگ پاشیدن به دنیام..یه دلیلی برای خندیدن..گاهی با بیخیالی،گاهی با پیدا کردن راه حل.
کتاب میخوندم و غرق تصوراتم میشدم..چشمامو میبستم و تخیل میکردم ..نقاشی میکشیدم و از این که دستام رنگی میشه ذوق میکردم..
همیشه تلاش کردم رها باشم..آزاد و رها..سفر برم تا جاها و آدمهای جدید رو ببینم..کمپ کنم و با اتفاقای جدید روبرو بشم..
ساز زدم تا رها بشم از فکر و خیال..تا صدای سازم بپیچه توی گوشام و احساس بهتری داشته باشم..
دوچرخه سواری و موتور سواری کردم و دستامو از دو طرف باز کردم و گذاشتم باد بپیچه لابلای موهام و هوا رو عمیق نفس کشیدم و با خودم فکر کردم الان توی ریه هام پر از شکوفه های صورتیه..
کادوهای تولدم و پس اندازام رو گذاشتم رو هم و قشنگ ترین دوربین همه ی زندگیمو خریدم..هرجا رفتم با خودم بردم و عکسای قشنگ گرفتم. از لبخندِ آدما بیشتر..مخصوصا وقتی حواسشون نیست.بعد از هر صدای شاتر،انگار یه پروانه توی قلبم بال میزد و توی دلم پر از اکلیل میشد..
سماع کردم و اونقدر چرخ زدم تا از این عالم به معنای واقعی جدا شدم و رهاییِ واقعی رو تجربه کردم..
تراپی رفتم تا گره های درونیم رو خیلی زودتر و با حوصله تر باز کنم..اخه اون موقع ها دوست داشتم که حتما یک روزی مادر بشم..
رفتم کلاس داستان نویسی تا بتونم تخیلاتی که توی سرم میگذره رو بیارم روی کاغذ..با هر داستانی که مینوشتم،از خوشحالی سر از پا نمیشناختم..
توی دانشگاه اونقدر آدم پویا و فعالی بودم که یه عالمه از ادمای دانشگاه به امن بزرگی منو میشناختن..حتی دانشکده های دیگه!
دو بار توی زندگیم تصمیم جدی برای مهاجرت گرفتم و دومین بار،فقط یک تاییدیه مونده بود بگیرم که همه چیز رو کنسل کردم..دوست داشتم بمونم.دلیلی ندیدم برای رفتن و نبودن.دوست داشتم باشم و هرچیزمیشه همینجا باشم.اخه من عاشق اینجام..من همیشه عاشق اینجا بودم..من دوست داشتم باشم و بسازم..
من هیچی نمیخواستم از زندگیم..من خوب بلد بودم با هیچی هم زندگی کنم.
تو همه ی زندگیم ارزوهای مختلفی داشتم که دوتاشون از همه بزرگ تر بودن.یکیشون رو دیدم و دومی مونده..
اما اونقدر خسته ام که دیگه هیچی برام مهم نیست..حتی فکر کردن به این که ارزوی اولم که ارزوی همه ی زندگیم بوده براورده شده،خوشحالم نمیکنه دیگه.
اصلاً هیچی منو خوشحال نمیکنه..هیچ چیز خوشحال کننده ای برام وجود نداره.
من خسته تر از اون چیزی ام که هرکسی ممکنه فکر کنه.
خیلی خسته..
انقدر این روزا زولبا و بامیه خوردم که میترسم مرض قند بگیرم..
بسه زن! بسه..
خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم ولی اصلا حوصله ندارم.
همین.
توی این هیری ویری باید پیشی جون رو ببریم واکسن بزنه و ناخوناش رو کوتاه کنیم..ساعت ۶ باید بریم و امیدوارم اوضاع اروم باشه :(
اصلا نمیدونه دور و برش چه خبره. عین فرشته ها میمونه..یکم میخوابه،بعد میاد خودشو میماله بهت و میگه نازم کن!بعد تا یکم نور آفتاب رو میبینه،میره جلوی آفتاب و غش میکنه و از خودش صداهای بامزه درمیاره..فقط وقتی صدای جنگنده ها و انفجار میاد،با حالتِ گُریز وایمیسته ما رو نگاه میکنه و اگر ما بدویم به سمتی،اونم میدوه میره زیر تخت مامان اینا..
دارم فکر میکنم من چرا این اشتباه رو کردم؟
منی که همیشه میگم نه توی این مملکت با این شرایط بی ثبات و افتضاح نباید بچه داشت و خیلی مسئولیت بزرگیه،چجوری تصمیم گرفتم پت داشته باشم؟:((
الان برای خودم استرس ندارم. فقط دارم فکر میکنم من این بچه رو چیکار کنم اگر لازم به بیرون رفتن از خونه باشه..اول وسیله های اون رو جمع کردم و گذاشتم دمِ در.همش دارم توی ذهنم تصویر سازی میکنم که اگر لحظه ای لازم به فرار از خونه شد،چجوری هم اینو بگیرم بندازم تو باکسش هم وسیله هاشو بردارم و برم بیرون؟البته که مامان اینا هم هستن ولی خب من خودم رو بیشتر از همه مسئول این بچه میدونم.
نمیدونم..گاهی هم فکر میکنم شاید اگه من اون روز نجاتش نمیدادم و نمیاوردمش تو خونه ی خودمون،تا الان مرده بود؟