Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

کوچّولو

امشب خونه ی مادرجون اینا بودیم.دخترعموهای مامان هم اومده بودن.راستش من دوسشون دارم و بخاطر همین هم رفتم.یکیشون یه پسری داشت که ۱۷/۱۸ سالش بود. یکم با هم درمورد این روزا حرف زدیم و وقتی صحبتمون تموم شد،یکم بعدش پرسید راستی شما کلاس چندمی؟ 

به معنای واقعی کلمه داشتم میگسستم از خنده..خب من اینجور‌مواقع نمیتونم جلوی خنده م رو بگیرم.اما برای این که بچه حس بدی بهش دست نده که مسخره شده،خیلی زور زدم تا نخندم؛حتی وقتی چند نفر دیگه خندیدن،گفتم نه عب نداره خب حق داره همه بهم میگن که سنم بهم نمیخوره :)))) بعد که سنمو بهش گفتم،گفت واقعا؟؟اخه بهتون میخورد ۱۷/۱۸ سالتون باشه :دی

خب این که بیبی فیسم و سنم رو همه خیلی کمتر میدونن چیز خوبیه ظاهرا!البته به گفته ی بقیه..ولی یه جاهایی حرصمو درمیاره.

راستش بعدش پاشدم رفتم تو آینه نگاه کردم و نفهمیدم چرا همه فکر میکنن من خیلی کوچولو ام :دی

.

امروز دوتا شماره ی ناشناس بهم زنگ میزدن و طرف پشت تلفن،یه دختره بود که صداشو عوض میکرد!دفعه ی اخری که زنگ زد بهش گفتم ببین عزیزم دارم بهت میگم اشتباه گرفتی!اگر هم قصد داری سر به سرم بذاری،من واقعا حوصله ت رو ندارم و گزینه ی خوبی نیستم! و یارو دیگه بعدش زنگ نزد =)))))

.

از حرفای مهدیه  شاخ درآوردم امروز و راستش انقدر بدم اومد از خزعبلاتی که میگه،جواب اخرین پیامش رو ندادم!چون نفهمیدم چطور فقط نوک بینیش رو میبینه و انقدر سطحی نگره؟حرصم گرفت و کل مسیجامون رو پاک کردم و تصمیم گرفتم دیگه بهش مسیج ندم.وای حتی الانم که یادم اومد عصبانی شدم دوباره..اَه

.

دیگه چی؟دیگه همین!کاشکی کمتر آت و آشغال بخورم این روزا.

.

شب بخیر

نمیگم

قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.

doodle

کاشکی بازم کتاب شرلوک هولمز داشتم.کاشکی شرلوک هولمز دوستم بود.دوستِ واقعی..ایش ولی اون بی حوصله تر از اینه که بخواد دوستم باشه.

نقاشی کشیدم..ماژیکا رو برداشتم و کلافگی های ذهنم رو آوردم رو کاغذ.

دوسش دارم :)

نقاشیم اینه

جمعه ی عوق

وقت گذروندن با جمعی از دوستای خانوادگی واقعا ایده ی خوبی  برای امروز نبود.

آدمای خیلی خوبی هستن..نه صبرکن! شایدم آمادی صرفاً خوبی هستن!آره..

از ۱۰ تا، ۱ دونه بهم خوش گذشت. اونم در بهترین حالتِ ممکن.

من نمیدونستم که «ن» هم اومده.از وقتی برگشته ایران ندیده بودمش. وقتی داشتم بهش دست میدادم،خواست بغلم کنه که زدم رو دستش و رفتم به مامانش سلام دادم.

چقدر تغییر کرده بود!مدل جدید موهاش و ریشاش بهش میومد.

وقتی تنها روی تاب حیاط نشسته بودم و داشتم از خودم عکس میگرفتم،اومد پیشم و گفت چیزی شده؟گفتم چی؟گفت حس میکنم از من فرار میکنی؛نگاهت رو ازم میدزدی. یکم خجالت کشیدم چون خیلی ضایع نشون میدم که با کسی حال نمیکنم!ولی گفتم نه بابا چه ربطی داره؟لبخند زد و گفت بشینم کنارت؟سریع گفتم نه نه هروقت من پیاده شدم تو بشین!خندید و دستاشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت باشه باشه عقب نشینی میکنم..سعی میکرد سر حرف رو باز کنه و گفت نمیخوای بپرسی چرا برگشتم؟گفتم نه خب به من چه ربطی داره؟یه جوری خندید که انگار خیلی جواب بامزه ای دادم :| گفت حدس هم نمیزنی؟لبامو ور چیدم و ابروهامو دادم بالا که یعنی نه!دوباره خندید که گفتم چرا میخندی؟گفت هیچی همینطوری. بعد گفتم کی برمیگردی؟گفت فعلا هستم. گفتم اها بخاطر جنگ؟گفت نه بخاطر یه چیز دیگه..بعد بهم چشمک زد و گفت نمیخوای بپرسی چی؟ یه خنده ی فیک کردم و گفتم اگه بگم نه ناراحت میشی؟ ایندفعه قهقهه زد و گفت نه من هیچوقت از دست تو ناراحت نمیشم. احساس کردم دیگه نباید ادامه بدم و گفتم باشه ممنونم پس. و پاشدم رفتم..دلم میخواست بگم به من چه که چرا برگشتی؛اگه میخواستم بدونم پرسیده بودم ازت تا الان.ولی نگفتم -_-

کلاً همش سنگینی نگاهش رو حس میکردم و نمیدونستم کجا فرار کنم.از اون بدتر موقع خدافظی بود که دستمو برای چند لحظه نگه داشت و گفت مراقب خودت باش.. و من داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم و بعدش دویدم سمت ماشین که سریع تر برگردیم خونه.

تنها قسمتی که بهم خوش گذشت و باعث شد امروز نمره ی ۱ رو بگیره،اون وقتی بود که داشتیم کودتا بازی میکردیم و من خیلییی خوبم توی این بازی و البته خیلی هم خندیدیم :دی

دیگه این که همین! روز جالبی نبود کلاً..اَه اَه.

..

پ.ن: چند وقت پیشا یه وبلاگی رو میخوندم که نویسنده نوشته بود از کسایی که تهه جمله هاشون مینویسن :دی متنفرم. خب چیکار کنیم ما؟این یه عادت قدیمیه که مونده رومون.. :دی

شبا مرخرفن..شبا رو دوست ندارم این مدت.

امشب کف دستم با حنای طراحیم،یه خورشید گنده کشیدم.روی بند انگشتام هم گردالی گردالی کشیدم..پایین ناخونام،یعنی روی بند اون انگشتامم یسری طرحای من در آوردی کشیدم.

حالا منتظرم که خشک بشن تا بتونم بخوابم.

بامزه شد.

میخواستم عکسشو بذارم ولی فعلا به یک دلیلی نمیذارم.شاید بعدا گذاشتم!

امروز فصل۸ فرندز رو دیدم و یه عالمه خندیدم :)

ولی سرم داره از درد میترکه..باید موهام رو خشک کنم و صبرکنم تا حنای دستم خشک بشه بعد بخوابم :(

شب بخیر.