Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

تلخ

تراپی امروز خیلی سنگین بود.

حالم خیلی بد بود..

انقدر تا یک ساعت پیش گریه کردم که چشمام دیگه میسوزه.

مساله ای که مضطربم میکرد،هنوز هم بازه و زمان میبره تا حل بشه.احساس بی انرژی بودن میکنم.نمیدونم چی درسته و چی غلط.

نمیدونم چرا اینجا ام اصلا! شاید اگه خونه بودم بهتر بود..یه حال سردرگمی بدی دارم که اصلا خوب نیست.

چندش

یه آقایی هست که توی مطب تراپیستم،همیشه میبینمش.یعنی دوتا تراپیست اینجا هستن.بلکه هم سه تا.

من همیشه ده دقیقه یا یک ربع زودتر میرسم.زنگ ایفون رو که میزنم،چون بقیه ی تراپیستا توی اتاقاشون و توی جلسه هستن،این آقاهه در رو باز میکنه.تاحالا هیچوقت بهش سلام نداده بودم.خب دلیلی نداشت که این کارو کنم.این آقاهه رو هم همیشه میدیدم.ولی هیچوقت متوجه نشده بودم بهم دقت میکنه!کلاً سرم توی کار خودم بود.امروز که اومدم بالا،با خوشحالی بهم سلام کرد! یکم تعجب کردم ولی خب منم سلام کردم.رفتم جای همیشگیم نشستم.روبروش،چندتا صندلی اون طرف تر. یهویی گفت مبارکه! گفتم بله؟گفتم مبارکه!و با چشماش اشاره کرد.فکر کردم داره گوشیمو میگه! با تعجب گفتم چی مبارکه؟گفت لاکاتون! دفعه ی پیش این رنگی نبود.یه جور چندشی شدم.ولی مودبانه گفتم اها،ممنونم.بعد دیدم همینطوری داره نگام میکنه!منم جیشم داشت میریخت واقعا..پاشدم رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم بازم داره نگام میکنه :|

پاشدم دستمالم رو انداختم توی سطل اشغال و جامو عوض کردم.اومدم نشستم صندلی که نزدیک به دره.ولی خب میشه سمت راستِ این اقا!

یهویی چرخید سمتم و گفت آی مسیج ها راه افتاده؟تعجب کردم چون خودش سامسونگ داره اصلا!گفتم نه متاسفانه.گفت هنوز راه نیفتاده؟دلم میخواست بهش بگم وا مردک میگم نه دیگه چرا دوباره تکرار میکنی؟؟؟بعد شروع کرد یکم درمورد اینترنت گفت و بیشتر چرخید سمتم!منم گفتم بله متاسفانه شرایط خوبی نیست و وقتی دهنشو بست،سریع سرمو کردم توی گوشیم و ناخودآگاه اخم کردم.

وای روانی اَه..خیلی چندشم میشه خب. بدم میاد..

اه خیلی حس بدی دارم.حس نا امنی و چندشی زیادی دارم.

درود های بی‌کران

وقتایی که هیجان زیادی رو تجربه میکنم،مثل خشم یا اضطراب،سیستم بدنم به هم میپیچه و حالت تهوع شدیدی بهم دست میده.دستام یخ میزنه و عوقم میگیره.میتونم بالا بیارم و بعدشم دیگه هیچی نخورم و با فتوسنتز زندگیم رو ادامه بدم.

البته مدتی میشه که به لطف تراپی مستمر و طولانی مدت حالم کمی بهتره و هجوم اضطراب‌ها رو ندارم.

اما امشب عصبانی شدم.اضطراب شدید و احساس طردشدگی رو تجربه کردم.حالا دیگه خوب این احساسات رو میشناسم و میتونم از هم تفکیکشون کنم.ازشون نمیترسم و میتونم به خوبی ببینمشون.

اگر قبلا بود حرفام رو نمیزدم؛احتمالا میریختم توی دلم یا بعدا با غصه ی زیاد برای اون آدم تایپش میکردم.اما الان فرق کرده.الان میتونم حرفامو بزنم.گاهی خیلی برام سخته و از اضطراب زیاد بهم حالت تهوع دست میده ولی در نهایت حرفم رو میزنم.

امشب هم همین شد.حرفمو زدم. البته با این که طرفِ پشت تلفن در نهایت با بی منطقی دلخور شد و قطع کرد،اما خوشحالم که حرفمو زدم و توی‌ دلم نگهش نداشتم.

اینجور مواقع میگم درود بر تراپی و تراپیستِ خفن :)))

لحظه ای که نقاب یک آدم میفته و ازش نا امید میشم،از بدترین لحظه هاست..


گجت

دیشب موقع خواب گوشیم رو گذاشتم روی ایر پلین مود و تا الان هم تغییرش ندادم.حوصله ی هیچ اس ام اس و پیامی رو ندارم.

دیشب از غذای بنی ریختم توی ظرف و خواستم ببرم برای این گربه ی توی کوچمون که یهویی شروع کردم به این که دنبالش بگردم :| هی صداش زدم و پیش پیش کردم که بیاد..حواسم نبود که پارکینگ همسایه بغلیمون یه کوچولو شیب داره! قدم اول به دوم،خوردم زمین و همه ی غذاها ریختن رو زمین:( مثل فیلما،دیدم که با یه سرعت آهسته،اول رفتن بالا،بعد دسته جمعی پخش زمین شدن.حالا نمیدونستم درد کمرم رو در یابم یا غذاهای این بچه رو.دست کردم توی برف و مشت مشت غذا و برف رو برمیداشتم و دوباره میریختم توی ظرف. با عصبانیت برگشتم بالا و تا مامان در رو باز کرد،گفتم هم خودم خوردم زمین هم گند زدم به غذاها..مامان اومد کمکم توی اشپزخونه.غذاها یا بهتر بگم برف ها رو ریختیم توی سینی و دونه دونه جداشون کردیم،خشک کردیم و من دوباره رفتم پایین.این بار دیگه کارآگاه بازی درنیاوردم و به جاش گذاشتم بغل در ورودیمون که بهتر هم بود جاش :دی صبح رفتم دیدم تا دونه ی آخرش رو خورده یا شایدم خوردن.هرکدومشون که خوردن نوش جونشون.قربونشون برم کوچولوهای پشمالوی گوگولی.

ز دیشب اونقدر باد شدید بوده که کل کوچه ها یخ زده.خیابون روبروی خونمون اوضاعش بهتره و ماشینا میرن و میان.

خیلی وقت بود روز تعطیل خونه نبودم.صبح که بیدار شدم بابا،مامان و انار هرکدوم روی یه مبل بودن و بابا با خوشحالی بهم صبح بخیر گفت. چقدر دلم برای این دور هم بودنمون تنگ شده بود. از بابا خواستم املت درست کنه و دور هم خوردیم.

امروز شاگرد دارم ولی نمیدونم بیاد یا نه!امیدوارم بیاد..چون اگر بیاد،شهریه ش رو هم پرداخت میکنه :)

میخوام سه قسمت اخر تاسیان رو ببینم و بعد هم چندتا داستان از شرلوک هولمز عزیزدلم بخونم.از کتاب عینک طلایی.

انقلاب رفتنم رو هم کنسل کردم.چون نو مانی هانی :دی