کار شوهر خانم جلی هم درست شد :)
مامان خانوم جلی زنگ زد به مامان و با خوشحالی گفت همتون امشب شام خونه ی ما دعوتید؛شما این مدت خیلی کنارمون بودید میخوایم شما هم باشید.
عاقّی *_*
برای خانوم جلی خیلی خوشحالم.از تهه تهه دلم.میتونه امشب همسر عزیزش رو کلی ماچ و بغل کنه.بعد از این همه مدتِ سخت.
خداجون شکر و بوس.
رفتم فیزیوتراپی.
انقدر این دکترم رو دوسش دارم که وقتی میگه چیز خاصی نیست و خوب میشی،میدونم که خوب میشم پس :) سر زانوم هم همینو گفت.
الان پمادی که دکتر ارتوپدم بهم داد رو زدم و شکم بندی که مامان با اصرار گذاشته کنار تختم رو هم بستم.شبیه پیرزنا شدم :دی
این پماده خیلی باحاله و قشنگ سِر میشه کمرم. از همه ی پمادهایی که تاحالا استفاده کردم بهتره و دوسش دارم :)
دیشب از درد خوابم نمیبرد و گریه م گرفته بود.
رفتم توی کَست باکس و از پادکست موردعلاقه م،مدیتیشنِ درد رو پلی کردم و یکم احساس بهتری بهم دست داد و خوابم برد.
الان هم میخوام یکم دراز بشکم و مدیتیشن درد رو انجام بدم.
یه اقایی توی کوچمون گوشیش رو وصل کرده به ضبط ماشینش و داره توی اینستا میچرخه..صداش هم کل کوچه رو بر داشته. امیدوارم آبروش نره یه وقت :دی
فعلا همین.
بگو امشب چی شد؟
امشب رفتیم خونه ی کله کدو اینا..تا دیدمش پریدم و محکم بغلش کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یکم هم بغض کردم ولی جلوش رو گرفتم.
مامان کله کدو با محبت بی سابقه ای بغلم کرد و قربون صدقم رفت.از همیشه هم حالش بهتر بود خداروشکر.
ولی کله کدو خیلی عوض شده..پخته شده انگار.یکمی هم حالش خوب نیست به نظرم.
خیلی خوشحالم که کله کدو برگشته.خدایا شکرت.
مامان کله کدو میگفت نذری که گلی کرده بود کارگشا بود.دلت پاکه گلی.
اخی..الهی بگردم :( چقدر گریه کردم اون روز موقع دادن نذریام به اون بچه ها.
نذرم مال بچه ها بود و به نیت عید غدیر نذر کرده بودم.فقط هم میخواستم به بچه هایی که فقیرن و یا کودک کار هستن بدم.
۲۵۰ تا لقمه ی نون پنیر سبزی درست کردیم و آبمیوه های کوچیک هم خریدیم.با مامان،خانوم جلی و مامان کله کدو رفتیم به بچه های یه محله ی خیلی فقیر دادیم.حتی توی راه مامان خانوم جلی میگفت به این بچه بدیم،میگفتم اینا قدر نمیدونن و یه گاز میزنن و تف میکنن لقمه رو اونور؛من نذر کردم و میخوام بعضی از بچه ها،یه روز هم که شده،یه چیزی بخورن؛حتی شده کم.
الهی بمیرم براشون.یه جوری اون لقمه رو گاز میزدن انگار دارن استیک میخورن :(((( اون لحظه رو هیچوقت یادم نمیره که یه خانومه ای اومد زد به شیشه ی سمت من و بهم گفت میشه بهم دوتا دیگه هم بدی؟دخترام توی خونه ن و نمیتونن بیان بیرون؛بهش سه تا لقمه و سه تا ابمیوه دادم؛با یه حالتی سرش رو خم کرد و ازم تشکر کرد.منم با گریه بهش گفتم برامون دعا کن.گفت چشم ایشالا حاجت روا بشی خیر ببینی. هیچوقت نگاهش رو یادم نمیره که از ماشین دور شد و دوباره برگشت ازم تشکر کرد.حتی الانم که دارم ازش مینویسم،گریه میکنم.چجوری میشد اینهمه فقیر باشن و اینجوری برای یه لقمه ی نون و پنیر دنبال ماشین باشن؟میخواستم از خجالتشون بمیرم..انگار من چیکار کرده بودم که اینطوری ازم تشکر میکردن؟دلم خیلی میگیره و گریه امونم رو میبره..درست مثل الان که اشکام نمیذارن بنویسم.کاشکی میتونستم کار بیشتری براشون بکنم.کاشکی میتونستم به جای یه لقمه ی ساده ی نون و پنیر،چیزای بهتری براشون ببرم.
اخ قلبم :((((((
خدای من..
شکرت بابت همه چی.شکر شکر و الهی شکر.
دوستت دارم.
ام ار ای یا به قول مادرجون امارات،امروز بدترین چیز ممکن بود.
چون من ترس از فضای بسته دارم و احساس خفگی بهم دست میده و نمیتونم نفس بکشم.
پسری که مسئولش بود ازم پرسید که قبلا ام ار ای انجام دادی؟گفتم اره ولی برای زانوم بوده.
یادم نمیاد برای زانو هم کامل رفتم توی دستگاه یا نصفم بود! ولی هرچی بود،یادمه تونلش انقدر تنگ نبود انگاری!
خلاصه بهم گفت دراز بکش و یهویی از جام پریدم و گفتم باید برم اون تو؟
خندید و گفت اره دیگه.چیه مگه؟
گفتم نمیشه برعکس بخوابم و سرم بیرون باشه؟
گفت نه؛چون کمرته،باید کامل بری داخل.
بعد گفت میترسی؟
گفتم اره ترس از فضای بسته دارم.
گفت ام ار ای ِت کلا ۲ دقیقه طول میکشه.از لحظه ای که صدای دستگاه رو میشنوی،یه موسیقی توی گوشت پلی میشه و ۲دقیقه بعدش تموم میشه.
بعد یه چیزی رو داد دستم و گفت هرجا احساس کردی حالت اصلا خوب نیست،اینو فشار بده من میام داخل و قطعش میکنم.بهتره که چشماتو ببندی و به موسیقی گوش بدی.
بعد گفت حالا بیا با هم سه تا نفس عمیق بکشیم.
و بعد من رفتم توی قبری که اسمش دستگاه ام آر آی بود.
اولش از احساس خفگی داشتم پنیک میکردم.ضربانم توی گوشم میزد و نفسم خیلی سخت میرفت و میومد.حتی یه جایی خواستم اون بادکنکه که داده بود دستم رو فشار بدم ولی با خودم فکر کردم خب الان میاد ارومم میکنه و باز دوباره از اول باید این گور رو تحمل کنم.شروع کردم به فکر کردن به چیزای خوب و به موسیقی که توی گوشم پلی میشد گوش دادم و چشمام رو بستم و نفس کشیدم.
بعدش صدا قطع شد و دستگاه منو از اون قبر،هُل داد بیرون و اقاهه ازم پرسید خوبی؟گفتم اره..بهم یه آب نبات داد و گفت اینم برای این که قوی بودی. اصلا بهت نمیاد ۲۷ سالت باشه ها. و خندید.
احساس کردم داره باهام لاس میزنه و خوشم نیومد.
بگذریم مهم نیست..
ولی فکر کردن به اون تونل کوفتی،باعث میشه هنوزم نفسم بگیره و سینه م سفت بشه.
عوق.