توی یکی از اتاقای خونه ی مادربزرگمم.یعنی مامانِ بابام.
این روزا حالش اصلا خوب نیست..زمین گیر شده و از لاغری،قابل تشخیص نیست.ریه ش آب آورده و به سختی غذا میخوره..
راستش این ادم رو خیلی دوسش نداشتم.چون همیشه بابام رو اذیت میکرد و توقعات بی جا ازش داشت..
دروغ چرا؟ولی وقتی میبینمش دلم خیلی براش میسوزه..وقتی توی این حال میبینمش،وقتی میبینم که این آدمی که یه روزی درشت هیکل و تنومند بود،حالا روی تخت افتاده و بچه هاش با سرنگ بهش غذا میدن،دلم رو به درد میاره..
گاهی با خودم فکر میکنم نکنه از این که میریم میبینیمش خجالت بکشه؟نکنه معذب باشه از این وضعیت؟
بعد با خودم میگم خدایا! چیه این آدمیزاد!اینهمه به خودش مغروره..اما میتونه برای عادی ترین کاراش نیازمند باشه!
براش ناراحتم و همش دعا میکنم هرچی خیرشه براش پیش بیاد..
و از تهه تهه دلم دعا میکنم و به خدا التماس میکنم که هیچوقت منو محتاج کسی نکنه…
آمین.
:(
ای وااای :)))))
وبلاگ نااازنین و خوشگلم! اونقدر دلم برات تنگ شده بود که دو سه باری خوابت رو دیدم..مثلا خواب دیدم که وارد گوگل شدم،سرچ کردم و دارم اینجا مینویسم.
وای چقدر خوشحالم که الان میتونم خوابم رو زندگی کنم!
خب حالا وقتشه به دوستای وبلاگیم سر بزنم ببینم در چه حالن!
ساعت خوابم داره میرسه به ۴ صبح!
آفرین جغد شب زنده دارِ عزیز..این فرصتی بود که در همه ی ادوار زندگیت هیچوقت نداشتیش و حالا سر از پا نمیشناسی و داری با دمت گردو میشکنی!(شاید با خودتون بگید مگه جغد دم داره؟اما خب جمله ی بهتری که بتونم معنا رو برسونم پیدا نکردم) :دی
خواب چیه اصن؟ مگه آدمیزاد به خواب هم احتیاج داره؟
مغز تو تازه روشن شده و بهتره بری کتابت رو بخونی!
..
پ.ن:
عالی شد..رفتم آشپزخونه آب بخورم و داشتم به ترسناک ترین چیزی که توی ذهنم بود فکر میکردم که یهویی حس کردم یکی داره راه میاد..یهویی برگشتم و مامان رو دیدم و از ترس زبونم بند اومد..البته که بعدش کلی خندیدیم دوتایی..ولی پچ پچ کنان
خب توی خونه ی ما رسم اینه که کسی که تولدشه،از یک روز قبل از تولدش تا آخرین ثانیه ی روز تولدش،رئیسه :دی یعنی هرچی اون بگه میشه و همه در خدمتشن..خیلی کیف میده :دی مثلا امروز قبل از ناهار هرچی غر زدم کسی هیچی نگفت و تازه قربون صدقمم رفتن چون تولدمه بهرحال :دی یا سر ناهار به انار میگفتم واسم دوغ بریز!گفت خودت دست نداری مگه؟گفتم عه!تولدمه ها! بعدش گفت اه راست میگی و به دستورم عمل کرد
اون به لباساش خیلی حساسه و نمیذاره کسی بپوشه لباساشو.بخاطر همینم همیشه باید التمااس کنم تا لباساشو بپوشم؛تازه اونم نه هر لباسی.در حسرت بعضی لباساش دارم میسوزم =)))گفت من با دوستام میرم بیرون؛تو خوشگل موشگل کن میام دنبالت هوا خیلی قشنگه کیک که گرفتیم ازت عکس بگیرم باهاش.گفتم میشه امروز هر لباست رو که خواستم بپوشم؟اولش گفت نه ولی دوباره گفتم تولدمه خب!بعد دوباره گفت باشه :دی خلاصه که رسم بامزه ایه و کیف میده..
خاله خوشگله م صبح زنگ زد و به مامان گفت شب میام خونتون. البته من به مامان تاکید کردم که مثل یک مهمونیِ تولد باهاش برخورد نکنن. خوبه این خاله م اینا بیان.دوسشون دارم.
راستش غمگین نیستم مثل دیشب.حتی خوشحالم. ولی یک بغض گنده روی گلومه و اونم بخاطر اینه که منتظرم.نمیتونم بگم منتظر چی.ولی امیدوارم خیلی زود بیام و بنویسم منتظر چی بودم روز تولدم. راستش خیلی به شمع تولد و آرزویی که موقع فوت کردن شمع میکنم باور دارم :) میدونستین من پیشی خانوم رو تولدِ 19 سالگیم آرزو کردم و برآورده شد؟ :) یا خیلی چیزای دیگه..بخاطر همین هم منتظرم تا شب بشه و شمعم رو فوت کنم و از تهه دلم آروز کنم. آخ جون.
نشسته بودیم که یهویی مامان گفت دقت کردی از وقتی فلانی توی زندگیت نیست،حتی سردردت هم کم تره؟من مطمئنم ریزش موهات هم بخاطر این بود که حال خوبی نداشتی. بعد یهویی به خودم اومدم و دیدم واو! راست میگه! من اصلا مدتهاست سردرد ندارم!اون یک ماهِ آخرِ کذایی،همش حالم بد بود! ایش..چه بهتر که نیست دیگه.حتی یادم نمیاد چند وقت از اون روز گذشته! مهم هم نیست برام. نوشتم "فلانی" چون نمیخوام حتی اثری ازش باشه اینجا..ایش ایش. ببینید دوستان!شما وقتی توی یه رابطه ی خوب باشید،بدنتون جوابتون رو میده اصن!پوستتون شفاف تره،موهاتون خوش حالت تره،لبتون خندون تره..خلاصه که همه چی بهتر و قشنگ تره و بدن خیلی هوشمند تر از حرفاست.بله!
به مناسب نزدیک شدنِ تولد این جانب،فیلمای بچگیام رو دیدیم همگی و خیلی خندیدیم :دی
من همیشه موقع تولدم خیلی خوشحال بودم.یعنی خوشحالِ واقعی!بخاطر همین هم همیشه مهمونی داشتیم و خیلی کیف میداد.اما امسال نه!اصلا!حتی به مامان اینا گفتم کاشکی کسی یادش نباشه تولدمه و نیان خونمون؛حتی بهشون گفتم حوصله ی تولد بازی ندارما آهنگ هم نمیخوام بذارید..دلم میخواد برم یه جایی تنها باشم اصن هیچ کس نباشه.
نمیدونم شاید چون امروز روز خیلی مزخرفی بود اینو میگم! شاید فردا نظرم عوض بشه و مثل بقیه ی سالها خوشحال باشم و ذوق کنم دوباره!
امروز قرص هام رو نخوردم و اتاقم رو انگار بمب زدن!رسماَ ترکیده و اَیی واقعا!
امروز خیلی غمگین بودم.کاشکی فردا روز خوشحال کننده ای باشه.
آمین.
شب بخیر.