Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

دلتنگ

دلم برای خونه ی خودمون خیلی تنگ شده.

خونه ی باباجون اینا رو میگم.خونه ای که توی رشت دارن..

دلم برای حیاط رویایی و سبزمون نقطه شده.

دلم پر میزنه یه بار دیگه همه اونجا باشیم..جا بندازیم شبا با دختر خاله ها بخوابیم.صبح ها همه زود بیدار بشن،توی بالکن سفره ی بزرگ و بلند بندازن برای صبحانه و من خواب باشم…دخترخاله ها با قلقلک سعی کنن بیدارم کنن و در نهایت،باباجون بیاد و با لگدِ شوخی وار،بزنه به پام و به تالشی بگه بیزن..سوگل بیزن ظهر آبَه…

دوست دارم دوباره با دایی و بچه های خاله ها و دایی،بریم جانور شناسی..بریم توی روستا بچرخیم.لاک پشت های کوچولو و بزرگ ببینیم،قورباغه ها رو با دست بگیریم..بریم از توی کانال های آبی،مارهای آبی پیدا کنیم و دایی شروع کنه برامون توضیحشون بده..درواقع چند ساعتی رو صرف گشت و گذار و  حرف زدن و کشف کردن میکنیم و جانور شناسی،اسمیه که من گذاشتم روش.

دلم میخواد ۸/۹ ساله باشم و دنبال غاز و اردکای حیاط کنم..با شلنگ آب خیسشون کنم و بابا جون بگه سوگل نکن چرا اینجوری میکنی..

متنفرم از تهران.

کاشکی  میشد برای همیشه میومدم اینجا زندگی میکردم….

اصلا خوشحال نیستم اونجا.

:(

روز یک

روز اول از سفر به رشت.

افتضاح.

حتی یک ثانیه هم خوشحال نبودم.

مغزم مدام کار کرد و فکر کرد.

به ادامه خیلی امیدوار نیستم..

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ادم ها حرف های قشنگ زیاد میزنن..

اما کجاست کسی که واقعا عمل کنه؟

فِرست

امشب اولین نارنگی امسال رو خوردم.

اولین نارنگی سبزِ امسال.

عمیق بوش کردم و مست شدم..

پاییز جونم داره میاد :)