Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

دردناک

معنای دوتا واژه رو تا اینجای زندگیم،لمس کردم..

یکی استیصال بود و الان هم سراسیمگی.

واقعا واژه ی «سراسیمه» رو با همه ی وجودم لمس کردم.

زندگی زهرماری

ناخونام این بار قهوه ای نشدن و نارنجی تیره شدن :دی چون حنام قدیمی بود و اون رنگ قهوه ای رو دیگه نداشت! بعد از سه ساعت که برداشتمشون رفتم دستامو گرفتم جلوی مامان اینا و گفتم داهاااات  واقعا بامزه شده..

نقاشی خیلی خوشگلی رو کشیدم و بعدشم اتاقم رو ترکوندم! یکی از کمدا رو مرتب کردم و اون یکی کمد رو فقط ریختم بیرون..بعدم احساس کردم دارم دچار فروپاشی روانی میشم و با حرص پاشدم رفتم پای تی وی دوباره!

اون آینه ی دق هم همونجوری روبروی تختمه!

در حال حاضر زندگی اصلا جالب نیست..دلم میخواد کله م رو محکم بکوبم توی دیوار.

تف غلیظ

از فریزر حنای ناخونام رو گذاشتم بیرون و میخوام روی ناخونام دوباره حنا بذارم :) همیشه هم بقیه میگن وای چرا؟ و من دلم میخواد بگم به شما چه؟اما نمیتونم و میگم چون خوشم میاد! :دی خب واقعا هم خوشم میاد..مال من نارنجی نیست و قهوه ایه..خیلی خوش رنگه به نظرم :)

.

این کتابخونه ی اضافی که توی اتاقمه و مال من هم نیست شده آینه ی دقم!ازش متنفرم و بابا هزاران هفته س که گفته از اتاقم میبرتش بیرون اما هنوز نبرده..مطمئنم امروز میزنم به سیم آخر و رستم دستانِ درونم رو آزاد میکنم و میبرمش توی راه پله! امیدوارم با بابا دعوام نشه.

.

اتاقم هنوز شلوغه.فقط جیش‌دونیِ پیشی خانوم رو تمیز کردم و دونه های خاکش که کف اتاقم رو مزین کرده بودن جارو کردم.

در حال حاضر دوتا کمد خیلی خیلی شلوغ دارم!یکیشون رو که چپوندم همه چیزو توش و دست به یکیشون بزنم بقیشون آوار میشن روی سرم..جدی چیه این ماکسیمال زندگی کردن؟ خیلی تلاش کردم امسال خریدای چرت و پرت و اضافه نکنم و واقعا هم موفق بودم.حالا یسری دور ریز میمونه فقط!

.

احساس میکنم کله م اندازه ی یه چمدون خیلی گنده و سنگینه.

ای تف.

در مواقع اضطراب زا،اولین کاری که میکنم اینه که با تغییر دادن ساعت خواب و کارهای مزخرف کردن،سعی میکنم اون اضطراب رو کنترل کنم!

میدونم که راه درستش اینه که باید بشینم و به همون روشی که با تراپیستم یاد گرفتیم ببینمش و بذارم باشه..اما نمیتونم!آخر شب که میشه تازه میفهمم که توی چه باتلاقی گیر افتادم.

اتاقم زشت شده و دوسش ندارم..هیچ چیزی سر جاش نیست. شلوغه و از همه چیش بدم میاد.

صدای تیک تیک ساعت روی دیوارم خیلی بلنده.

کاشکی یه کنترل داشتم میزدم جلو تا ببینم چی میشه..

وای خسته شدم!

و گاهی احساس میکنم دارم مغزم رو از دست میدم..

یهویی گریه م میگیره!

دو سه روزه که بعد از ظهرا میخوابم :| فکر کن! منی که بعد از ظهرا نمیخوابم،خودم رو مجبور به خوابیدن میکنم.

بله این است راه فرار برای بقا..

زندگیِ جالبی نیست..پیشنهاد نمیکنم :(

ورق برگشت و زندگی خیلی جالب شد :دی