تا اینجا بیشترین کلمه ای که ازش شنیدم «فاز» ئه.. :دی
مثلا اینطوری که منم مثل تو همین فازو دارم.
یا مثلا اره فازشو گرفتم.
بامزه :دی
آه بگذار گم شوم در تو
کَس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزانِ آهِ مرطوبت
بوزد بر تنِ ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصارِ دنیا ها..
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم تو
پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بُوَد
بارِ دیگر تو
بارِ دیگر تو
«فروغ»
جمعه ی مزخرفی که عین باتلاق داشت منو توی خودش میکشید..
اما بالاخره یه شاخه ی محکمی پیدا کردم و خودمو کشیدم بیرون :)
کتاب عادت های اتمی رو خوندین؟ این از اون دسته کتاباییه که هیچوقت دلم نمیخواست بگیرم دستم و بخونم! پس پادکستش رو گوش دادم و ۸ اصا مهمش رو توی دفترچه م نوشتم.
باید بگم که اثر خیلی خوبی روم داشت و انگار خدا فرستاده بودش.مثل بقیه ی چیزا،دقیقا به موقع :)
شما هم گوشش کنین چون قشنگ بود و کمک کننده البته!
برید اپلیکیشن Cast box رو دانلود کنید،پادکستِ «کتاب جیبی» رو سرچ کنید و بگردید دنبال «عادت های اتمی».
آفرین بچه های خوبِ توی خونه.
برنامه ی فرداتون رو نوشتید؟همینطوری مرور توی ذهن نه ها! بنویسید توی دفتر. بعدا از چراییش بیشتر میگم.
شب بخیر و ماچ.
داشتم دمپاییام رو از پام در میاوردم که برم توی تختم،دقت کنید،روی تخت نه!توی تخت؛بله! چون تختم منو بغل میکنه و در خود میکشه..میدونی چی میگم؟
اره خلاصه دور نشیم؛در همون حین بودم که با خودم حس کردم چقدر حس خوبی داره که دمپاییم رو از پام درمیارم و میام توی تختم..
نمیدونم..
ولی انقدر این کار امشب بهم لذت داد که خواستم بنویسمش :)
…
کمرم امروز خیلی اذیتم کرد :( درد،کلافه م میکنه..
میدونستید درد داشتن هم یک جور نعمته به نظر من؟چون بدنت داره آلارم میده و میگه داداش! داری یه جایی رو اشتباه میزنی و من اذیتم..سریع تر تمومش کن عوضی :دی این یعنی بدنت داره درست کار میکنه و میتونه بهت هشدار بده. فرض کن اگر بدن من درست کار نمیکرد و درد توی کمرم رو بهم نشون نمیداد،من همینطوری با همین فرمون ادامه میدادم و دیسکای گوگولیم،یکی پس از دیگری میزدن بیرون و چپر چلاغ(ق؟) میشدم..
عاح بدن عزیزم چقد دوستت دارم :)))))
میدونستید بدن ما خیلی گناه داره؟ما خیلی اذیتش میکنیم..خیلی چیزای بد میخوریم،خیلی کارا رو همش اشتباه انجام میدیم..ولی اون بازم ما رو میبخشه و هی خودش رو ترمیم میکنه و هی سعی میکنه کارش رو درست پیش ببره..تا این که یه وقتایی،یه جایی دیگه قاطی میکنه و قهر میکنه :(
بیاید بیشتر مراقب بدنامون باشیم باشه؟
آفرین گل های نازنازیِ تو خونه :*
…
مثلا میخواستم فردا برم استخر و توی جکوزی و یا خود استخر،با پیرزن های عزیز راه برم و احتمالا باهاشون دوست بشم :دی ولی نیم ساعت میشه که از خونه ی جلی اینا اومدیم و فکر نمیکنم صبح پاشم برم..
یعنی چی که سانس استخر خانوما تا ساعت ۴ئه؟ بی تربیتا..خب شاید یکی تا ساعت ۶ سرکار بود و بعدش خواست بره استخر..ایش.
…
مامانِ کله کدو،امشب بابا رو محکم ماچ کرد و گفت اگر نبودن،ما نمیدونستیم باید چیکار کنیم؛انقدر که این مدت زحمت کشیدن.
دروغ چرا؟چشمام پر از اشک شد اون لحظه. حتی الان.
جلی امشب موقع خدافظی بغلم کرد و گفت مرسی جیگر؛جبران کنم.
جااااان؟ جلی بهم گفت جیگر؟؟؟ و حتی گفت جبران کنم؟؟؟ الله الله! باورم نمیشد :دی میخواستم بهش دست بزنم و بگم جلی جان؟خودتی یا تسخیر شدی؟ :دی
…
دیگه همین.
شب بخیر و بوس.
من عاشق جمع های خانوادگی ام..
الان هممون خونه ی مامان خانوم جلی هستیم.
من شامم تموم شده و روی مبل دراز کشیدم.کمرم از درد داره ذوق ذوق میکنه و قرصی که جلی بهم داد،کم کم داره اثر میکنه..
دارم ادما رو تماشا میکنم و صداها رو گوش میکنم.
شوهر خانوم جلی خیلی مَرده و جلی رو خیلی دوسش داره.خوشحالم برای جلی.با اینکه نسبت به من هنوزم بدجنسی میکنه و حسوده،ولی خوشحالم که دلش شاد شده الان :)
نمیدونم این جمع در اینده چه شکلی بشه..ولی هرچی که هست،دوسش دارم.