Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

لحظات پایانی

ساعت ۸ جلسه دارم.،

برای همون آرزویی که گفتم داره برآورده میشه.

از استرس دل و روده م داره به هم میپیچه..همش میگم نکنه خواب باشه؟نکنه اینطوری بشه؟نکنه رد بشم؟

از هیجان نزدیکه که بالا بیارم..

حالا این وسط هم از صبح گلو درد دارم و کلافه شدم.

این به درک مهم نیست..

دعا کنین جلسه م خوب پیش بره و صحبت های‌ نهایی رو داشته باشیم.

ایشششششالا..آمین.

ارزوی همه ی زندگیم

دیروز خوشحال کننده ترین خبر زندگیم بهم رسید.

چیزی که در اونج نا امیدی فرمش رو پر کرده بودم و بعد از گذشت یه ماه و نیم،دیروز موقع پیاده شدن از ماشین با خودم فکر کردم ای بابا!منو که انتخاب نکردن..حتما مهارت هام به درد نمیخورده.

دیروز که گوشیم زنگ خورد،اونقدر خوشحال شدم که خونه رو دور میزدم و گریه میکردم و از خودم ویدیو میگرفتم که یادگاری بمونه..تنها بودم و کسی نبود باهاش درمیون بذارم.

داشت غصه م میشد که زنگ زدم به نسیم و با جیغ و داد و ذوق براش تعریف کردم..اونم از ذوقم ذوق کرد و کلی خوشحالی کردیم با هم.

به مامان  زنگ زدم و گفتم توروخدا از خونه ی مادرجون زودتر بیا تا تنهایی خبر رو بهت بدم..مامانم از گریه و بغض خوشحالیم بغض کرد و بهم گفت تو چقدر مهربونی..

بهش گفتم خداروشکر بهم گیر ندادی و غر نزدی..گفت مامان وقتی من میبینم انقدر خوشحالی چه گیری باید بهت بدم؟

بعدم انار اومد خونه و خبر رو بهش دادم اما خوب گوش نداد بهم..حالا شاید خسته بوده.

امروز به مدیر مدرسمون گفتم.گفت کار قشنگی داری میکنی.ولی یه جوری بود.یعنی یکم تهه دلم رو خالی کرد.هرچند برام مهم نبود بعدش.

حالا به فاطمه،دوست و همکار عزیزم میخوام بگم.این زنگ بچه ها رو داریم میبریم اردو.توی راه بهش میگم.

دارم کم کم به همه میگم.

میدونم خدایی که این مسیر رو برام فراهم کرده،بقیه ش رو هم اوکی میکنه…

وای وقتی  به این اتفاق فکر میکنم گریه م میگیره.

خیر باشه الهییییی.

خداجونم خیلی دوستت دارم..خیلی زیاد

امشب جلسه دارم.جلسه م تموم بشه میام ازش مینویسم.

چه وضعیه

ساعتی که میخوام بخرم گرونه..نمیدونم شایدم برای خیلیا گرون نباشه!اما برای من و جیبم گرونه فعلا :دی 

بین ۶۰ تا ۷۰ تومنه.

پس بنا بر این باید خیلی بیشتر کار کنم و خیلی کم تر خرج! درواقع خیلی خیلی کم تر خرج کنم :دی و یه مدتی پولامو جمع کنم تا بخرمش.ولی نمیدونم اصلا بتونم یا نه خب :( مگه من چقدر درآمد دارم!

مامان یکی از شاگردام،گفت میتونم شمارتون رو بدم به دوستم؟برای دخترش کلاس میخواد..تو دلم گفتم معلومه که شمارمو بده خانوم!این چه سوالیه :دی  امیدوارم که اون هم باهام کلاس برداره.

حالا مهم ترین چیز میدونی چیه؟اینه که اون شاگرد مورد علاقه م که منبع اصلی درآمدمه،الهی که باهام جلساتش رو ادامه بده و تمدید کنه..

میشه برام دعا کنید که باهام تمدید کنن؟

صبح باید ۴ پاشم.

گودنایت.

اه اه عوق

از آدمای متوقع خیلی بدم میاد ^^

حالا بعدا توضیح میدم!

رکورد جدید

دیشب به سمانه گفتم فردا میخوام برم بدوم؛نظرته جفتمون با هم قرار بذاریم که صبح این کار رو انجام بدیم؟ آخه احساس کردم اینطوری متعهد تریم احتمالا..

خیلییی خوشحال شد و گفت من صبح بیدار شدم مسیج میدم که البته نداد :دی  ولی من چون قرار گذاشته بودیم،صبح خودمو با چک  و لگد از تخت کشوندم پایین چون دلم میخواست بخوابم و همش با خودم میگفتم بخوابیم..یکم دیگه بخوابیم!ولی پاشدم و فقط همون پاشدنش بود که داشت منو میکشت..وقتی که ساعتمو به دستم بستم همه چی عوض شد اصن :دی

امروز 3 کیلومتر دویدم..هورااااا..البته اخرین باری که دویده بودم 8 سال پیش بود که  25 کیلومتر دویدم در سطح شهر.اما بعد از آسیب زانوم و بی تمرینی دو سال اخیر،این برای من یه رکورد محسوب میشه و خیلی خوشحاالم..خیلی خیلی زیاد.توی استراوا هم ثبتش کردم و یه عکس زشت هم از خودم اون لحظه گرفتم و پست کردم :دی

امروز یه عالمه کار و کلاس دارم.ساعت 10 هم تراپی دارم.

الان قسمت2 از سریال موردعلاقه ی قشنگم رو دیدم،روی زانوم یخ گذاشتم،قرصی که دکترم برای التهاب زانوم داده بود رو خوردم و بعد از این که پست بذارم میخوام یه ربع دراز بکشم و بعدش برم دوش بگیرم.

امیدوارم که روز خیلی خیلی خوبی باشه برای همه ^^