به پول بیشتری لازم دارم..پول خیلی بیشتری.
….
یکی از همکارام توی تایم استراحت خیلی حرف میزنه؛خیلی زیاد..بابا زن! اخه دو دقیقه اومدیم استراحت کنیم ببند دهنو دیگه…
تازه از همه ی زندگیشون هم میگه..از دوست پسر خواهرش گرفته تا مشکلات درون خانوادگیش!!
….
یه عالمه خوابم میاد..صبح ۵ بیدار شدم و از صبح دارم اینور و اونور میرم..یه پاتیل قهوه هم خوردم..ولی فایده ای نداره،چشمام داره بسته میشه :(
….
شب باید برم باشگاه اما اصلا حس و حالشو ندارم :(
حال و روزِ این روزام،درست مثل اهنگ عرفان طهماسبی میمونه که میگه:
الهی الهی،دنیا برات بسازه..
زندگیم همونقدر سوزناکه.البته پی ام اس هم مزید بر علته.
البته که ساعت هایی هم هست که خوشحال و خوبم ها..اما به صورت کلی،خوب نیستم.
نمیدونم..
خیر باشه الهی.
…
پ.ن: بله با تشکر.پریود شدیم و دیگه زندگیمون سوزناک نیست ^_^
دیشب خواب دیدم با چنگیز خان مغول توی یک کمد گیر افتادم و دشمنان چنگیز که برای قتلش اومدن من رو هم قیمهقیمه کردن.
قبل از کشته شدن چنگیز من بهش یک چنگال دادم تا بتونه مقاومت کنه و تا رمق آخر بجنگه.
چنگال چرا؟ چون من خوالیگر قشون چنگیز بودم.
باید یسری چیزا رو تغییر بدم..
باید اون تصمیمی که دارم رو عملی کنم..خیلی سریع تر..
نمیدونم چیکار باید بکنم!
گیجِ گیجم..
از کجا باید شروع بکنم اصلا؟
اَه..
همه چی دوباره به هم گره خورده