Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

پایان دوستی :(

از ادمهایی که همش باید مراقب باشی که باهاشون چجوری حرف میزنی و هی بسنجی که این الان ممکنه ناراحتش کنه یا نه خوشم نمیاد!

آدم هایی که سنشون زیاده اماهنوز نمیتونن بیان و مسألشون رو بگن که چه چیزی ناراحتشون کرده و عین بچه کوچولوها از گروه لفت میدن و رفتارای اینجوری دارن که اصلا خوشم نمیاد!

مثل همین خانوم پرستار که رفتار امشبش باعث شد برق از سه فازم بپره و فکم بچسبه به زمین!

یهویی رندوم توی گروه سه نفری که داشتیم و اون یکی هم اتفاقا دوست صمیمیش بود،نوشت بچه ها من دیگه دلم نمیخواد توی گروه باشم؛اگر کاری داشتین پی وی در خدمتم؛به امید دیدارتون توی سفرهای بعدی.. 

بعد من اینطوری بودم که وا!! :/ :|

رفتم پی ویش،براش وویس گذاشتم و بهش گفتم  پرستار جان چیزی شده؟یهویی توی گروه اونو نوشتی!اتفاقی افتاده؟

خب مشخص بود که از من ناراحته!وگرنه اون یکی‌که دوست صمیمیشه و با هم جیجی‌باجیَن..

نوشت گلی یه دلخوری پیش اومده که ترجیح دادم دیگه باهات دوست صمیمی نباشم و مثل یه اشنا از دور ارتباط داشته باشیم..

بعد من دوباره اینطوری شدم که وا! :/ :|

براش نوشتم که باشه مشکلی نیست؛در هر صورت تصمیم توئه و بهش احترام میذارم.اما فکر میکنم به عنوان یکی از طرفینِ این ارتباط،حق دارم که حداقل بدونم چرا تصمیم به قطع این ارتباط گرفتی.

اومد برام وویس گذاشت و داستان رو تعریف کرده بود. و حدس میزنین از چی ناراحت شده بود؟ -_-  از این که وقتی داشتیم از سفر برمیگشتیم و توی ماشینِ دوتا دیگه از بچه ها بودیم،کلوچه ی من رو که باز کرده بود با چاییش بخوره،من بهش اشاره کردم که یه تیکه ش رو بذار روی کنسول که اون دوتایی که اون جلو نشستن هم بخورن.حالا چرا اینو گفتم،چون همسرِ اقای راننده،صد بار گفت گلی کلوچه ای که خریدی رو نخوردی!بازش کردی به منم بده..و همسر اقای راننده،ادم به شدت کودک و عتیقه ایه!از ایناس که میره پشتت هزارتا حرف میزنه و توی جمع هزارتا کار میکنه و بعد منتش رو سر بقیه میذاره که من شستم،من بردم،من فلان..منم به خانوم پرستار گفتم بذار اونجا که اونم بخوره تا دهنش بسته بشه و نره بگه گلی گشنه ی یه کلوچه بود و از شهمیرزاد تا تهران با خودش برد!

همین! یعنی تو فکر کن خانوم پرستار سر همین حرف من تصمیم به قطع ارتباط گرفت و گفت رفتارت رفت تو مخم و خیلی دلخورم کرد!گلی مگه من کلوچه نخورده ام که اون حرفو زدی؟ :|||||||| یا مگه من ۳۰ تومن پول کلوچه ندارم بدم که تو اونطوری میگی؟ :||||||

خدایا اصلا باورم نمیشد!

خلاصه بهش وویس دادم و داستان رو براش گفتم و در نهایت گفت اره به قول تو یه سو تفاهم بوده و یه دهه هشتادی باعث شد بین ما سو تفاهم پیش بیاد :///// نمیگه خودم اینطوری برداشت کردما!میگه یکی‌دیگه باعثش شد..

نمیدونم راستش خیلی دلم گرفت..

چون من خانوم پرستار رو خیلی دوست داشتم و همش هم بهش میگفتم که چقدر دوسش دارم..اون از من خیلی بزرگتره و فکر کنم ۴۰ یا ۴۲ سالش باشه.

انتظار نداشتم همچین رفتاری کنه..

نمیدونم..شاید هم مقدر بوده این ارتباط همینجا تموم بشه.

با این که دلم گرفته و دلم براش تنگ میشه،اما میدونم که هرچی پیش میاد قطعا خیره چون خدای من خواسته..و من هم راضی ام به هرآنچه که اون بخواد.

همین دیگه..

شب بخیر.


آپدیت میم

یکی توی پیام های وبلاگم برام نوشته بود«شاید قسمتت همین آقای میم باشه»

نمیدونم واقعا!شاید! شاید هم نه!

میدونی چیه؟من گارد دارم..چون نمیخوام تبدیل به رابطه ی عاطفی بشه و روی شناختم تاثیر بذاره.اما امروز خیلی با تراپیستم حرف زدیم و بررسی کردیم..در نهایت متوجه شدم که اگر دلم میخواد،گاردم رو بیارم پایین و بذارم یه صمیمیتی بینمون شکل بگیره.چون در خِلال همین صمیمیته،میشه شناخت پیدا کرد! خب فکر میکنم درست هم هست..باید یکم شل کنم.

یه چیز جالبی که برام وجود داره،اینه که من همش خدا خدا میکردم یه رفتاری از اقای میم ببینم تا ازش بدم بیاد!اما دروغ چرا؟حتی تلفنی هم که بهم زنگ میزنه و حرف میزنیم،ازش بدم نمیاد :دی

نمیدونم..امیدوارم هرچی که خیره پیش بیاد.

منم یه کوچولو گاردم رو بیارم پایین تا ببینم چی میشه :دی

شب بخیر.


آقای میم اونقدر بالا و پایین رفت و به این در و اون در زد تا قرار شد فکرامو بکنم..فکرامو کردم و بهش گفتم باشه یه بار همدیگه رو بینیم.البته قبلش با بابا حسابی مشورت کردم و از مامان هم نظرش رو پرسیدم.اونا هم موافق بودن که یه بار ملاقاتش کنم.

امروز همدیگه رو دیدیم و اصلا حس بدی نداشتم بهش! برام یه دسته گل بزرگ خریده بود که خیلی قشنگ بود.ترکیب ۴ تا لیلیوم و ۴ تا رز..اما بخاطر پیشی خانوم،مجبور شدم بذارمش روی بالکن چون لیلیوم براش سمیه :(

خیلی حرفا دارم درمورد دیدار امروز بزنم!

فعلا که فقط مضطربم..

بخوابم که صبح باید برم مدرسه.

شب بخیر.

.

پ.ن: خداجونم..میدونم که خیر میخوای برام مثل همیشه.من راضی ام به هر آنچه که تو بخوای.ماچ محکم.

بالاخره

اگه تراپی نمیرفتم و زخم های کودکیم تا حد زیادی التیام نگرفته بود،الان که ازم رو برگردوند،آنچنان به هم میریختم که انگار دنیا روی سرم آوار شده!

ولی الان که رو ازم برگردوند،اون حالتی نشدم..درسته پرت شدم توی دنیای کودکیم و یهو انگار همه ی اون روزایی که ازم رو بر میگردوند از جلوی چشمم گذر کردن،اما چند لحظه مکث کردم و با خودم گفتم دیدی هیچی نشد…

راستش خوشحالم :)

فردا مراسمه و به رسمِ خانواده ی پدریم،فامیل های نزدیکشون میان خونشون یه سر..

امیدوارم که میم هم بیاد..که البته خیلی بعید میدونم.

حالا بعداً میگم چرا امیدوارم بیاد.چون یه دلیلی پشتش دارم!

تا الان داشتیم حلواها رو به دستور خانومِ جلیِ رو مخ روبان پیچی میکردیم..

راستی امشب با خانوم جلی یه بگو مگویی هم کردیم که البته اخرش موقع خداحافظی خودش اومد دستمو کشید سمتش و باهام روبوسی کرد..

حالا الان دارم میمیرم از خستگی.فردا تعریفش میکنم.

شب بخیر.