مدرسمون گفته بود که ستاد برای معلمای تمام واحد ها دوره ی هوش مضنوعی گذاشته!منم که عشق یادگیری!خوشحال که اخ جون بریم چیزای جدید یاد بگیریم..
الان یک ساعت از کلاس گذشته و تنها چیزی که یارو یاد داده یسری چیزای بیسیک و ساخت عکس بوده!یعنی همین واقعا :|
خب اینو منم میتونستم یاد بدم که..مسخره بازی!!
تازه سالنش خیلی هم گرم و خفه س..
حیف از این وقت گرون و ارزشمندمون که گذاشتیم در خدمت اینا..دیگه نمیام اگر دوره ی دیگه ای یرگزار کنن چون خیلی بیخوده
فقط منتظرم پارت دوم هم تموم بشه و با فاطمه بریم کتاب بخریم..
اخ جون ^^ کتاب جدید!
امشب رسیدم خونه.
با یه عالمه تجربه ی جدید از این سفر.
اون یکی معلمی که قرار بود همراه همدیگه بریم روستا براش کاری پیش اومده و نمیاد.گویا خودم باید برم.
یکم نگرانم و هنوز وسایلم رو هم جمع نکردم!حتی بلیط قطار هم نخریدم..
یه عالمه چیز میخواستم بنویسما یادم رفت!انقدر که خوابم میاد..
فردا مدرسه برامون کلاس هوش مصنوعی گذاشته که به نظرم خیلی هم به کار و خوبه.با فاطمه توی یه ایستگاه مترویی قرار گذاشتیم و که از اونجا به بعد رو با هم بریم.
خیلی خوابم میاد و ساعت کوک کردم برای ساعت ۶ صبح که برم بدوم.از برنامه م عقب میفتم اینطوری. البته هیچی از برنامه ای که استادم برام وارد کرده متوجع نمیشم..میرم که خودم بدوم همینطوری :دی
راستی کراش رو یادتونه؟همون که گفتم آنکراش شد :دی خب این دو سه روز جایی بودم که آنتن نداشتم دیگه!وقتی هم داشتم به چیزی جز وبلاگم وصل نشدم.مثلا در حد پنج دقیقه.حالا امروز که توی راه برگشت بودیم،نتمو باز کردم و دیدم تلگرام مسیج داده و نوشته گل مَنگُلی کجایی؟نیستی یه مدت؛پست سین نمیزنی!منم براش نوشتم آره کمپ بودم و آنتن نداشتم.اونم در ادامه گفت«دو دقیقه کمپ نرو آشنا بشیم! عشایر»..
میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟به این که چه عجیب و البته جالب!تا هستم،خودشو نشون نمیده و از دور حضور داره..تا میبینه کمرنگ میشم،یه نوتیسی میده و یه حرفی میزنه؛حتی شده کوتاه..
ای بابا! عزیزم من این آن و آف بودنا رو نیستم واقعا!ولوم کن عاااامو..
اه ولش کن مغزم داره خاموش میشه.
بقیه ی فکرا رو بعدا مینویسم!
گود نایت.
..
پ.ن: کامنتا رو بعدا جواب میدم. بوس
عاشق سادگی ام..
عاشق معمولی بودنم.
عاشق کک و مک داشتن روی صورتمم..
عاشق پوشیدن پیراهن تالشی ام..
عاشق بوی گا و گوسفندم..
عاشق کار کردنم..عاشق غذا پختنم..
عاشق سبزی کاشتن و برداشتنم..
شاید خنده دار باشه اما عاشق سختی کشیدنم!
عاشق امکاناتِ معمولیِ زندگی ام..حتی عاشق اینم که توی خونه ی خودمون توی روستا باشم و حتی وسط تابستون کولر نداشته باشه و فقط پنکه ی سقفی روشن باشه..
عاشق اینم بشینم و تماشا کنم یه وقتایی..
عاشق شبا زود خوابیدن و صبح ها بیدار شدنم..
من واقعا حالم از شهر به هم میخوره!
باید برم..
اما چجوری؟خیلی سوال توی ذهنمه!که هنوز جواب هیچکدومشون رو نمیدونم..
من از زندگی شهری متنفرم.
نه این که تحت تاثیر فضای مجازی باشم و اینو بگم..از بچگی متنفر بودم.از همون موقع که میرفتیم روستای خودمون توی شمال،حالم بهم میخورد از این که برگردم به شهر..
از شهر و درگیری ها و اداهاش اصلا خوشم نمیاد..
دلم میخواد برم..و اینبار دیگه یک مِیل نیست!یک خواسته س!یک هدفه..
اما هنوز نمیدونم چجوری..
خداجونم! میشه لطفا بهم بگی که چجوری؟میشه لطفا من رو بذاری در مسیرش؟
دوستت دارم.
بوس.
سلام.
ساعت ۲۳:۰۸ روز سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵.
از سردرد و خواب دارم میمیرم.
اما مینویسم که اینجا بمونه.
امشب جلسه ی نهایی رو داشتم و در کمال ناباوری،به عنوان معلم داوطلب انتخاب شدم که برم به یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان و به مدت ۲۰ روز اونجا زندگی کنم و معلمشون باشم.
حتی الان هم که مینویسم بغض میکنم.
نوشتم در عین ناباوری انتخاب شدم چون اصلا مهارتی که من دارم،جزو اولویت هاشون نبود! اما از طرز فکرم خوششون اومده بود..این بود که به من فرصت دادن.
آرزوی اصلی زندگیم،دلیل اصلی مهاجرت نکردنم و ایران موندنم،به وقوع پیوست..
بله!
سیستان و بلوچستانِ عزیزم،بالاخره آغوش به روی من گشود و من رو دعوت کرد.
من میدونم اگر خدا یه چیزی رو بخواد بشه،یه جوری میشه که باور نمیکنی..این هم از اون دسته س :)
شکر و الهی شکر…
البته کلی کار و راه مونده.مینویسم بیشتر.
شب بخیر.