Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

نمیدونم از کجام در اومد!

یه جمله ی جدید شنیدم و اونم اینه که"به فردا،فردا فکر میکنیم"

چقدر این جمله از من دوره!چقدر مفهومش قشنگ و آرامش بخشه برام..

با تراپیستم داشتیم به جاهای جالبی میرسیدیم و نشد دیگه جلسه داشته باشیم.البته بهم گفت که میتونیم آنلاین جلسه داشته باشیم اما من احساس کردم که فعلا نیازی بهش ندارم.ولی خیلی مشتاق بودم زندگیم وقتی اون مساله حل میشه رو ببینم.میدونین؟خب یه جورایی رنجِ همه ی زندگیم بود.

دست و پنجه نرم کردن با ADHD سخت ترین چیز توی دنیاست به نظرم :) یه وقتایی خیلی کیف میده و خیلی وقتا هم اذیتم میکنه. مثلا این که من خیلی راحت میتونم غرق دنیای خیالاتم بشم. یا خیلی وقتا وقتی یکی داره حرف میزنه و حوصله م سر رفته،میتونم برم توی دنیای خیالاتم و اصلا نشنوم که طرف چی داره میگه و یه وقتایی یهو به خودم میام و میبینم من هیچی از حرفشو نفهمیدم..من میتونم خیلی خلاقیت داشته باشم. و البته یک انرژی تمام ناشدنی :)))  این انرژی زیاد،باعث میشه که من خستگی ناپذیر باشم و یهویی ساعت های زیادی کار کنم و حتی احساس گشنگی هم نکنم یا پا نشم از جام برم غذا بخورم. من یه عالمه کارای مختلف رو تجربه کردم و درمورد خیلی زمینه ها میتونم به آدما اطلاعات بدم ولی درواقع از این شاخه پریدم به اون شاخه همیشه :) من خیلی زود به وجد میام و خیلی زود ذوق زده میشم اما خیلی زود هم دوپامینی که توی مغزم ترشح شده فروکش میکنه و حوصله م سر میره :(((  خیلی سریع میتونم توی کارها پیشرفت کنم ولی به همون میزان هم سریع میتونم بیخیالشون بشم.. صبر کردن برای من حکم مرگ رو داره و خیلی کلافه م میکنه :((( من نمیتونم هیچ روتینی رو حفظ کنم و بعد از چند روز در میره از دستم. من نه این که نخوام ولی یادم میره که یسری کارا رو انجام بدم..مثلا همیشه یادم میره در خمیر دندون رو ببندم.همیشه باید به خودم یادآوری کنم که مثلا در بطری آب رو ببند و این یادآوری کردن دائم،ازم انرژی زیادی میگیره..من دنیام یه عالمه رنگ داره چون اگر رنگارنگ نباشه حوصله م سر میره.من همیشه کارت بانکی یا کلیدام رو گم میکنم.چون واقعا دست خودم نیست و نمیدونم چجوری باید گمشون نکنم.یک جا نشستن برای من یه چیز نشدنیه و همش دوست دارم در جنب و جوش باشم.من همزمان دو یا سه تا کتاب رو میخونم چون وسط اون یکی،ممکنه حوصله م سر بره. من هیچوقت نمیتونم فیلم سینمایی رو کامل و توی یک بار دیدن تموم کنم؛حتما باید به قسمت های بیست دقیقه تا نیم ساعتی تقسیمشون کنم وگرنه حواسم پرت میشه. تمرکز کردن برای من تقریبا غیرممکنه و خیلی زود حواسم پرت میشه اما کم کم تلاش کردم که یکم بیشتر متمرکز بشم.اما وقتی که توی یه کاری که ازش خوشم بیاد غرق بشم،میتونم ساعت ها ادامه ش بدم.من آدم خیلی تمیزی ام ولی نمیتونم بیشتر سه روز مرتب باشم و روز چهارم حتما لازمه که اتاقم رو مرتب کنم.اینجور وقتا مامان،همیشه ی خدا میگه اگه همون لحظه که از فلان وسیله ت استفاده کردی بذاریش سرجاش،بعدش اتاقت شلوغ نمیشه..من از خوابیدن فراری ام.یعنی عاشق خوابیدن هستم اما در برابر خوابیدن مقاومت میکنم و تا لحظه ای که جان در بدن دارم دلم میخواد بیدار بمونم :) من خیلی زود فراموش میکنم یسری چیزا رو و آدما بهم میگن فراموش کار. من نمیخوام فراموش کار باشم و همه ی تلاشم رو هم میکنم ولی ساز و کار مغزم فرق میکنه با بقیه ی آدما..

این اولین باره که دارم این چیزا رو میگم یا مینویسم.چون خیلی چیزای اذیت کننده ای هستن.آدما معمولا نیمفهمن از چی داری حرف میزنی و تهش ممکنه بگن آخی!

توی خونه،هیچوقت هیچکس متوجه نشد که من چرا زودتر از بقیه ی بچه ها دندون درآوردم؟چرا خیلی زودتر از بقیه حرف زدم؟چرا وقتی بچه های دیگه داشتن کلمه میگفتن،من روی تاب خونمون نشسته بودم و داشتم کتابایی که مامان برام میخونده رو از حفظ میخوندم؟هیچوقت هیچکس شک نکرد که چرا خیلی زودتر از بقیه راه رفتم؟چرا سر کلاس درس نشستن انقدر سخت بود برام و مامان باید دنبالم میدوید تا ازم درس بپرسه؟چرا انقدر شیطونم؟چرا انقدر همیشه دست و پام زخمیه؟چرا انقدر کارای خطرناک میکنم؟هیچوقت هیچ کس براش سوال نشد که من چرا نمیتونستم نیم ساعت بشینم پای درس خوندن ولی میتونستم ساعت ها بازی کنم و حواسم پرت هم نشه..همیشه فقط گفتن عجولی،کم طاقتی،از این شاخه به اون شاخه میپری،سر به هوایی،باهوشی ولی تلاش نمیکنی توی هیچ کاری تا ته بری،خیلی استعداد داری ولی چرا ول میکنی هرکاری رو؟

هیچوقت هیچکس توی خونه ندید که من چقدر از این جمله ها بدم میاد..چقدر اذیت میشم و چقدر تلاش میکردم اینطوری که میگن نباشه ولی مگه دست من بود که اینطوری باشه یا نباشه؟

حالا من بزرگ تر شدم و تا حدودی یاد گرفتم چیکار باید بکنم و یا حتی نشنیده بگیرم حرفاشون رو..من حالم با خوبه اگه بقیه بذارن. چی میشد آدم ها میتونستن تفاوت های همدیگه رو ببینن و بپذیرن به جای این که قضاوت کنن همش؟

اما من فکر کنم یه درد گنده ای روی دلم هست تا همیشه..

بفرما! اینم گریه های بی امان..

حقش بود

یه کار بدی کردم که اگر انار بفهمه منو میکشه! چون شامپوی خودم تموم شده بود و نمیخواستم شامپوی به درد نخور بزنم به موهام،رفتم تو حموم اون و از شامپوش یکم ریختم توی یه ظرفی و اوردم توی حموم خودم

خب چیکار کنم؟شامپو نداشتم و میخواستم برم حموم.. خوب کردم اصن!چون اون از وسایل من همیشه استفاده میکنه ولی چون من هیچوقت یادم نمیمونه،نمیتونم مثل اون بهش گیر بدم..

زورم به مامان اینا نرسید و فردا قراره از تهران بریم. البته برای من به معنی رفتن به یه جای غریب و اینا نیست.اون خونه حتی از این خونه هم خونه تره برام.(شبیه یه شخصیتی که اسمشو نمیارم نگفتم؟شما هم ننویسید توی کامنتا اسمشو ها افرین.) نصفِ بیشتر زندگیمو اونجا زندگی کردم و الان اونجا همه چیزم هست و باعث میشه مغزم اروم باشه.

فقط نمیفهمم مامان چرا دیروز داشت خونه رو میسابید وقتی قرار بود بریم؟عجیباً غریبا!

برای هانیه شمع درست کردم..خیلی خوشگل شد.یسری از شمع های خونه که نصفه و نیمه شده بودن رو هم درست کردم و قشنگ شدن دوباره.

از این که شبا برم حموم متنفففرم..چون سردم میشه.اَه.

آنچه گذشت

امروز با هانیه آشنا شدم..چقدر دوسش داشتم :)))چقدر قشنگ و بامزه س :)))) فردا تولدشه و میخوایم بریم پیششون.شاید امشب براش شمع درست کنم و براش کادو ببرم.

دلم برای صندلی اتاق تراپیستم خیلی تنگ شده..دلم میخواد یه عالمه حرف بزنم به تراپیستم! اینو امشب که توی آینه ی مغازهه داشتم خودمو نگاه میکردم فهمیدم :(

دیروز نزدیک خونه ی هادی اینا رو زدن و از دیروز هی زنگ میزنه میگه داداش؟تو نباید حال منِ جانباز رو بپرسی؟چرا زنگ نمیزنی؟چرا فلان نمیکنی؟چرا بیسار نمیکنی؟ =))) دارم روانی میشم از دستش..اولش بامزه بود ولی امشب گفتم داری دیوونه م میکنی  و گفت خیله خب باشه دیگه تمومش میکنم :دی 

امشب تولد دوست صمیمی دوران دبیرستانمه..ولی ایران نیست و من الان بهش دسترسی ندارم.امسال نگین دوتا نی‌نی توی شکمش داره قلبونشون برم من **

کاشکی تا به دنیا اومدنشون اینترنت داشته باشیم  تا بتونم ببینمشون..

چرا من همیشه از آدمایی که دوسشون دارم دورم؟واقعا عجیبه برام!

امشب داشتم فکر میکردم از زندگی دلخواهم چقدر دورم! نمیخوام ادامه بدم این مدلی،بهتره که فلان کارو کنم و بعد، یه سری پلن جدید توی ذهنم اومدن که یهو  یه صدایی توی گوشم داد زد دووود!همین که داری الان نفس میکشی،خودش اصلی ترین برنامه س :))))) و این بود که فکرام پودر شدن رفتن هوا!

دیگه چی؟ دیگه این که یه شلوارک خااایلی خوشگل خریدم!البته برای باشگاه..

امشب خیلی سر و صدا نمیاد!

همین.

پ.ن: من عاشق فضای وبلاگم.از وقتی کلاس پنجم بودم،با یکی از دوستام وبلاگ رو شناختیم و از اونموقع مینویسم.حالا البته سندروم آدرسِ بی قرار دارم و هی آدرسم رو عوض میکنم :دی و الان خیلی خوشحالم که آدما دوباره توی وبلاگاشون مینویسن و میشه خوندشون..همین ^_^

meh

انگار نه انگار سالهاست از این که فرندز رو برای اولین بار تموم کردم میگذره!

هربار که قسمت آخرِ فصل آخر رو نگاه میکنم،دلم مچاله میشه و گریه میکنم..

الانم قسمت آخرش بودم و نه تنها دوباره گریه کردم،بلکه برای این که غم زیادم رو بشوره و ببره،یه اپیزود از فصل ۱ رو رندوم پلی کردم.. :)))))

..

پ.ن:فکرکنم آرزوی داشتن دوستای خوب رو قراره به گور ببرم.. :(

اعصاب خوردی

متنفرم از خونه تکونی!از اون هول و ولایی که مامان همیشه داره که کارا رو تند تند انجام بده! همیشه هم یه خانومه هست که میاد کمکش ولی مامان من پا به پاش کار میکنه و اخرش از خستگی بد اخلاق میشه و دست به کمر راه میره!

اخه چرا باید اینهمه عجله کرد؟خونه ی ما هم که همیشه ی خدا تمیزه..بعد اصلا چرا باید به یکی دیگه پول بدی که کارات راحت تر پیش بره ولی خودت باید پا به پاش کار کنی؟نمیفهمم :(((

از اون به هم ریختگی که پیش میاد حالم به هم میخوره و اعصابم خورد میشه.

حالا توی این هیری ویری مامان من امروز تصمیم گرفته شیشه ها رو با این خانومه تمیز کنه! اول گفت فقط شیشه هاست..الان رفتم میبینم کل اتاقم رو ریخته بیرون..وای دلم میخواد سرمو بکوبم توی دیوار.اونقدر عصبانی ام و نمیتونم هیچی بگم که گریه م گرفته.اخه چرا دست به سوراخ سنبه های اتاق من میزنی؟من متنفرم از این کار :(((((((

هم من خیلی عصبانی و بد اخلاقم هم بنیتو..جفتمون داریم دیوونه میشیم.

اخه چرا مامان من؟چرا؟

پ.ن: تازه الانم اومد بهم گفت پاشو برو ببین اعظم خانوم کمک نمیخواد؟ :|||