همه چی خوب پیش میرفت و نمیدونم چرا دوباره زانوم درد گرفت امروز!شاید سنگین تمرین کردم امروز تو باشگاه؟نه واقعا!همه چی خوب بود که :((((
هیچ چیزی رو نمیخوام تا اینجای زندگی تغییر بدم جز اون تصمیم احمقانه ای که اون شب لعنتی گرفتم که فرداش با درد صعود کنم!خب بفرما!چیشد الان؟
حالا همش هی مراعات کن و هی یخ بذار..
ناراحتم دیگه.ناراحتِ زیاد.
زهرمار اصن.
..
پ.ن: دقت کردم دیدم اگر واژه ی «دقیقا» رو ازم بگیرن،تقریباً لال میشم!
امشب خونه ی مادرجون اینا بودیم.دخترعموهای مامان هم اومده بودن.راستش من دوسشون دارم و بخاطر همین هم رفتم.یکیشون یه پسری داشت که ۱۷/۱۸ سالش بود. یکم با هم درمورد این روزا حرف زدیم و وقتی صحبتمون تموم شد،یکم بعدش پرسید راستی شما کلاس چندمی؟ 
به معنای واقعی کلمه داشتم میگسستم از خنده..خب من اینجورمواقع نمیتونم جلوی خنده م رو بگیرم.اما برای این که بچه حس بدی بهش دست نده که مسخره شده،خیلی زور زدم تا نخندم؛حتی وقتی چند نفر دیگه خندیدن،گفتم نه عب نداره خب حق داره همه بهم میگن که سنم بهم نمیخوره :)))) بعد که سنمو بهش گفتم،گفت واقعا؟؟اخه بهتون میخورد ۱۷/۱۸ سالتون باشه :دی
خب این که بیبی فیسم و سنم رو همه خیلی کمتر میدونن چیز خوبیه ظاهرا!البته به گفته ی بقیه..ولی یه جاهایی حرصمو درمیاره.
راستش بعدش پاشدم رفتم تو آینه نگاه کردم و نفهمیدم چرا همه فکر میکنن من خیلی کوچولو ام :دی
.
امروز دوتا شماره ی ناشناس بهم زنگ میزدن و طرف پشت تلفن،یه دختره بود که صداشو عوض میکرد!دفعه ی اخری که زنگ زد بهش گفتم ببین عزیزم دارم بهت میگم اشتباه گرفتی!اگر هم قصد داری سر به سرم بذاری،من واقعا حوصله ت رو ندارم و گزینه ی خوبی نیستم! و یارو دیگه بعدش زنگ نزد =)))))
.
از حرفای مهدیه شاخ درآوردم امروز و راستش انقدر بدم اومد از خزعبلاتی که میگه،جواب اخرین پیامش رو ندادم!چون نفهمیدم چطور فقط نوک بینیش رو میبینه و انقدر سطحی نگره؟حرصم گرفت و کل مسیجامون رو پاک کردم و تصمیم گرفتم دیگه بهش مسیج ندم.وای حتی الانم که یادم اومد عصبانی شدم دوباره..اَه
.
دیگه چی؟دیگه همین!کاشکی کمتر آت و آشغال بخورم این روزا.
.
شب بخیر
قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.