سلام.
ساعت ۲۳:۰۸ روز سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵.
از سردرد و خواب دارم میمیرم.
اما مینویسم که اینجا بمونه.
امشب جلسه ی نهایی رو داشتم و در کمال ناباوری،به عنوان معلم داوطلب انتخاب شدم که برم به یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان و به مدت ۲۰ روز اونجا زندگی کنم و معلمشون باشم.
حتی الان هم که مینویسم بغض میکنم.
نوشتم در عین ناباوری انتخاب شدم چون اصلا مهارتی که من دارم،جزو اولویت هاشون نبود! اما از طرز فکرم خوششون اومده بود..این بود که به من فرصت دادن.
آرزوی اصلی زندگیم،دلیل اصلی مهاجرت نکردنم و ایران موندنم،به وقوع پیوست..
بله!
سیستان و بلوچستانِ عزیزم،بالاخره آغوش به روی من گشود و من رو دعوت کرد.
من میدونم اگر خدا یه چیزی رو بخواد بشه،یه جوری میشه که باور نمیکنی..این هم از اون دسته س :)
شکر و الهی شکر…
البته کلی کار و راه مونده.مینویسم بیشتر.
شب بخیر.
ساعت ۸ جلسه دارم.،
برای همون آرزویی که گفتم داره برآورده میشه.
از استرس دل و روده م داره به هم میپیچه..همش میگم نکنه خواب باشه؟نکنه اینطوری بشه؟نکنه رد بشم؟
از هیجان نزدیکه که بالا بیارم..
حالا این وسط هم از صبح گلو درد دارم و کلافه شدم.
این به درک مهم نیست..
دعا کنین جلسه م خوب پیش بره و صحبت های نهایی رو داشته باشیم.
ایشششششالا..آمین.
دیروز خوشحال کننده ترین خبر زندگیم بهم رسید.
چیزی که در اونج نا امیدی فرمش رو پر کرده بودم و بعد از گذشت یه ماه و نیم،دیروز موقع پیاده شدن از ماشین با خودم فکر کردم ای بابا!منو که انتخاب نکردن..حتما مهارت هام به درد نمیخورده.
دیروز که گوشیم زنگ خورد،اونقدر خوشحال شدم که خونه رو دور میزدم و گریه میکردم و از خودم ویدیو میگرفتم که یادگاری بمونه..تنها بودم و کسی نبود باهاش درمیون بذارم.
داشت غصه م میشد که زنگ زدم به نسیم و با جیغ و داد و ذوق براش تعریف کردم..اونم از ذوقم ذوق کرد و کلی خوشحالی کردیم با هم.
به مامان زنگ زدم و گفتم توروخدا از خونه ی مادرجون زودتر بیا تا تنهایی خبر رو بهت بدم..مامانم از گریه و بغض خوشحالیم بغض کرد و بهم گفت تو چقدر مهربونی..
بهش گفتم خداروشکر بهم گیر ندادی و غر نزدی..گفت مامان وقتی من میبینم انقدر خوشحالی چه گیری باید بهت بدم؟
بعدم انار اومد خونه و خبر رو بهش دادم اما خوب گوش نداد بهم..حالا شاید خسته بوده.
امروز به مدیر مدرسمون گفتم.گفت کار قشنگی داری میکنی.ولی یه جوری بود.یعنی یکم تهه دلم رو خالی کرد.هرچند برام مهم نبود بعدش.
حالا به فاطمه،دوست و همکار عزیزم میخوام بگم.این زنگ بچه ها رو داریم میبریم اردو.توی راه بهش میگم.
دارم کم کم به همه میگم.
میدونم خدایی که این مسیر رو برام فراهم کرده،بقیه ش رو هم اوکی میکنه…
وای وقتی به این اتفاق فکر میکنم گریه م میگیره.
خیر باشه الهییییی.
خداجونم خیلی دوستت دارم..خیلی زیاد
امشب جلسه دارم.جلسه م تموم بشه میام ازش مینویسم.
ساعتی که میخوام بخرم گرونه..نمیدونم شایدم برای خیلیا گرون نباشه!اما برای من و جیبم گرونه فعلا :دی
بین ۶۰ تا ۷۰ تومنه.
پس بنا بر این باید خیلی بیشتر کار کنم و خیلی کم تر خرج! درواقع خیلی خیلی کم تر خرج کنم :دی و یه مدتی پولامو جمع کنم تا بخرمش.ولی نمیدونم اصلا بتونم یا نه خب :( مگه من چقدر درآمد دارم!
مامان یکی از شاگردام،گفت میتونم شمارتون رو بدم به دوستم؟برای دخترش کلاس میخواد..تو دلم گفتم معلومه که شمارمو بده خانوم!این چه سوالیه :دی امیدوارم که اون هم باهام کلاس برداره.
حالا مهم ترین چیز میدونی چیه؟اینه که اون شاگرد مورد علاقه م که منبع اصلی درآمدمه،الهی که باهام جلساتش رو ادامه بده و تمدید کنه..
میشه برام دعا کنید که باهام تمدید کنن؟
صبح باید ۴ پاشم.
گودنایت.