حال و روزِ این روزام،درست مثل اهنگ عرفان طهماسبی میمونه که میگه:
الهی الهی،دنیا برات بسازه..
زندگیم همونقدر سوزناکه.البته پی ام اس هم مزید بر علته.
البته که ساعت هایی هم هست که خوشحال و خوبم ها..اما به صورت کلی،خوب نیستم.
نمیدونم..
خیر باشه الهی.
…
پ.ن: بله با تشکر.پریود شدیم و دیگه زندگیمون سوزناک نیست ^_^
دیشب خواب دیدم با چنگیز خان مغول توی یک کمد گیر افتادم و دشمنان چنگیز که برای قتلش اومدن من رو هم قیمهقیمه کردن.
قبل از کشته شدن چنگیز من بهش یک چنگال دادم تا بتونه مقاومت کنه و تا رمق آخر بجنگه.
چنگال چرا؟ چون من خوالیگر قشون چنگیز بودم.
باید یسری چیزا رو تغییر بدم..
باید اون تصمیمی که دارم رو عملی کنم..خیلی سریع تر..
نمیدونم چیکار باید بکنم!
گیجِ گیجم..
از کجا باید شروع بکنم اصلا؟
اَه..
همه چی دوباره به هم گره خورده
از اولش می دونستم می میره. ولی از زوج هایی که تو راه می دید خوشم میومد. اونایی که از زندگی شهری و مادی گذشتن تا تو کوه و دشت و دمن بقیه روزاشونو بگذرونن