Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

میو

پسر من واقعا مثل گربه هام! یه گربه ی بد قلق..

مثلا الان متوجه شدم که هنوزم این عادت با من هست و تا کسی رو از نزدیک نبینم و باهاش هم صحبت نشم،اون چه که واقعا هستم رو نشونش نمیدم و هی دلم میخواد برم از دور روی یه بلندی بشینم و تماشا کنمش تا اخلاقاش دستم بیاد! تازه احتمالا دمم رو هم تکون بدم..میدونی؟یه جورایی میرم توی حالت دفاعی!یعنی یه جورایی خجالت هم همراهشه! اه نمیدونم چطوری توصیفش کنم.

من فکر میکردم دیگه اینطوری نیستم!ولی هستم انگاری. آخی..کوچولو :))))

….

دو روز دیگه میریم کمپ و من خیلی خوشحالم. دلم برای درختا تنگ شده.

درختای توی جنگل منظورمه.میخوام بغلشون کنم.البته که جک و جونور هاش میره توی جونم،ولی خب..همینه دیگه :)

….

دو قرن سکوت رو دارم میخونم و همش ذوق میکنم.ذوق زیااااد! البته ویراستارش خیلی افتضاح بوده و خوانشش رو برام سخت کرده.ولی خیلی کیف میده خوندنش.

….

الان هم دلم برای شاگردام تنگ شده هم دوست ندارم تعطیلات تموم بشه.

….

روزا کش میان م من عاشقشونم.

….

میرم کتابم رو بخونم.

تیک ایت ایزی

امروز شاگرد کوچولوی 8 ساله م،شیرکاکائوش ریخت روی گوشیم.بخاطر این که بدنه ی شیرکاکائو رو خیلی فشار داده بود و وقتی گذاشتش روی میز، یهویی تپلی شد بدنه ش و مثل دوغ گازدار،محتویاتش ریخت بیرون.برگشت با یه ترس زیاد نگاهم کرد و گفت تیچر ببخشید و هول شده بود. بهش گفتم عه امیرحسین!چه اشکالی داره..ریخت دیگه.بیا پاکش کنیم با هم.بچه ی کوچولویِ من باورش نمیشد که من انقدر با ارامش اینو گفتم.بعد دستمال اوردم پاکش کردیم و من یه عالمه خندیدم.جدی میخندیدما!هی میگفتم مثل دوغ آبعلی ریخت بیرون..هرهرهر..بعد اونم از خنده ی من خنده ش گرفت و گفت تیچر واقعا نمیخواستی دعوام کنی؟گفتم معلومه که نه!چرا دعوات کنم؟اصلا بیا دوباره فشارش بدیم..و یه عالمه خندیدیم و آخر کلاس گفت تیچر خیلی امروز خوش گذشت :))))))

دلم براش مچاله شد.مطمئنم که توی خونه،بخاطر اتفاقات اینطوری،دعواش میکنن. :(

:)

نشستم منتظر مامان و بابا که بیان..

در نا امید ترین حالتِ ممکن هستم.

هیچ راهی ندارم..

همه جا تاریکه..

همه چی خرابه..

انقدر فشار بوده این مدت روم،مخصوصا امروز، که دلم میخواد چشمام رو ببندم و همینجا بخوابم..

دیگه نمیتونم و نمیخوام اصرار بیهوده کنم…

در شل ترین حالت ممکن قرار میگیرم…

هرچی شد شد.

میدونم که هرچی بشه،خِیره…

عروسیه روبوسیه

چقدر همه چی عجیب شده..چقدر روابط پیچیده شده! چرا آدما اینطوری میکنن واقعا؟چتونه؟یه دو دقیقه با سیاست هایی که از اینستاگرامی ها یاد میگیرن توی روابطتون جلو نرید شاید خوشتون اومدا ! :/

حالا همه هم نه.بعضیا منظورمه.

...................

دیشب مهمونی بودیم.خیلی خوش گذشت.یه محفل دوستانه ی گرم و قشنگ.خونه ی دوست پسر مریم،به مناسبت سالگرد آشناییشون.بعد فکر میکنی چی؟همونجا هم ازش خواستگاری کرد..یعنی خواستگاری کرد که منظورم اینه که خم شد یهویی و حلقه و فلان. عاااح گَلبَم. خیلی نمکین و قشنگ بودن و هممون اشکی شدیم.امیدوارم خوشبخت بشن.خوشبخت واقعی ^^ 

من اولین بار بود میرفتم خونشون.سنتور داشتن،سه تار و پیانو. چقدر مرتبط واقعا :))))) هرچی بچه ها اصرار کردن که ساز بزنم،نزدم که نزدم :) من هیچوقت جلوی هیچ کسی سنتور نمیزنم.نمیدونم بعدا بزنم یا نه!ولی نمیکنم این کار رو. حالا اگر قانون داشتن میزدم حتما. اتود ارمنی رو هم میزدم که خیلی بامزه س:) 

.................

یه کتاب جدید دارم میخونم!

اجازه بدید بخونم اگر خوب بود معرفیش میکنم.فعلا که هیجان زده م نکرده و صرفا چون کاغذاش از درختا درست شدن،دارم از روی احترام میخونمش وگرنه که نوچ!

.................

حالا چی بپوشیم برای عروسی؟ :))))))))))))))

دریم لند

من دارم توی یه ایران خیالی زندگی میکنم و اینطوری میتونم که میتونم ادامه بدم.

:)