با قسمت پنجم آنه شرلی گریه کردم. وقتی ماریلا قبول کرد که آنه شرلی رو به فرزندی قبول کنن، آنه شرلی خیلی خوشحال شد و تصور کرد توی یه گل دراز کشیده. دلم سوخت چون از اینکه به فرزندی قبول شده خوشحال بود. با اینکه خیلی هم چیز ناراحت کننده ایه.
وقتی یه ادم تو شرایط بده، می تونه از یه موضوع تلخ یا کوچیک هم لذت ببره..
.
.
غم انگیزه.
آخر کلاس نوجوان(پسرا) یکی گفت تیچر میشه یه کم فارسی حرف بزنی ببینیم صداتون موقع فارسی حرف زدن چطوریه؟ من فارسی گفتم: چی بگم؟
گفت وااااای خیلی خوب بود. بازم بگید:))))))
خوشبختانه زنگ خورده بود و من اومدم بیرون!
حالا که اینجا نشستم و دارم از تنهایی و سکوت لذت میبرم،مدام با خودم میگم خدایا..خدا جونم..من یک سومِ همین رو میخوام ازت.بخدا با یک سومش هم کارم راه میفته..میشه ازم دریغش نکنی؟
قربونت میرم.. باشه؟ :)
بوس :*
اصلا از کانن دویل انتظار نداشتم که اینجوری بنویسه. حالا درسته که آخرش یه کم هیجان داشت ولی واقعا در مقایسه با کتابای دیگه ش این یکی افتضاح بود :|
اولا که شرلوک هولمزش کم بود. همش بقیه بودن. بعدشم خیلی مسخره یهو وسطش اومد یه داستان دیگه رو تعریف کرد و بعد چسبوند به داستان اولیه. حالا درسته تو کتاب "اتود در قرمز لاکی" هم همینکارو کرد. اما در عوض داستانش فوق العاده قشنگ بود.
به نظر من بهترین کتابش همون" درنده باسکرویل" بود و بس.
من تمام داستانای کوتاهشم خوندم. حتی اونا بهتر از این کتابی بود که امروز تموم کردم.
اسم کتاب هم " دره وحشت" بود...