داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و منتظر رسیدن گروه سوم از دوستامون بودم که دیدم یکی،یه سگی رو بغل گرفته و داره قدم میزنه! با خودم گفتم چقدر آشناس! تا این که شناختمش..کله کدو بود!سگش رو آورده بود بچرخن با همدیگه..اخه از دیروز که کله کدو اومده،من انقدر کمردرد داشتم که از جام نمیتونستم تکون بخورم و همش دراز کشیده بودم و به کمرم استراحت میدادم و نتونستم برم ببینمش. یهویی داد زدم مامان!کله کدو! گفت عه؟صداش کن خب..صداش زدم که یکم گیج اینور و اونور رو نگاه کرد..بعد دوباره صداش زدم و برگشت سمت صدا..با خوشحالی و در حالی که نصفم از پنجره بیرون بود،براش دست تکون دادم و گفتم به سلاااامتی..خوبی؟با همون لبخند مهربون همیشگیش نگاهم کرد و سرشو تکون داد و گفت قربونت..گفتم میخواستم بیام پیشت ولی حالم خوب نبود،گفت عب نداره.بهش گفتم خیلی خوشحالم که الان اینجایی..مواظب خودت باش.براش ماچ فرستادم و با هم بای بای کردیم.
من همیشه دوست داشتم یه داداش بزرگتر داشته باشم ولی خب هیچوقت نمیشد دیگه :دی ولی کله کدو،همیشه اون جای خالی رو برام پر کرد و همیشه کنارم بود.خوشحالم براش.
خدایا شکرت.
پر از گریه ام..
امروز پنج تا جلسه داشتم.سه تاش با بچه ها بود و دوتاش با مامان بچه ها. مامانا داشتن از استرس خفه میشدن و باعث شده بودن که بچه ها هم خیلی بترسن.وفتی باهاشون حرف زدم،ازم تشکر کردن و گفتن خانوم فلانی چقدز حرفاتون خوب بود..خیلی اروم شدیم. :)
مثل رستم دستان،محکم و تنومند خودم رو نشون میدم.به همه روحیه میدم،کنارشونم و ارومشون میکنم..ولی خودم دارم از غصه ی زیاد و استرس پاره میشم..به یه حرف محبت آمیز نیاز دارم. به یکی که بگه من کنارتم..بگه نترس،با هم گذر میکنیم از این ماجرا.به یکی که یکم دلگرمی بده بهم،یه چیزی رو برام تصویر سازی کنه تا یکم آروم بگیرم.یکی که بگه خوبی؟یکم از خودت برام بگو..یا یه بغل امن.
ولی نیست.هیچکسی نیست و احساس تنهایی بدی بهم دست میده.
مغزم گاهی میره روی حالت خواب. یعنی منی که در طی روز نمیخوابیدم،یهویی دلم میخواد بخوابم.چشمام رو ببندم و بخوابم.
کمرم هم این وسط یک لحظه از ذوق ذوق کردن دست نمیکشه.من که دارم داروهام رو میخورم،دارم رعایت هم میکنم..چرا خوب نمیشم پس؟ :(
نشد بریم کله کدو رو ببینیم.چون سه تا خانواده مهمون خونمونن و شلوغه تقریبا.مامان گفت کله کدو خسته س؛بذار یکم استراحت کنه فردا میریم پیشش.مامان کله کدو امروز موقع برگشت توی ماشین بابا همش بهش میگفته گلی خیلی نگرانت بود و خیلی غصه ت رو میخورد؛برات نذر کرده بود کلی. :)
تنها چیزی که خوشحالم میکنه الان،اینه که کله کدو برگشته.اخ خدا جونم شکرت.شکرت شکرت شکرت.
کله کدو اوووومد..کله کدوی عزیزم امروز اومد و کارش حل شد.(بغض و اشک و خوشحالی و غم توأمان)
بابا زنگ زد و گفت کله کدو پیشمه،میخوای باهاش حرف بزنی؟بغض کردم و گفتم نه نمیتونم،بهش سلام برسون. بابا هم فوری بلند بلند گفت گلی سریع گریه ش میگیره بچه م.
خیلی خوشحالم.دل تو دلم نیست برسه خونه و بریم ببینیمش.محکم بغلش میکنم.
این شرایط خیلی بهم اضطراب داره میده..ولی یه غم گنده روی دلمه.غمِ کله کدو..دلم داره براش میترکه.هر لحظه موقع حرف زدن،اشک جمع میشه توی چشمام..
خدایا..توروخدا فردا همون خبری که منتظرشیم رو بشنویم.لطفا :(((((((
دلم گرفته و میخوام مچاله بشم. درست مثل جنینی که توی شکم مادرشه.
احساسات مختلفی رو دارم تجربه میکنم همزمان.
امروز مامان زنگ زد به مامانِ کله کدو و صداش رو گذاشت روی اسپیکر..یهویی بغضی که هفته هاست توی دلم نگهش میدارم شکست..بغضم شکست و های های گریه کردم.مامان هم زد زیر گریه. حالا سه نفریمون داشتیم گریه میکردیم.
از اونموقع سرم درد میکنه.چون خیلی گریه کردم.
دلم برای کله کدو تنگ شده.نمیدونم الان حالش چطوریه..چیکار میکنه.حتما که اونم دلش خیلی تنگ شده..مطمینم که دلش برای ماها خیلی تنگ شده.
کله کدوی دل نازکی که همیشه سعی میکنه خودش رو محکم و قوی نشون بده؛ولی مثل یه بچه ی کوچولوعه دلش..
دلم داره میترکه.
میدونین که من به دعا کردن خیلی اعتقاد دارم؟
میشه براش دعا کنین لطفا؟
بوس.