هیچ چیزِ زندگیم شبیه به قبل نیست.
بیشترین چیزی که الان دغدغمه و داره آزارم میده،اینه که منبع درآمدم تبدیل شده به هیچ! چون همه ی کارم تهران بود و الان بلاتکلیفم و هیچ عایدی ندارم درواقع :( منی که یادم نمیاد آخرین بار،کی به بابا گفتم برام پول بزن.
دارم مغزم رو از دست میدم.
کمر جون! عزیزم! بیا و وا بده این وسط.کلافه هستم؛کلافه ترم نکن لطفا :(
شب بخیر.
در حالی که دوش گرفتم و ماسک اسپرولینا(چه مسخره بازیا) درست کردم و با لطافت زدم به پوستم،نشستم تا Modern family رو ببینم.
فعلا قسمت پنجمم و جالبه.
الان شبیه فیونا شدم و صورتم سبزه :)))))))
توی ارایشگاه،همه تحلیل های مزخرفی میکردن و هرکدوم،اصرار داشتن که حرفشون درسته و بقیه نمیفهمن.یه خانومه با جدیت و با تاکیدی که به حرفاش داشت،یه جایی به این اشاره کرد که امریکاییا،تأسیسات آلفردو رو زدن :دی هیچکس هم بهش نگفت که آلفردو چیه؟همه تاییدش کردن :دی بامزه بود. منم چون اصلا حوصله نداشتم،لام تا کام حرف نزدم و بیشتر ایرپادم توی گوشم بود و اهنگ گوش میدادم.
کلافه ام..
نمیدونم این درد لامصب،درد دنبالچه س یا درد ساکروم یا کوفت و یا زهرمار..
دلم میخواد بشینم های های گریه کنم..
فردا باید برم ام ار آی.
کاشکی دکتر خودم بود و میتونستم برم پیشش..ولی بعید میدونم ایران باشه حتی!پیش این دکتره که اینسری رفتم هم نمیخوام برم..بی شخصیت اصن گوش نمیداد چی میگم و تند تند جوابمو داد و گفت برو داروهاتو بخور استراحت کن خوب میشی،نشدی برو ام ار ای..
خب خوب هم نشدم الان :(((
اَه
مرض
صبح ها که بیدار میشم،قبل از این که چشمم رو باز کنم،چک میکنم و یکم سر جام وول میخورم تا ببینم کمرم چطوره.بعدشم دعا میکنم که امروز خوب باشه و بعد چشمم رو باز میکنم.
رفتم دوش گرفتم.از همون دوش های یواش و طولانی که سیستم عصبیم رو آروم میکنه.موهام رو با اون سر شورِ بامزه ی انار،یواش یواش شستم؛خیلی ملایم بهشون ماسک مو زدم.با شامپوی چشم،چشمام رو شستم،دندونام رو مسواک زدم و صورتم رو با فوم جدیدی که هفته ی پیش خریده بودم شستم.اسکراب جدیدی که مامان برام خریده بود رو استفاده کردم و به دونه هاش که دست میزدم،یاد شن های جنوب میفتادم..(چقدر دلم برای جنوب تنگ شده.)حالا پوستم نرمه و بوی قهوه میدم.هی دستمو میارم بالا و بوش میکنم :))))))
آهنگای ملایمی که «الف» برام فرستاده رو پلی کردم.چون باعث میشه احساس سبکی بهم دست بده.اون شب که بهش گفتم استرس دارم،گفت وایستا الان برات چندتا موزیک ملایم میفرستم که حالت بهتر بشه. اسم اینی که دارم گوش میدم soothing drops ئه..
حالا حوله رو پیچیدم دور موهام و خودم رفتم زیر پتو.چون مهمونا گرمشونه و کولر روشنه.
روی تخت مامان دراز کشیدم و دارم خدا رو شکر میکنم.بابت یه عالمه چیز.
یه بغض موذی همش میاد تا بالای گلوم و میخواد که حالمو بد کنه.ولی اجازه نمیدم بهش.نمیخوام گریه کنم الان.
نمیخوام دوباره اون اضطراب ها،اون سیاهی ها،اون حال بدیا و اون چاهی که توش افتاده بودم رو تجربه کنم.اجازه نمیدم هیچ چیزی باعثش بشه.چون نمیخوام دوباره برم پیش روانپزشکم و قرص بخورم.چون روانپزشکم جلسه ی اخر بهم گفت که ببین گلی!برین مپت رو ببین چقدر فرق کرده با روز اول..تو الان خوبی ولی یادت باشه اضطرابِ تو ،همیشه حاضر و آماده س که وارد بشه.کارایی که تمرین کردیم و چیزایی که یاد گرفتیم رو هیچوقت یادت نره.
و من هرروز دارم تمرین میکنم.تمرین میکنم تا دوباره دنیام خاکستری و سیاه نشه :( هرروز تمرین میکنم تا دنیای رنگارنگم رو حفظ کنم و حتی یه رنگ تازه بپاشم به دنیام.
الان که به اینجای نوشته م رسیدم،حالم خیلی بهتره.فقط باید از جام پاشم چون دراز کشیدن زیاد،کمر خانوم رو شاکی میکنه!باید فعالیت هام رو مدام تغییر بدم.
.
امیدوارم شما هم خوب باشین.سالم باشین و امیدوار.