دیگه هیچی برام قشنگ نیست..
آدم چجوری میتونه زندگیش رو پایان بده و درد نکشه؟خیلی دارم فکر میکنم ولی راه دلخواهی به ذهنم نمیرسه هنوز.
یه چیز برام مهم بود که اون هم دیگه نیست.چون هیچیش دستِ من نیست.
توی همه ی زندگیم،آدما فکر کردن واو چقدر گلی خوشحاله!چقدر همیشه حالش خوبه!چقدر دنیاش رنگارنگه!چقدر عاشق زندگیه!چقدر وجودش نشاط بخشه..در حالی که همیشه داشتم میگشتم و تلاش میکردم..میگشتم دنبال یه نوری،یه روزنه ای،یه دلیلی..یه دلیلی برای شاد بودن،یه دلیلی برای رنگ پاشیدن به دنیام..یه دلیلی برای خندیدن..گاهی با بیخیالی،گاهی با پیدا کردن راه حل.
کتاب میخوندم و غرق تصوراتم میشدم..چشمامو میبستم و تخیل میکردم ..نقاشی میکشیدم و از این که دستام رنگی میشه ذوق میکردم..
همیشه تلاش کردم رها باشم..آزاد و رها..سفر برم تا جاها و آدمهای جدید رو ببینم..کمپ کنم و با اتفاقای جدید روبرو بشم..
ساز زدم تا رها بشم از فکر و خیال..تا صدای سازم بپیچه توی گوشام و احساس بهتری داشته باشم..
دوچرخه سواری و موتور سواری کردم و دستامو از دو طرف باز کردم و گذاشتم باد بپیچه لابلای موهام و هوا رو عمیق نفس کشیدم و با خودم فکر کردم الان توی ریه هام پر از شکوفه های صورتیه..
کادوهای تولدم و پس اندازام رو گذاشتم رو هم و قشنگ ترین دوربین همه ی زندگیمو خریدم..هرجا رفتم با خودم بردم و عکسای قشنگ گرفتم. از لبخندِ آدما بیشتر..مخصوصا وقتی حواسشون نیست.بعد از هر صدای شاتر،انگار یه پروانه توی قلبم بال میزد و توی دلم پر از اکلیل میشد..
سماع کردم و اونقدر چرخ زدم تا از این عالم به معنای واقعی جدا شدم و رهاییِ واقعی رو تجربه کردم..
تراپی رفتم تا گره های درونیم رو خیلی زودتر و با حوصله تر باز کنم..اخه اون موقع ها دوست داشتم که حتما یک روزی مادر بشم..
رفتم کلاس داستان نویسی تا بتونم تخیلاتی که توی سرم میگذره رو بیارم روی کاغذ..با هر داستانی که مینوشتم،از خوشحالی سر از پا نمیشناختم..
توی دانشگاه اونقدر آدم پویا و فعالی بودم که یه عالمه از ادمای دانشگاه به امن بزرگی منو میشناختن..حتی دانشکده های دیگه!
دو بار توی زندگیم تصمیم جدی برای مهاجرت گرفتم و دومین بار،فقط یک تاییدیه مونده بود بگیرم که همه چیز رو کنسل کردم..دوست داشتم بمونم.دلیلی ندیدم برای رفتن و نبودن.دوست داشتم باشم و هرچیزمیشه همینجا باشم.اخه من عاشق اینجام..من همیشه عاشق اینجا بودم..من دوست داشتم باشم و بسازم..
من هیچی نمیخواستم از زندگیم..من خوب بلد بودم با هیچی هم زندگی کنم.
تو همه ی زندگیم ارزوهای مختلفی داشتم که دوتاشون از همه بزرگ تر بودن.یکیشون رو دیدم و دومی مونده..
اما اونقدر خسته ام که دیگه هیچی برام مهم نیست..حتی فکر کردن به این که ارزوی اولم که ارزوی همه ی زندگیم بوده براورده شده،خوشحالم نمیکنه دیگه.
اصلاً هیچی منو خوشحال نمیکنه..هیچ چیز خوشحال کننده ای برام وجود نداره.
من خسته تر از اون چیزی ام که هرکسی ممکنه فکر کنه.
خیلی خسته..
انقدر این روزا زولبا و بامیه خوردم که میترسم مرض قند بگیرم..
بسه زن! بسه..
خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم ولی اصلا حوصله ندارم.
همین.
توی این هیری ویری باید پیشی جون رو ببریم واکسن بزنه و ناخوناش رو کوتاه کنیم..ساعت ۶ باید بریم و امیدوارم اوضاع اروم باشه :(
اصلا نمیدونه دور و برش چه خبره. عین فرشته ها میمونه..یکم میخوابه،بعد میاد خودشو میماله بهت و میگه نازم کن!بعد تا یکم نور آفتاب رو میبینه،میره جلوی آفتاب و غش میکنه و از خودش صداهای بامزه درمیاره..فقط وقتی صدای جنگنده ها و انفجار میاد،با حالتِ گُریز وایمیسته ما رو نگاه میکنه و اگر ما بدویم به سمتی،اونم میدوه میره زیر تخت مامان اینا..
دارم فکر میکنم من چرا این اشتباه رو کردم؟
منی که همیشه میگم نه توی این مملکت با این شرایط بی ثبات و افتضاح نباید بچه داشت و خیلی مسئولیت بزرگیه،چجوری تصمیم گرفتم پت داشته باشم؟:((
الان برای خودم استرس ندارم. فقط دارم فکر میکنم من این بچه رو چیکار کنم اگر لازم به بیرون رفتن از خونه باشه..اول وسیله های اون رو جمع کردم و گذاشتم دمِ در.همش دارم توی ذهنم تصویر سازی میکنم که اگر لحظه ای لازم به فرار از خونه شد،چجوری هم اینو بگیرم بندازم تو باکسش هم وسیله هاشو بردارم و برم بیرون؟البته که مامان اینا هم هستن ولی خب من خودم رو بیشتر از همه مسئول این بچه میدونم.
نمیدونم..گاهی هم فکر میکنم شاید اگه من اون روز نجاتش نمیدادم و نمیاوردمش تو خونه ی خودمون،تا الان مرده بود؟
معنای دوتا واژه رو تا اینجای زندگیم،لمس کردم..
یکی استیصال بود و الان هم سراسیمگی.
واقعا واژه ی «سراسیمه» رو با همه ی وجودم لمس کردم.
ناخونام این بار قهوه ای نشدن و نارنجی تیره شدن :دی چون حنام قدیمی بود و اون رنگ قهوه ای رو دیگه نداشت! بعد از سه ساعت که برداشتمشون رفتم دستامو گرفتم جلوی مامان اینا و گفتم داهاااات
واقعا بامزه شده..
نقاشی خیلی خوشگلی رو کشیدم و بعدشم اتاقم رو ترکوندم! یکی از کمدا رو مرتب کردم و اون یکی کمد رو فقط ریختم بیرون..بعدم احساس کردم دارم دچار فروپاشی روانی میشم و با حرص پاشدم رفتم پای تی وی دوباره!
اون آینه ی دق هم همونجوری روبروی تختمه!
در حال حاضر زندگی اصلا جالب نیست..دلم میخواد کله م رو محکم بکوبم توی دیوار.