خب بیاید بریم تو آسمون و از اون بالا به زندگی مردم نگاه کنیم. الان توی این ساعت هرکی مشغول چه کاریه؟ از خوبا شروع می کنیم:
یکی همین الان برای اولین بار کسی که واقعی دوستش داره رو بوسید.
یکی فهمید بارداره و یکی الان بچه ش به دنیا اومد. یکی داره با عشقش که خیلی وقته همسرش شده و بچه ش،میره سفر و الان تو فرودگاهن و قراره فردا برن شهر بازی و یه چرخ و فلک بزرگ سوار شن. یکی الان حقوقش واریز شد. یکی خوشحاله که دخترش خوشبخت شده.یکی از خوندن یه کتاب جدید خیلی ذوق زده شده.یکی خبر خوب شدن مریضیش رو شنید.یکی داره به کسی که دوسش داره نگاه می کنه.یکی برای اولین بار کلید انداخت توی خونه ی خودش و در رو باز کرد. یکی همین الان داره شیرموز میخوره و بعدشم قراره دیگه از فردا نره سر کار و حتما می خواد یه عالمه ساز تمرین کنه و انقد در طول روز وقت بذاره تا خیلی زود پیشرفت زیادی بکنه. یکی آزاد شد. یکی خیالش راحت شد. یکی هر روز خوشبخت زندگی می کنه. یکی یه بسته ی بزرگ مدادرنگی هدیه گرفت.یکی…
خب برسیم به بدا:
یکی داره تنهایی تو هال راه می ره و با هندزفری یه آهنگ غمگین گوش می ده و براش مهم نیست یه سوسک کوچولو روی دیوارشونه. یکی انقد احساس تنهایی می کنه که انگار عقربه ها برعکس حرکت می کنن. یکی هایده گوش میده و سرشو تکون میده و آه می کشه. یکی همین الان فهمید باید از فردا بره سر کار. یکی احساس میکنه که هنوز هیچ گهی نشده. یکی می دونه یه سری آرزو رو باید به گور ببره. یکی انقد تو خیال گم شده که اشتباهی رفته تو آینده و هیچ جوره نمی شه تو کله ی پوکش فرو کرد که الان اونجوری که فکر می کنه نیست.یکی از استرس قلبش داره تند تند میزنه. یکی گلوش درد میکنه از بس که بغض توشه. یکی الان فهمید کسی که دوسش داره،همه ی این مدت بهش دروغ میگفته.یکی فهمید بچه ی تو شکمش مرده. یکی پدرشو از دست داد. یکیو از اتاقش بیرون کردن. یکی چشماشو باز کرد دید همه چی خواب بوده. یکی فهمید داره کچل می شه. یکی یادش رفت با خودش مسواک ببره و امشب دندوناش به ف.. می رن.
خب سرک کشیدن تو زندگی مردم بسه دیگه.
برید بخوابید.
شب بخیر.
امروز بهشون گفتم سرکلاس یه رایتینگ بنویسن.درمورد کلاس زبانشون.
یک خط درمیون نوشته بودن کلاس زبان رو دوست دارم. تیچرم خوشگله،تیچرم بامزه س،تیچرم مهربونه،تیچرم قد بلنده،تیچرم فلانه،تیچرم بیساره :)))) یکیشون که خیلی قبل از اومدن به کلاس من ضعیف بود،نوشته بود تیچرم رو خیلی دوست دارم چون توی کلاسش استرس ندارم.
میدونی؟اون لحظه اینطوری بودم که یسسس!سوگل جون راهت رو درست اومدی و این همون چیزیه که همیشه میخواستی.یه کلاسِ بی استرس و اَمن.
یکی دیگشون نوشته بود تیچرم رو دوست دارم چون وقتی عصبانی میشه باز هم باهامون مهربونه.
انگار دنیا رو بهم دادن.عصبانی میشم،اما مِهرَم رو دریغ نمیکنم ازشون و اونا هم اینو میدونن که من همچنان دوسشون دارم.
مدیرمون نذاشت که آمادشون کنم برای این که من دیگه نمیام.گفت اگر اینو بگی،ثبت نام نمیکنن و نمیان. و جمله ای هم که گفت این بود که این کلاس خیلی روی تو تعصب دارن :)))
ولی من بعد از یکی دو جلسه،حتما میرم و بهشون سر میزنم.
غمگینم..
خیلی غمگین..
همه ی این سالها،این کلاس،اونیه که جدا شدن ازشون برام خیلی سخته..بعد از دو سال و نیم!میدونی؟احساس اینو دارم که خودم بزرگشون کردم..
اه بدم میاد از موقعیت های اینطوری.
کاشکی آدم هیچوقت مجبور نبود با عقلش تصمیم بگیره.
میدونم که میگذره ها..ولی الان دلم مچاله س و میخوام بابتش گریه کنم :(
سنتورم که نیست،انگار هیچ ساز دیگه ای نیست..
البته بمانَد که هنرنمایی کردم در زمینه ی دوتایِ دیگه و الان حال ندارم ببرم بدم کوکشون کنن :دی از کوک کردن ساز ها بدم میاد!
یک هفته ی دیگه بگذره و سنتورم نیاد،میرم نِی میخرم و کلاسشو ثبت نام میکنم.چون خیلی دوسش دارم.
سنتور جون! فقط یک هفته فرصت داری خودت رو برسونی عزیزم :دی
صبح پا شدم دیدم چشمام پف کرده! داشتم خودم رو توی اینه با تعجب نگاه میکردم که یادم افتاد دیشب داستان رستم و سهراب رو خوندم و کلی گریه کردم..خیلی غمگین بود.مخصوصاً اونجا که کِیکاووس خودخواه،نوش دارو رو نداد که به سهراب برسونن چون ترسید که دیگه پادشاه نباشه..
رستمِ نازنینم :((((
نمیدونم چرا انقدر نازک دل شدم جدیدا! پی ام اس هم که دوره هنوز..
عجیبه!
تاحالا دلتون خواسته یه ربات مثل Baymax که توی big hero 6 بود داشته باشید؟
من که خیلی دلم میخواد. اگه اون رو داشتم،امشب حتما خودمو پرت میکردم توی بغلش و ازش میخواستم هیچی نگه و فقط بغلم کنه.شاید یکمی هم گریه میکردم.یه مقدارِ خیلی کم. نه! حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم گریه ندارم.پس گریه نمیکردم. اما احتمالا بعدش که بغل دونَم پُر میشد،شروع میکردم از حالی که دارم باهاش حرف میزدم.
حیف که ندارمش.