Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

ممنونم

من عاشق اون لحظه هایی ام که گریه م میگیره. گریه ی ناراحتی نه ها!

گریه ای که از سرِ شوق و ذوق باشه..

من خیلی راحت ذوق زده میشم.

مثلا با خوندن یه شعرِ قشنگ،با شنیدن یک قطعه از یک ساز،با دیدن یک منظره ی قشنگ،یا وقتایی که توسط آدم های مورد علاقه م احاطه شدم،با دیدن یه نقاشی قشنگ،یا وقتایی که توسط ادم های مورد علاقه م بغل میشم،وقتایی که با بچه ها میگذرونم،وقتایی که سماع میکنم،یا خیلی چیزای دیگه که الان به خاطرم نمیان.

وقتی خیلی عمیق میشم توی این لحظه ها،از خوشحالی بغضم میگیره و احتمالا هم چند قطره اشک،مهمانِ صورتم بشن :)

همه ی امروز این حس رو داشتم..

وقتی مامان و بابا رو میدیدم؛وقتی با هم میگشتیم..وقتی بابا بهم میگفت غصه ش رو نخوریا! من برات حلش میکنم..وقتی سه نفری تصنیف ها رو توی ماشین میخوندیم و مامان هی میپرسید میدونید شعرش از کیه؟

حالا به جز امروز،چند وقتی میشه که شنیدنِ نوایِ نِی،باعث میشه دلم بلرزه..خیلی نوای عجیبی داره! نمیدونم چرا هیچوقت اینطوری عمیق بهش دل نداده بودم…نمیدونم!ولی چیزی رو در من بیدار میکنه انگاری.

چقدر احساس خوشبختی میکنم و خوشحالم..با همه ی چیزایی که دارم و ندارم.

اخیش از امروز..

شکر و الهی شکر.

مرسی خدا جون؛

بوس و بغل سفت و محکم :*

لاو لاو لاو

بنی روی یکی از مبلا،مست و خمار نشسته و همزمان که چرت میزنه،حواسش به همه هم هست.

.

مامان توی اشپزخونه ست و داره ظرفا رو میشوره.

.

بابا داره کباب ها رو به سیخ میکشه و همزمان درمورد موضوعی که اینروزا به فکرشیم صحبت میکنیم.

.

انار رفته حموم.

.

منم دارم دیتایی که بابا ازم خواسته رو پیدا میکنم و همزمان تماشاشون میکنم و قند توی دلم آب میشه.یه ذره دو ذره نه ها! کیلو کیلو..

.

در پس زمینه هم شاهرخ داره میخونه نازکی مثل گل،قلبت آهنه،با من دشمنه؛ مامان اینا هم دارن باهاش همخوانی میکنن. بامزه های قلبم.

.

جمعه جون؛دوستت دارم.

مامانا راست میگن

من فهمیدم که ادما چرا نمیتونن صبح ها زود بیدار بشن و تازه همش هم میگن وقت نداریم به کارامون برسیم،چه برسه به کارای دلخواه!

گوشی عزیزانم..گوشی!

حالا جزئیاتش. و بعدا واستون میگم الان میخوام برم حاضر بشم.

خدا

نگهدار

گیش گیری گیدین ماشالا

خیلی خوشحالم.همینطوری بی دلیل :)))) با این که دلم از استرسِ شدن یا نشدنِ اون داستانه یه جوریه و نگرانم،ولی در کل خیلی خوشحالم :)))

درووود بر فازِ فولیکولار در چرخه ی ماهانه ی زنانه :دی

ناخوشایند

از خداحافظی و رفتن ها متنفرم.

من و شاگردام،خیلی ارتباط عمیق و قشنگی بینمون شکل میگیره.مثلا وقتایی که من کنسل کنم یا اونا نیان،واقعا دلمون برای همدیگه تنگ میشه.اصلا همین میشه که بچه ها،کارایی که ازشون میخوام رو انجام میدن و خوب یاد میگیرن.

کیانا،اولین شاگردم شد که امروز بهش گفتم دیگه کلاس زبان رو برگزار نمیکنم.خیلی خودش رو کنترل کرد ولی اخرش زد زیر گریه. و بعدش بهم گفت من زبان رو با تو دوست داشتم؛تو یه جور دیگه ای بهم زبان رو یاد میدادی.بعدم هی گفت هیچکس تاحالا نتونسته بود بهم پرزنت پرفکت رو اینجوری که تو یاد دادی یاد بده.بعدشم کلی بغلم کرد و گریه کرد و همش ازم پرسید در ارتباط باشیم دیگه؟بعدم گفت سوگل جون تو فقط معلم زبانم نبودی؛دو سال بود که دوستم بودی :(((((((

کیانا بچه نیست.۲۳ سالشه.

دارم فکر میکنم وقتی که این اینطوری گریه کرد،بچه های کوچولوم رو چیکار کنم؟اصلا چجوری بهشون بگم؟احساس میکنم بلد نیستم چیکار کنم :(((

وای چقدر سختمه..چقدر بدم میاد از این موقعیت :(

بفرما! خودمم زدم زیر گریه. :’(((((((((