Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

بگذر دیگه

اونقدر حالم بد بود که ۵ صبح به تراپیستم گفتم جلسمون رو کنسل کنیم چون تا الان خوابم نبرده..یه اضطراب عجیبی هم دارم که تا حدودی میدونم چیه..

دوست داشتم مثل قبل باشه همه چی..باشگاهمو برم،کلاس دو رو برم،کارام رو بکنم..ایش همه چی بد شده.

ایش

حس میکنم افتادم توی تله ی اقای میم :)

یعنی این که قبلا من دیر به دیر جوابش رو میدادم،حالا برعکسش شده..و این برام عجیبه!

ولش کن..من که گرفتم کلاً میوتش کردم :دی

فردا تراپی دارم و دلم میخواد نرم..چون حرف زدن درمورد موضوعی که برای فردا انتخاب کردم،وحشتِ روزامه..اونقدر ازش وحشت دارم که ضربان قلبم به حالت عادیش نمیزنه!

نمیدونم والا..خیر باشه.

گودنایت.

ماجرای اقای میم

من اقای میم رو چندباری دیدم.توی مراسمات مادربزرگم.از نزدیک ترین فاصله.هم خونه،هم سر خاک،هم برای شم که توی تالار بودیم..اما چون قبلا بهش گفته بودم که اگر ببینمت نمیشناسمت،پس سلام هم بهش نکردم..البته پیش هم نیومد!ولی خب به هرحال..

اتفاقا بعد از اون شب،اومد دایرکتم.

بذار تعرییف کنم.

مراسم ختم مادربزرگم بود و ما بعد از مسجد داشتیم میرفتیم قبرستون(چه اسم بدی داره).که دیدم بالا تر از ورودی قبرستون وایستاده.یه کت و شلوار سبز صدری فکر کنم تنش بود..نمیدونم یه سبزی که زیتونی نیست،سبز هم نیست..یکم هم تیره  و روشنه!اما من چون عینک آفتابی داشتم،معلوم نبود که دارم نگاش میکنم.پس به روی خودم نیاوردم و صبر کردم تا پسرعمم اون یکی مادربزرگم رو پیاده کنه و دستشو بگیرم بریم.

در همین حین،اقای میم اینا رفتن داخل..

وقتی وارد قبرستون شدم و رسیدم به قبر مادربزرگم،دیدم سمت راست،کمی بالاتر و توی یه شیبی وایستاده.منم سرجام وایستادم؛درحالی که نیمرخم بهش بود.

وقتی که یارو شروع کرد به خوندن و نی میزدن و خیلی همه چی سوزناک بود،بغضم گرفته بود که یهویی چشمم خورد به بابا که داشت گریه میکرد.دنیا روی سرم خراب میشه وقتی بابام رو ناراحت میبینم.رفتم کنارش،اول بغلش کردم و بعد وایستادم پیشش.وقتی گریه میکرد،دست میکشیدم به شونه و پشتش شاید یکم حس بهتری داشته باشه..

یهویی یادم اومد چقدر مادربزرگمِ مرحومم بابامو اذیت کرده بود.چقدر بی دلیل زنگ میزد و خواسته های غیرمنطقی و بدی ازش داشت.چقدر  بابامو بخاطر یکی از عموهام حرص میداد و چقدر من همه ی عمرم نگران بودم بابام از اینهمه حرص خوردن سکته نکنه یه وقت..یادم اومد که بچه های عمم رو خیلی بیشتر از من و انار دوست داشت و من اینو به چشم میدیدم.یادم اومد چقدر دعواهای الکی راه مینداخت و کارای اینطوری میکرد.اما همزمان هم یادم اومد که توی‌ پاگرد پله های خونه ش،در حالی که چادرش به کمرش بود وایمیستاد و وقتی پله ها رو میرفتم بالا صدام میزد گلی جان؟اومدین؟یا مثلا ماچ های تف تفی و محکمی که منو میکرد..یا قربون صدقه های الکی که بعضی وقتا میرفت.یادم اومد که این اخریا که هنوز تکلمش قطع نشده بود و میتونست حرف بزنه،یبار بابا گوشی رو داد بهم و اون پشت تلفن هی بهم میگفت من قربونت برم،من قربونت برم.یادم اومد روزای عید،همیشه رشته پلو با گوشت درست میکرد و یه وری مینشست و خودش برای همه غذا میکشید!اخرش هم کلی تعارف میکرد که ببخشید کم بود بد بود و هیچی نخوردین..یادم اومد که انقدر از دست خودش  و بچه های پر توقعی که تربیت کرده و حرصی که به بابام میدن عصبانی بودم این اخریا که بدش رو زیاد گفتم..ترکیب همه ی این فکرا و گریه ی بابا،این شد که کیف کوچولوم رو دادم زیربغلم و یک زانوم رو به خاکش تکیه دادم،دستمو فشار دادم توی پارچه ی ترمه ای که روی خاکش ریخته بودن و با دست دیگه م دستمال رو گرفتم جلوی دهنم و های های گریه کردم..بی صدا گریه میکردم و زیرلب میگفتم تو هیچوقت منو دوستم نداشتی،من خیلی بدت رو گفتم حلالم کن.چرا بابامو انقدر حرص دادی؟و چیزای اینطوری..اونقدر گریه کردم که عینکم خیس شده بود و شونه هام بالا و پایین میشد.تا این که یه دست زنونه سمت راستم رو گرفت که بلندم کنه و دست مردونه ی بابا روی شونه ی چپم بود و سرمو بوسید و بلندم کرد.منم خودمو انداختم توی بغل بابا و دوتایی با هم گریه کردیم و هی بهش میگفتم بابا الهی من بمیرم برات تو خیلی مامانتو دوست داشتی..

اقای میم همه ی این صحنه ها رو دیده بود.درحالی که من فکر میکردم دید نداره به من.

شب که استوری گذاشتم،ریپلای کرد و گفت جاشون بهشت باشه؛گریه هم نکن..گریه بهت نمیاد.

و در ادامه بهم گفت که هیچکس مثل تو گریه نمیکرد.تو خیلی شدید گریه میکردی.نذار اشکاتو کسی ببینه،حیف اشکای توئه..و حرفای این مدلی.حتی بهم گفت خواستم بیام جلو و بهت تسلیت بگم،اما حیف که توی بد محله ای زندگی میکنیم.

از اونموقع،مثل همیشه استوریام رو ریپلای میکنه هنوز!اما یه چیزی برام عجیبه و اونم سرعتش توی جواب دادنه..جدیدا خیلی طولش میده تا جوابمو بده.یه حسی بهم میگه تعمداً داره این کارو میکنه!

خب ببین!من و اقای میم واقعا هیچ نقطه ی اشتراکی نداریم.جز این که هرکدوم خیلی درس خوندیم و برای کارمون زحمت کشیدیم!همین!وگرنه خانواده هامون که دوتا دنیای کاااملا متفاوتن!حتی از نظر اعتقادی هم میدونم که متفاوتیم..مثلا میدونم که فرم پوشش من در نظر اون خوب نیست!پس در نتیجه من هیچ فکری نمیکنم به خودش و حرفاش و حسی که بهم ابراز کرده..

اما میدونی چیه؟من واقعا معتاد این شدم که بهم مسیج بده و حتی ریپلای بزنه و یه چیزی بگه..قبلا اینطوری نبودم!از وقتی دیدمش اینطوری شدم!یعنی قشنگ حس میکنم یه بازی‌ای با روانم داره اتفاق میفته..مثلا من قبلا این ادم رو میوت کرده بودم که مسیجاشو نبینم حتی.ولی الان نوتیف اینستامو باز کردم که مسیجاشو زودتر ببینم!

اها بعدم حس میکنم مدل چت کردنش یکم فرق کرده.یعنی یه حال بی تفاوتی هم دارم  ازش میگیرم که قبلا نمیگرفتم..

نمیدونم..اینا رو نوشتم که مغزم خالی بشه فقط.

امیدوارم دست به کار احمقانه ای نزنم از بی کاری :دی

.

پ.ن: به لطف دختر عموی بیشعورِ بابا که با نهایت مریضی اومده بود توی مراسم و نه ماسک زده بود و نه فاصله میگرفت،تازه همه رو هم بغل کرد،همه ی خانواده ی ما و عمه اینا مثل چی مریض شدیم و حالمون بده..بیشعور نباشید دوستان!ممنون!


وا!

من از اقای میم با اونهمه ادعایی که میکنه برای دوست داشتن من انتظار داشتم که الان توی دایرکتم یه چیزی میگفت..

البته با اون جواب های سرد و بی روحی که من بهش میدم و اون بی محلی هایی که بهش میکنم،حق داره.

اما خب منظورم از این که انتظار داشتم  یه چیزی بگه،یه جیز دیگه ست که نمیتونم توضیح بدم چون از خواب دارم میمیرم..

امروز اونقدر گریه کردم که چشمام پف کرده.

روز خیلی بدی بود..هیچوقت فکر نمیکردم برای این مادربزرگم انقدررر گریه کنم..

از تهه دلم دعا میکنم که آروم باشه و توی بغلِ خدا..

شب بخیر.

جماعت عوضی

مادربزرگم فوت کرد.

مامانِ بابام.همونی که خیلی هم دوستش نداشتم.اما گریه کردم وقتی دیدم روی تخت،بی جون افتاده..

بابام برای کار واجبی دیشب ساعت ۳ با شوهرخاله هام رفتن رشت و وقتی امشب خبر رو بهش دادن،سریع راه افتادن.اما هنوز نرسیدن.

خانواده ی بابام،واقعا خانواده ی آشغال و بدجنسی هستن..

جو گرفته بودن و یک ساعت بعد از فوت مادربزرگم،امبولانس و اینا رو هماهنگ کرده بودن که ببرنش سردخونه.

اولش  آروم بهشون گفتم صبر کنید تا بابام بیاد.دست به سرم کردن و گفتن باشه حالا صبرکن دکتر گواهی فوت رو تایید کنه بعد نگهش میداریم.

منم خوشحال که خب بابام میاد و مامانش رو برای بار آخر میبینه..

یهویی شوهر عمم اومد و گفت امبولانس اومده میخوایم مامان رو ببریم!

منو میگی؟انگار برق گرفته باشدم..چون قبلش با بابام حرف زده بودم و میدونستم دلش میخواد مامانش رو برای بار اخر ببینه..

اولش یکم اروم اروم باهاشون حرف زدم و وقتی دیدم پاشونو کردن توی‌یه کفش،یهویی اتیش گرفتم و همزمان که گریه میکردم داد میزدم و میگفتم یعنی چی؟؟صبرکنین تا بابام برسه..اونم حق داره مثل شماها مامانشو ببینه!که یهویی یکی گفت توی سردخونه میبینه دیگه!منم گفتم ۵دقیقه توی سردخونه خیلی فرق داره با خونه ی خودش..و به شوهر عمم گفتم نکن این کارو..نبریدش صبرکنین بابام بیاد؛گفت نه بابات خودش گفته ببریدش!گفتم امکان نداره و شماره ی بابامو گرفتم و گفتم بابا تو گفتی؟بابام هم با یه صدای درمونده طوری گفت اینا دیوونه م کردن انقدر زنگ زدن!من میگم صبرکنین تا من بیام..یهویی انگار دیوونه شده باشم گفتم بیاااا بقران داره میگه میخواد مامانشو ببینه!راضی نیست که ببریدش..اون بچه ش نیست؟اون کم زحمتشو کشید این مدت؟کم غمشو خورد؟اونم بچشه..اونم حق داره مامانشو برای بار اخر ببینه..این اخرین باریه که میتونه مامانشو ببینه..شوهر عمم گفت جنازه بو میگیره..بهش گفتم نمیگیره بخدا ۳/۴ ساعت صبرکنین؛بعد یهویی داد زدم گفتم عمو من تو رو همیشه دوستت دارم همیشه خوبت رو گفتم توروخدا نکنین این کارو..اینجا دیگه انقدر سوزناک بود صدام و خودمو میزدم که دخترخاله ی بابام اومد ارومم کرد و قول دادن که صبرکنن تا بابام برسه..

من به بابام خیلی حساسم..میمیرم براش.جونم برای بابام در میره.طاقت این که حسرت بذارن روی دلش و نتونه مامانش رو برای بار اخر ببینه و تن بی جونش رو لمس کنه داشت خفه م میکرد..و من وقتایی که گریه میکنم اونقدر سوزناک میشه صدا و حرفام(اینو همه میگن همیشه بهم) که دل همه رو به رحم میارم..

بابام پشت خط بود و صدای داد و فریادام رو میشنید..با گریه بهم گفت بابا اروم باش.

هنوز منتظریم که بابا برسه..ایشالا تا ساعت ۱/۳۰ میرسه..ولی من دارم از دست این جماعت روانی میشم.این جماعت بی انصاف بی مهر!بابام خیلی براشون زحمت کشیده ولی حاضر نیستن چندساعت صبر کنن تا مادرشو ببینه و به جاش میگن دیر شد باید بخوابید صبح کار دارید!انگار هر شب ساعت ۹ خوابن حالا!همشون تا ۳ صبح بیدارنا آشغالا!!!

منم مثل یه شیر وایستادم و کسی حرفی بزنه درمورد بابام پارش میکنم..عوضیا!

نه درک دارن نه مهر و محبت…

الهی بمیرم برای بابام که تا برسه به اینجا چقدر فکر و خیال توی سرش اومده..