Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

فرصت طلایی

ساعت خوابم داره میرسه به ۴ صبح!

آفرین جغد شب زنده دارِ عزیز..این فرصتی بود که در همه ی ادوار زندگیت هیچوقت نداشتیش و حالا سر از پا نمیشناسی و داری با دمت گردو میشکنی!(شاید با خودتون بگید مگه جغد دم داره؟اما خب جمله ی بهتری که بتونم معنا رو برسونم پیدا نکردم) :دی

خواب چیه اصن؟ مگه آدمیزاد به خواب هم احتیاج داره؟

مغز تو تازه روشن شده و بهتره بری کتابت رو بخونی!

..

پ.ن:

عالی شد..رفتم آشپزخونه آب بخورم و داشتم به ترسناک ترین چیزی که توی ذهنم بود فکر میکردم که یهویی حس کردم یکی داره راه میاد..یهویی برگشتم و مامان رو دیدم و از ترس زبونم بند اومد..البته که بعدش کلی خندیدیم دوتایی..ولی پچ پچ کنان

خانوم تولدیان

خب توی خونه ی ما رسم اینه که کسی که تولدشه،از یک روز قبل از تولدش تا آخرین ثانیه ی روز تولدش،رئیسه :دی یعنی هرچی اون بگه میشه و همه در خدمتشن..خیلی کیف میده :دی  مثلا امروز قبل از ناهار هرچی غر زدم کسی هیچی نگفت و تازه قربون صدقمم رفتن چون تولدمه بهرحال :دی یا سر ناهار به انار میگفتم واسم دوغ بریز!گفت خودت دست نداری مگه؟گفتم عه!تولدمه ها! بعدش گفت اه راست میگی و به دستورم عمل کرد اون به لباساش خیلی حساسه و نمیذاره کسی بپوشه لباساشو.بخاطر همینم همیشه باید التمااس کنم تا لباساشو بپوشم؛تازه اونم نه هر لباسی.در حسرت بعضی لباساش دارم میسوزم =)))گفت من با دوستام میرم بیرون؛تو خوشگل موشگل کن میام دنبالت هوا خیلی قشنگه کیک که گرفتیم ازت عکس بگیرم باهاش.گفتم میشه امروز هر لباست رو که خواستم بپوشم؟اولش گفت نه ولی دوباره گفتم تولدمه خب!بعد دوباره گفت باشه :دی خلاصه که رسم بامزه ایه و کیف میده..

خاله خوشگله م صبح زنگ زد و به مامان گفت شب میام خونتون. البته من به مامان تاکید کردم که مثل یک مهمونیِ تولد باهاش برخورد نکنن. خوبه این خاله م اینا بیان.دوسشون دارم.

راستش غمگین نیستم مثل دیشب.حتی خوشحالم. ولی یک بغض گنده روی گلومه و اونم بخاطر اینه که منتظرم.نمیتونم بگم منتظر چی.ولی امیدوارم خیلی زود بیام و بنویسم منتظر چی بودم روز تولدم. راستش خیلی به شمع تولد و آرزویی که موقع فوت کردن شمع میکنم باور دارم :)  میدونستین من پیشی خانوم رو تولدِ 19 سالگیم آرزو کردم و برآورده شد؟ :) یا خیلی چیزای دیگه..بخاطر همین هم منتظرم تا شب بشه و شمعم رو فوت کنم و از تهه دلم آروز کنم. آخ جون.

شخماتیک

نشسته بودیم که یهویی مامان گفت دقت کردی از وقتی فلانی توی زندگیت نیست،حتی سردردت هم کم تره؟من مطمئنم ریزش موهات هم بخاطر این بود که حال خوبی نداشتی. بعد یهویی به خودم اومدم و دیدم واو! راست میگه! من اصلا مدتهاست سردرد ندارم!اون یک ماهِ آخرِ کذایی،همش حالم بد بود! ایش..چه بهتر که نیست دیگه.حتی یادم نمیاد چند وقت از اون روز گذشته! مهم هم نیست برام. نوشتم "فلانی" چون نمیخوام حتی اثری ازش باشه اینجا..ایش ایش. ببینید دوستان!شما وقتی توی یه رابطه  ی خوب باشید،بدنتون جوابتون رو میده اصن!پوستتون شفاف تره،موهاتون خوش حالت تره،لبتون خندون تره..خلاصه که همه چی بهتر و  قشنگ تره و بدن خیلی هوشمند تر از حرفاست.بله!

به مناسب نزدیک شدنِ تولد این جانب،فیلمای بچگیام رو دیدیم همگی و خیلی خندیدیم :دی 

من همیشه موقع تولدم خیلی خوشحال بودم.یعنی خوشحالِ واقعی!بخاطر همین هم همیشه مهمونی داشتیم  و خیلی کیف میداد.اما امسال نه!اصلا!حتی به مامان اینا گفتم کاشکی کسی یادش نباشه تولدمه و نیان خونمون؛حتی بهشون گفتم حوصله ی تولد بازی ندارما آهنگ هم نمیخوام بذارید..دلم میخواد برم یه جایی تنها باشم اصن هیچ کس نباشه.

نمیدونم شاید چون امروز روز خیلی مزخرفی بود اینو میگم! شاید فردا نظرم عوض بشه و مثل بقیه ی سالها خوشحال باشم و ذوق کنم دوباره!
امروز قرص هام رو نخوردم و اتاقم رو انگار بمب زدن!رسماَ ترکیده و اَیی واقعا!

امروز خیلی غمگین بودم.کاشکی فردا روز خوشحال کننده ای باشه.

آمین.

شب بخیر.

تکرار مکررات

مردها واقعا نا امیدم میکنند.

امشب برای پری نوشتم: تا اطلاع ثانوی از مردها دور بمانید.

مود سوینگینگ

پست قبلی رو که نوشتم،ناهار خوردم. ناهار مورد علاقه ی همه ی زندگیم ماهی جونِ خوشمزه .. :)

برای ماهی خیلی ذوق کردم و هی به مامان گفتم وای چقدر داره کیف میده :دی دست خودم نیست ماهی میبینم از خود بیخود میشم.

یه عکس خیلی خنده دار توی گالریم دیدم و انار رو صدا کردم اومد توی اتاقم و دوتایی قهقهه میزدیم..همینطور که داشتم از تهه دل میخندیدم،یهویی گفتم وای من حالم واقعا خوب نیست و زدم زیر گریه..همینطوری گوله گوله اشکام میومد و ازش خواستم از اتاقم بره بیرون. میخواستم تنها باشم فقط.یکم گریه کردم و توی نُت گوشیم یه چیزایی نوشتم و بعدش خزیدم زیر پتو و  یک ساعت و نیم کتاب خوندم..با ایمان دوباره رفتم اورست و داره تعریف میکنه که برای دسترسی به اینترنت مجبور بوده یه مسیر 20 دقیقه ای رو صعود کنه. شاید بپرسید ایمان کیه؟ ایمان نویسنده ی کتابه :دی 

در این حین مامان اومد و ازم پرسید گریه کردی؟چیشده؟درست میشه مامان جان..گفتم دلم گرفته. ولی بهش گفتم امشب میخوام راجع به یک چیزی که خیلی اذیتم میکنه اول با تو و بعد با بقیه ی ادمای خونه صحبت کنم و استقبال کرد :) فکر کنم وقتی باهاشون حرف بزنم اوضاع بهتر بشه.مثل وقتای دیگه.

بعدش از توی کَست باکسِ نازنینم یک اپیزود 5 دقیقه ای مدیتیشن رو پلی کردم و بعدش یکم حالم بهتر بود. از جام پاشدم،آلاگارسون کردم و رفتم قهوه خوردم.تنهایی رفتم چون کسی نبود که بیاد باهام.خوش گذشت بهم :) شکلات مورد علاقه م رو هم خریدم ولی دلم نخواست بخورمش.

هادی دوباره زنگ زد و حالمو پرسید.صبح زنگ زده بود و تا جواب دادم گفت چرا کله نداری تو؟گفتم نه خوبم!گفت دروغ نگو انقدر..گفتم از کجا فهمیدی؟گفت داداش تو گوشی رو برمیداری من میفهمم خوبی یا نه.خلاصه انقدر باهام حرف زد تا بعد که بهش گفتم حالم بهتره قطع کرد. الان که دیگه تهران نیستیم سخت تره برام چون دوستام تهرانن همشون.البته نه! اونا هم رفتن شهرای دیگه.بجز یکی دوتاشون :( البته اینجا هم دوست و رفیقام هستن ولی خب کمتر میبینیم همو.

ساعت 5 قرار بود با یکی از شاگردای قدیمیم کلاس داشته باشم اما تشریف نیاورده.منم مجبور شدم کلاسش رو بسوزونم چون میدونست اگه نیاد جریمه ش میکنم.ایش.

الان حالم بهتره؛پیراهن پوشیدم و جورابای سبزمو پوشیدم که روشون گوسفند داره..هیحی :)