داشتم دنبال یه جار میگشتم توی کمدم که چندتا از دفترامو دیدم.یکیشون رو شانسی برداشتم و شروع کردم به خوندن..
چقدرررر دور بودن از من! سال ۴۰۲ اینطورا بود! همینطوری هی میخوندم و هی میدیدم چقدر حالم بد بوده..توی یه رابطه ی افتضاح بودم! هر ورقِ دفترم پر از دلخوری و ناراحتی بوده..پر از اضطراب!
نه این که بگم مقصر همه ی اون اضطراب ها پارتنر اونموقعم بودا! نه! مساله ی اضطراب ها،از درونِ نا امنِ من میومدن..اما اون رابطه،رابطه ی اشتباهی بود..خیلی اشتباه! فکر کن دوتا ادم با دو تا سبک دلبستگی متفاوت ،با نا امنی های بسیار به هم خورده بودن :دی فکر کن تراپی هم نمیگرفتن تازه! فاجعه واقعا..
خلاصه خیلی برام جالب بود..با خوندنشون،یهویی دیدم که نه احساس پشیمونی دارم،نه دلتنگی،نه عصبانیت..کلاً هیچی..هیچیه هیچی!
فقط این که خدا،خیلی دوسم داشته که به هر دلیلی اون رابطه ادامه پیدا نکرد..چون چیزی جز اعصاب خوردی و جال بد نداشت!
اره دیگه..همین خلاصه.
حرف زیاده برای نوشتن.
اما این روز ها آروم تر شدم.خیلی حوصله م نمیگیره حرف بزنم یا حتی بخوام بنویسم.بیشتر تماشا میکنم و حالم خوبه اینطوری.
اضطراب هام به قدر خوبی مدیریت شدن.
یکبار به تراپیستم گفتم که نمیشه دوباره برم پیش روانپزشکم و قرص بخورم؟بهم گفت ما میخوایم سیستم مغزی تو رو تغییر بدیم.قرص راه اسون تریه اما درست مثل مسکن درمان میکنه!
الان دو ماه از اون حرفش گذشته و من همش به مسیری که توی این یک سال و یک ماه اومدم فکر میکنم :) مسیر خیلی پر تلاطم و سختی که گاهی خودم رو کشون کشون میبردم توی اتاقش..
اما تراپیستم درست میگفت! سیستم مغزی من دستکاری شده و تا حد خوبی،نمیگم کاملا،اما تا حد خوبی تغییر کرده.
چند جلسه ای میشه که وقتی میشینم روبروش،ازش میپرسم که آیا این طبیعیه؟ اونم لباشو ور میچینه و با تکون دادن سرش و تغییر حالت چشماش ازم میپرسه چی طبیعیه؟ و من میگم این که اضطراب دارم اما زندگیم رو ادامه میدم! و اون میپرسه خب؟ و ازم میخواد که ادامه بدم..منم بهش میگم این که سراسیمه نمیشم از اضطراب! مثلا این که اون شب فلان اتفاق افتاد و من مضطرب هم بودم اما داشتم به کارام میرسیدم و زندگی میکردم! اینا طبیعیه؟ چشماش چین میخوره و با لبخندی که شبیه یه خنده ی دلنشینه بهم میگه این که آرامش داری؟تجربه ی آرامش طبیعی نیست؟
خیلی برام جالب و عجیبه! این که اونقدر همه ی زندگیم در اضطراب بوده که آروم بودن رو عجیب میدونم! فکر کن!
تنها وقتی که توی زندگیم آرامش عجیبی رو تجربه میکردم یک سالی بود که قرص میخوردم.اونجا دقیقا جایی بود که همه بهم میگفتن ما عاشقِ رها بودنِ توییم! و بله درست هم میگفتن..اونقدر اضطراب هام پایین بودن که خودِ واقعیم رو میدیدن همه..
الان هنوز مثل اونموقع نشدم.اما در دستِ احداثه :) قدم به قدم،ذره ذره و بسیار با حوصله داره ساخته میشه و من دارم این تغییرات رو به چشمم میبینم.
خیلی راضی و شاکرم..شاید بگم بیشتر از همیشه!خیلی قدردانم.. اونقدر که نمیتونم وصفشون کنم.گ
آسیبِ کمرم تازه بهتر شده و باشگاه رو شروع کردم دوباره. نمیدونی چقد ر از بابت کمرم خوشحالم. هر لحظه،ببین! به معنای واقعی هر لحظه شکرگزار سلامتیِ دوباره به دست آوردمم..
امسال دوتا چیز درمورد سلامتیم پیش اومد..یکیش کمردرد و اون یکی چیزی که نمیخوام بنویسمش.
درمورد اون یکی مساله ای که برام پیش اومد و نمیخوام بنویسم هم همینطور..همراهم بود،غمم رو خورد،بهم دلگرمی داد و حتی یک بار که روی تخت نشسته بودم،اتاق تاریک بود و فقط نور سفیدِ چراغای پذیرایی به داخل میتابید،زدم زیر گریه و از نگرانی و غمی که داشتم باهاش حرف زدم،اونم بغضش ترکید و گفت گلی اینجوری گریه نکن دیگه مگه من مردم؟اصلا به هیچیش فکر نکن..حل میشه؛حلش میکنیم؛با همیم دیگه..
مساله ی دوم هنوز کار داره اما من دلگرمم. میدونم که هرچی پیش بیاد خیره.
ذهنم شلوغ بود!
کمی آروم تر شد..ولی شاید یک پست دیگه هم بذارم. نمیدونم مطمئن نیستم.شایدم برم بقیه ش رو توی دفترم بنویسم..
حالا ببینیم چی میشه :)
اضطراب زیادی رو تحمل میکنم این روزها.
موج ها یکی پس از دیگری میان و ما گاهی ازشون عبور میکنیم و گاهی هم ما رو محکم میکوبونن به صخره ها..اونوقته که گیج میشیم و لحظاتی رو باید مکث کنیم تا دوباره به خودمون بیایم و ادامه بدیم..
میدونم که هرچی پیش بیاد خیره…