Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

Woo-Hoo

مینویسم..حتی وقتی که نوشتن هم بلد نبودم،مینوشتم.. اینجا دفترچه خاطرات منه ^_^

روحیه ی قهرمانی

دکتر ام ار آیم رو دید.

تازه برگشتم خونه.

فعلا میخوام درموردش گریه کنم.

گریه ی زیاد.

کله کدو و ماجرای نذری

بگو امشب چی شد؟

امشب رفتیم خونه ی کله کدو اینا..تا دیدمش پریدم و محکم بغلش کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یکم هم بغض کردم ولی جلوش رو گرفتم.

مامان کله کدو با محبت بی سابقه ای بغلم کرد و قربون صدقم رفت.از همیشه هم حالش بهتر بود خداروشکر.

ولی کله کدو خیلی عوض شده..پخته شده انگار.یکمی هم حالش خوب نیست به نظرم.

خیلی خوشحالم که کله کدو برگشته.خدایا شکرت.


امارات

ام ار ای یا به قول مادرجون امارات،امروز بدترین چیز ممکن بود.

چون من ترس از فضای بسته دارم و احساس خفگی بهم دست میده و نمیتونم نفس بکشم.

پسری که مسئولش بود ازم پرسید که قبلا ام ار ای انجام دادی؟گفتم اره ولی برای زانوم بوده.

یادم نمیاد برای زانو هم کامل رفتم توی دستگاه یا نصفم بود! ولی هرچی بود،یادمه تونلش انقدر تنگ نبود انگاری!

خلاصه بهم گفت دراز بکش و یهویی از جام پریدم و گفتم باید برم اون تو؟

خندید و گفت اره دیگه.چیه مگه؟

گفتم نمیشه برعکس بخوابم و سرم بیرون باشه؟

گفت نه؛چون کمرته،باید کامل بری داخل.

بعد گفت میترسی؟

گفتم اره ترس از فضای بسته دارم.

گفت ام ار ای ِت کلا ۲ دقیقه طول میکشه.از لحظه ای که صدای دستگاه رو میشنوی،یه موسیقی توی گوشت پلی میشه و ۲دقیقه بعدش تموم میشه.

بعد یه چیزی رو داد دستم و گفت هرجا احساس کردی حالت اصلا خوب نیست،اینو فشار بده من میام داخل و قطعش میکنم.بهتره که چشماتو ببندی و به موسیقی گوش بدی.

بعد گفت حالا بیا با هم سه تا نفس عمیق بکشیم.

و بعد من رفتم توی قبری که اسمش دستگاه ام آر آی بود.

اولش از احساس خفگی داشتم پنیک میکردم.ضربانم توی گوشم میزد و نفسم خیلی سخت میرفت و میومد.حتی یه جایی خواستم اون بادکنکه که داده بود دستم رو فشار بدم ولی با خودم فکر کردم خب الان میاد ارومم میکنه و باز دوباره از اول باید این گور رو تحمل کنم.شروع کردم به فکر کردن به چیزای خوب و به موسیقی که توی گوشم پلی میشد گوش دادم و چشمام رو بستم و نفس کشیدم.

بعدش صدا قطع شد و دستگاه منو از اون قبر،هُل داد بیرون و اقاهه ازم پرسید خوبی؟گفتم اره..بهم یه آب نبات داد و گفت اینم برای این که قوی بودی. اصلا بهت نمیاد ۲۷ سالت باشه ها. و خندید.

احساس کردم داره باهام لاس میزنه و خوشم نیومد.

بگذریم مهم نیست..

ولی فکر کردن به اون تونل کوفتی،باعث میشه هنوزم نفسم بگیره و سینه م سفت بشه.

عوق.

بلاتکلیفی

هیچ چیزِ زندگیم شبیه به قبل نیست.

بیشترین چیزی که الان دغدغمه و داره آزارم میده،اینه که منبع درآمدم تبدیل شده به هیچ! و الان بلاتکلیفم و هیچ عایدی ندارم درواقع :( منی که یادم نمیاد آخرین بار،کی به بابا گفتم برام پول بزن.

دارم مغزم رو از دست میدم.

کمر جون! عزیزم! بیا و وا بده این وسط.کلافه هستم؛کلافه ترم نکن لطفا :(

شب بخیر.

زندگی فوق العاده!!!!

در حالی که دوش گرفتم و ماسک اسپرولینا(چه مسخره بازیا) درست کردم و با لطافت زدم به پوستم،نشستم تا Modern family رو ببینم.

فعلا قسمت پنجمم و جالبه.

الان شبیه فیونا شدم و صورتم سبزه :)))))))