جمعه ی مزخرفی که عین باتلاق داشت منو توی خودش میکشید..
اما بالاخره یه شاخه ی محکمی پیدا کردم و خودمو کشیدم بیرون :)
کتاب عادت های اتمی رو خوندین؟ این از اون دسته کتاباییه که هیچوقت دلم نمیخواست بگیرم دستم و بخونم! پس پادکستش رو گوش دادم و ۸ اصا مهمش رو توی دفترچه م نوشتم.
باید بگم که اثر خیلی خوبی روم داشت و انگار خدا فرستاده بودش.مثل بقیه ی چیزا،دقیقا به موقع :)
شما هم گوشش کنین چون قشنگ بود و کمک کننده البته!
برید اپلیکیشن Cast box رو دانلود کنید،پادکستِ «کتاب جیبی» رو سرچ کنید و بگردید دنبال «عادت های اتمی».
آفرین بچه های خوبِ توی خونه.
برنامه ی فرداتون رو نوشتید؟همینطوری مرور توی ذهن نه ها! بنویسید توی دفتر. بعدا از چراییش بیشتر میگم.
شب بخیر و ماچ.
داشتم دمپاییام رو از پام در میاوردم که برم توی تختم،دقت کنید،روی تخت نه!توی تخت؛بله! چون تختم منو بغل میکنه و در خود میکشه..میدونی چی میگم؟
اره خلاصه دور نشیم؛در همون حین بودم که با خودم حس کردم چقدر حس خوبی داره که دمپاییم رو از پام درمیارم و میام توی تختم..
نمیدونم..
ولی انقدر این کار امشب بهم لذت داد که خواستم بنویسمش :)
…
کمرم امروز خیلی اذیتم کرد :( درد،کلافه م میکنه..
میدونستید درد داشتن هم یک جور نعمته به نظر من؟چون بدنت داره آلارم میده و میگه داداش! داری یه جایی رو اشتباه میزنی و من اذیتم..سریع تر تمومش کن عوضی :دی این یعنی بدنت داره درست کار میکنه و میتونه بهت هشدار بده. فرض کن اگر بدن من درست کار نمیکرد و درد توی کمرم رو بهم نشون نمیداد،من همینطوری با همین فرمون ادامه میدادم و دیسکای گوگولیم،یکی پس از دیگری میزدن بیرون و چپر چلاغ(ق؟) میشدم..
عاح بدن عزیزم چقد دوستت دارم :)))))
میدونستید بدن ما خیلی گناه داره؟ما خیلی اذیتش میکنیم..خیلی چیزای بد میخوریم،خیلی کارا رو همش اشتباه انجام میدیم..ولی اون بازم ما رو میبخشه و هی خودش رو ترمیم میکنه و هی سعی میکنه کارش رو درست پیش ببره..تا این که یه وقتایی،یه جایی دیگه قاطی میکنه و قهر میکنه :(
بیاید بیشتر مراقب بدنامون باشیم باشه؟
آفرین گل های نازنازیِ تو خونه :*
…
مثلا میخواستم فردا برم استخر و توی جکوزی و یا خود استخر،با پیرزن های عزیز راه برم و احتمالا باهاشون دوست بشم :دی ولی نیم ساعت میشه که از خونه ی جلی اینا اومدیم و فکر نمیکنم صبح پاشم برم..
یعنی چی که سانس استخر خانوما تا ساعت ۴ئه؟ بی تربیتا..خب شاید یکی تا ساعت ۶ سرکار بود و بعدش خواست بره استخر..ایش.
…
مامانِ کله کدو،امشب بابا رو محکم ماچ کرد و گفت اگر نبودن،ما نمیدونستیم باید چیکار کنیم؛انقدر که این مدت زحمت کشیدن.
دروغ چرا؟چشمام پر از اشک شد اون لحظه. حتی الان.
جلی امشب موقع خدافظی بغلم کرد و گفت مرسی جیگر؛جبران کنم.
جااااان؟ جلی بهم گفت جیگر؟؟؟ و حتی گفت جبران کنم؟؟؟ الله الله! باورم نمیشد :دی میخواستم بهش دست بزنم و بگم جلی جان؟خودتی یا تسخیر شدی؟ :دی
…
دیگه همین.
شب بخیر و بوس.
من عاشق جمع های خانوادگی ام..
الان هممون خونه ی مامان خانوم جلی هستیم.
من شامم تموم شده و روی مبل دراز کشیدم.کمرم از درد داره ذوق ذوق میکنه و قرصی که جلی بهم داد،کم کم داره اثر میکنه..
دارم ادما رو تماشا میکنم و صداها رو گوش میکنم.
شوهر خانوم جلی خیلی مَرده و جلی رو خیلی دوسش داره.خوشحالم برای جلی.با اینکه نسبت به من هنوزم بدجنسی میکنه و حسوده،ولی خوشحالم که دلش شاد شده الان :)
نمیدونم این جمع در اینده چه شکلی بشه..ولی هرچی که هست،دوسش دارم.
کار شوهر خانم جلی هم درست شد :)
مامان خانوم جلی زنگ زد به مامان و با خوشحالی گفت همتون امشب شام خونه ی ما دعوتید؛شما این مدت خیلی کنارمون بودید میخوایم شما هم باشید.
عاقّی *_*
برای خانوم جلی خیلی خوشحالم.از تهه تهه دلم.میتونه امشب همسر عزیزش رو کلی ماچ و بغل کنه.بعد از این همه مدتِ سخت.
خداجون شکر و بوس.
رفتم فیزیوتراپی.
انقدر این دکترم رو دوسش دارم که وقتی میگه چیز خاصی نیست و خوب میشی،میدونم که خوب میشم پس :) سر زانوم هم همینو گفت.
الان پمادی که دکتر ارتوپدم بهم داد رو زدم و شکم بندی که مامان با اصرار گذاشته کنار تختم رو هم بستم.شبیه پیرزنا شدم :دی
این پماده خیلی باحاله و قشنگ سِر میشه کمرم. از همه ی پمادهایی که تاحالا استفاده کردم بهتره و دوسش دارم :)
دیشب از درد خوابم نمیبرد و گریه م گرفته بود.
رفتم توی کَست باکس و از پادکست موردعلاقه م،مدیتیشنِ درد رو پلی کردم و یکم احساس بهتری بهم دست داد و خوابم برد.
الان هم میخوام یکم دراز بشکم و مدیتیشن درد رو انجام بدم.
یه اقایی توی کوچمون گوشیش رو وصل کرده به ضبط ماشینش و داره توی اینستا میچرخه..صداش هم کل کوچه رو بر داشته. امیدوارم آبروش نره یه وقت :دی
فعلا همین.